دخترم بر تو مگر غير از خرابه جا نبود گوشه ويرانه جاي بلبل زهرا نبود
جان بابا خوب شد بر ما يتيمان سر زدي هيچکس در گوشه ويران به ياد ما نبود
دخترم روزيکه من در خيمه بوسيدم تو را ابر سيلي روي خورشيد رخت پيدا نبود
جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب پاسخم جز کعب ني ،جز سيلي اعدا نبود
دخترم وقتي که دشمن زد تو را زينب چه گفت عمه آيا در کنارت بود بابا ،يا نبود
جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را ميزدند ذرهاي رحم و مروت در دل آنها نبود
دخترم وقتي عدو ميزد تو را برگو مگر حضرت سجاد زينالعابدين آنجا نبود
جان بابا بود، اما دستهايش بسته بود کس به جز زنجير خونين، يار آن مولا نبود
دخترم آن شب که درصحرافتادي ازنفس مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرانبود
جان بابا من دويدم زجر هم ميزد مرا آن ستمگر شرمش از پيغمبر و زهرا نبود
دخترم من از فراز ني نگاهم با تو بود تو چرا چشمت به نوک نيزه اعدا نبود
جان بابا ابر سيلي ديدهام را بسته بود ورنه از تو لحظهاي غافل دلم بابا نبود
دخترم شورها بر شعر ميثم دادهايم ورنه در آواي او فرياد عاشورا نبود
جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت ز آن که او جز ذاکر و مرثيه خوان ما نبود
«چون خم شدم كه پاي تو بوسم پي وداع» ..... «رفتي و، قامت من غمگين خميده ماند
در اين سفر كه نيمه ره از من جدا شدي ..... بار غمت به دوش دل داغديده ماند
آغوش من تهي شد و خار جدائيت ..... در چشم انتظار من اي گل خليده ماند
تا كي شب فراق سياهت رسد به روز ..... چشمم به جلوه گاه سحر تا سپيده ماند
بس روز و شب كه گشتم و آخر نجستمت ..... باز اين دلم، شكسته و در خون طپيده ماند
از شوق توست كز بدن ناتوان من ..... جانم برون نيامد و، بر لب رسيده ماند
شد زرد چهره ی من و خشكيد اشك من ..... گلهاي انتظار من آخر نچيده ماند
بس گريه كردم و، اثري در عدو نكرد ..... بس ناز كودكانه ی من نا خريده ماند
كو دست مهر تو كه نوازش كند مرا ..... خارم به پاي و، اشك به رويم چكيده ماند
گنج وصال تو چو به ويرانه يافتم ..... تنها درين مكان دل نا آراميده ماند
در گوشة خرابه چو ميرفت جان من ..... داغت نرفت از دل و، اشكم بديده ماند
بر چهرهام نشانه ی رفتار دشمنان ..... جاي كبود سيلي و رنگ پريده ماند
بسيار بكوشيدم و، نتوانستم ..... يك لحظه غم تو را فراموش كنم
اي كاش، دمي دهد امانم اين اشك ..... تا نقش تو را به ديده منقوش كنم
آخر چه شود، شبي به خوابم آئي ..... تا جام محبّت تو را نوش كنم
بنشيني و، در برت، مرا بنشاني ..... تا زمزمة نوازشت گوش كنم
گربار دگر مرا در آغوش كشي ..... صد بوسه بر آن دست و بر و دوش كنم
از حملة غارت به دلم آتشهاست ..... اين داغ، عيان، ز لالة گوش كنم
گويند به من، يتيم غارت زدهام ..... ز آن چشمة چشم خويش بر جوش كنم
ديگر اگر اي پدر نخواهي برگشت ..... بر خيزم و، پيكرم سيه پوش كنم؟
اشک ها با محنتت گشته روان ..... قلب ها از غربتت شد خون چکان
بس که شد بر تو روا بیدادها ..... آید از سینه برون فریادها
در غمت هستی کشیده آه ها ..... ناله ها کرده ز داغت ماه ها
آسمان از ماتمت خون گریه کرد ..... عالمی با قلب محزون گریه کرد
دیده از اندوه در خوناب شد ..... شمع جانها در عزایت آب شد
بهر تو پروانه ها افروختند ..... از برایت شاپرک ها سوختند
قاصدک ها قاصد داغ تواند ..... لاله ها بشکفته ی باغ تواند
هر کجا سوزد پر پروانه ای ..... یا که آید نامی از ویرانه ای
دل شود سرمست عطر یاد تو ..... زنده گردد عشق از امداد تو
می درخشی در دو عالم روز و شام ..... چون ستاره در شب تاریک شام
غنچه ای اما شکوفاتر ز گل ..... جلوه ای زیبا و والاتر ز گل
گل ولی پرپر ز جور خارها ..... چون هلالی دست بر دیوارها
ای کبودی طلوع نور عشق ..... فاطمه ی کوچک شهر دمشق
کوچکی اما بزرگان مات تو ..... حق تجلی کرده در مرآت تو
من چه می گویم کجا تو کوچکی ..... تو بزرگی و به ظاهر کودکی
باب حاجات بزرگان جهان ..... قبله گاه بی بدیل عارفان
ارتقاء نام تو اوج فلک ..... سر گذشتت همچو تکرار فدک
چهره ات برگ گلی افروخته ..... پیکرت چون ارغوانی سوختته
رنگ نیل چهره ی چرخ کبود ..... بیشتر از روی تو نیلی نبود
آن چه زهرا در همه عمرش بدید ..... کمتر از یک ماه برجسمت رسید
لحظه هایت غرق در اندوه بود ..... آن چه خم شد در غم تو کوه بود
هر کجا رفتی به قلبی چاک چاک ..... مانده جای پای سرخت روی خاک
کربلا تا شام جای پای تو ..... تا ابد می گوید از غمهای تو
از جفای خار بر نیلوفری ..... تازیانه روی جسم دختری
از تماشای سری روی سنان ..... ماجرای تشت زر با خیزران
عاقبت در شام شامت شد سحر ..... پرکشیدی لحظه دیدار سر
هر زمان یاد رقیه می کنم ..... لعن بر آل امیه می کنم
پای پر آبله را مرهم نیست ..... مرهمی جز نگهت بهرم نیست
دوریت اشک مرا در آورد ..... ورنه با تو به دل من غم نیست
من گرفتم نفس هر شلاق ..... بس زدم ناله پدر، این کم نیست
غیرچندین سر پاک و سجاد ..... کس در این شهر به ما محرم نیست
بار سنگین غمت بر دوش است ..... غم نباشد قد من هم خم نیست
لبت از تشنه لبی خشک شده ..... آب انگار در این عالم نیست
در میان هلهله گشتم از عمه جدا
تازیان بر من زدند کوفیان بی حیا
بی حیاها می کنند خارجی ما را خطاب
آمدند ما را کنند وارد بزم شراب
پاره شد بند دل از طعنه دخت یزید
گفت و بابایم چه شد خنده می کرد آن پلید
از صدای خنده ی کوفیان ترسیده ام
از شتاب تازیان بر تنم لرزیده ام
دستشان سنگین بود بر رخم سیلی زدند
بر رخ یاس حسین هاله ای نیلی زدند
عباس دلداره اون علمداره
پسر ام البنین و تک یل حیدر کراره
عباس تک و فرده مرحم درده
توی میدون وفا و ادب و عشق و کرم مرده
آقا هر شب یاد کربلاتم
به دنبال یک نیمه نگاتم
میشه حق دستهای بریده
بشه امشب علقمه براتم
دلدار اباالفضل دلبر ابالفضل ساقی اباالفضل



