تبليغاتX
اشعار مذهبی


چون میسر نشود فرصت دیار شما

ما که رفتیم خداوند نگهدار شما

نامتان روی علم بود و زدستم افتاد

کاش برداردش از خاک علمدار شما

جرم عشق است که یاد چنین بسته مرا

او ندانست که مائیم گرفتار شما

خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت

ورنه تکیه نکنم جز سر دیوار شما

دیده پنجره بسته است به دیدار بهار

دام پاییز کمین کرده به گلزار شما

باد هم از نفس افتاده و یاری نکند

شرح حالی دهد از پیک سر دار شما

جان آقا نکند تشنه بیایی اینجا

آب هم نیست در این شهر طرفدار شما

پشت هر بام کمین کرده کسی منتظر است

سنگها دیده به راهند به دیدار شما

آخرین جمله دلداده تان خواهشی است

باز گردید خداوند نگهدار شما

                                محمد عظیمی

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388;ساعت 6:54;  توسط محمد علی صولی;  | 

آسمان اشك غم از ديده ما بيرون كرد

 دل ما را ز غم و غصّه لبالب خون كرد

هر دلى رسته ز غم بود، به غم كرد دچار

 هر سرى لاف زد از عقل و خرد مجنون كرد

هر كه در دايره عشق و وفا گام نهاد

 چرخش از دايره عشق و وفا بيرون كرد

پنچمين حجت حق حضرت باقر كه خدا

 بهر او خلقت اين دايره گردون كرد

گشت مسموم جفا از اثر زهر وليد

 شيعيان را به جهان غمزده و محزون كرد

چه دهم شرح غمش را كه ندانم به خدا

 با دل خسته او زهر هلاهل چون كرد

گويم آن قدر كه تا بر سر زين جاى گرفت

آسمان زين فلك از غم او وارون كرد

قدر اين گوهر يكدانه ندانست فلك

كه غريبانه به زير لحدش مدفون كرد

مى رود اشگ غم از چشم ملايك «خسرو»

 شعر جانسوز تو چون چشم ملك جيحون كرد

                                   (محمّد خسرو نژاد)

                                       شیعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388;ساعت 6:48;  توسط محمد علی صولی;  | 

دهمين پيشوا
اى فلك نجات آفرينش هادى
اى رهبر كل اهل بينش
از جلوه‏ ى نام تو جهان روشن شد
اى مهر سپهر آفرينش هادى
***
زيبا گل باغ سرمدى آمده است
مرآت جمال احمدى آمده است
شادند تمام خلق عالم زيرا
يك دسته گل محمدى آمده است
***
بر دين خدا ولى و داور هادى است
از بهر بشر هادى و محور هادى است
ما دست توسل به ولايش زده‏ايم
چون شافع ما به روز محشر هادى است
***
امشب مدينه به جنان مى‏نازد
آدم به تمام قدسيان مى ‏نازد
دارد به بغل جواد آل عصمت
ماهى كه به ماه آسمان مى ‏نازد
***
در آسمان ولا ماه بى قرين آمد
به صورت بشرى صورت آفرين آمد
كز آفتاب بر آن ماه آفرين آمد
ولى حق دهمين پيشواى دين آمد
***
گلى از گلشن طه به جهان رو كرده
كه جهان را ز صفا جنت رضوان كرده
نور چشمان جواد است بود نام، على
كه خدايش ز شرف، ناطق قرآن كرده
***
در روز ولادت امام هادى
شد قلب جهان غرق نشاط وشادى
آن حامى آئين محمد باشد
بر رهرو راه مكتب دين نادى
***
هنگام سرور آل احمد آمد
در جلوه فروغ روى سرمد آمد
گر گلشن خاك گشته همچون جنّت
ميلاد على بن محمد آمد

***
لبريز گل است بوستان شادى
گيتى بگرفت، رنگى از آبادى
با عطر محمدى معطر كن دل
در روز ولادت امام هادى
***
امروز صبا عطر فشان آمده است
بر كشور دين نگاهبان آمده است
هادى سُبُل نقى امام دهمين
چون سرو سهى به بوستان آمده است
***
امشب كه بهار در آسمان احيا شد
الفاظ هدايت بشر معنا شد
با آمدن امام هادى به جهان
از گلشن زهرا دهمين گل وا شد
***
خوش آن دل كز ازل دارد ولاى حضرت‏ هادى
خوش آن سر كو بسايد رخ به پاى حضرت هادى
دلا گر رستگارى خواهى از حول صف محشر
نما از حق طلب ظل لواى حضرت هادى
***
اى روى تو خورشيد هدايت هادى
گلواژه دفتر ولايت هادى
هستى تو دهم امام و ما راباشد
از لطف تو اميد عنايت هادى

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

اى آسمان ز شرم، مهت را دو پاره كن
تكرار معجز نبوى را دوباره كن
تا بشكند غرور تو در اوج آسمان
اى آفتاب ماه زمين را نظاره كن
از خانه‏ ى جواد دميده است آفتاب
بر مقدمش نثار هزاران ستاره كن
از كهكشان نور به كف گير سبحه‏ ها
هر روز و شب فضايل او را شماره كن
تا سر نهند بيت جواد الائمه را
اى جبرييل سوى ملايك اشاره كن
گرم از محبتش سرمستان عشق را
نرم از ولايتش دل هر سنگ خاره كن
اى نور بخش محفل افلاك يا على
امشب بسوى خاك نشينان نظاره كن

«على چهارم »
اى تجلى گاه نور كبريا
قبله‏ ى جان تمام انبياء
اوليا سوى تو در راز و نياز
كعبه رو سوى تو مى ‏خواند نماز
آسمان پابوس خاك مقدمت
عشق از روز ازل شد محرمت
هستى از نامت هدايت يافته
نور رويت عالمى بشكافته
روشنى‏ ات محور اهل جهان
كهكشانها در پى‏ ات گشته روان
كاروان آفرينش تا ابد
گيرد از حب و  تولايت مدد
حب تو دين تمام هستى است
ياد رويت باده‏ ى سرمستى است
حق جهان را بر مدارت ساخته
عالمى از بهر تو پرداخته
مهر از مهر رخت پر نور شد
ظلمت از محدوده ‏ى تو دور شد
روشنايى پرتويى از سايه ‏ات
عشق از روز ازل همسايه ‏ات
عاشقى با نام تو پيوند داشت
دم به دم لعل لبت لبخند داشت
لحظه هايى كه تبسم مى‏ كنى
مست رويت ماه و انجم مى ‏كنى
بى تو معنايى ندارد زندگى
با تو دارم بهر خالق بندگى
سائل عشقى خدا دادى شدم
شكر حق عبد تو يا هادى شدم
هر چه مى‏ خواهد، خدايت خواستى
با بيانت عالمى آراستى
بر خلايق چون كه مى ‏گفتى سخن
پر ز گل مى‏ شد همه دشت و دمن
از حديثت مى ‏شود دل‏ها بهار
با صدايت قلبها يابد قرار
هر كه يك ذره وجودت را شناخت
عشق را در جان خود جاويد ساخت
درك تو باشد فراتر از عقول
اى امام و هادى آل رسول
بوسه‏ ى حور و ملك بر خاك تو
جملگى وامانده در ادراك تو
ناتوان از وصف ذاتت عقل و هوش
بهتر آن باشد زبان گردد خموش
ليك مى ‏گويم كه هستم سائلت
لحظه لحظه رو به سويت مايلت
عاجز درك تو اما مست مست
زشت خو هستم ولى زيبا پرست
سال‏ها قلبم به مهرت آشناست
قبله‏ ى قلبم به سوى سامراست
تو مرا حب ولايت داده ‏اى
جام و صهباى هدايت داده ‏اى
اى به جان ما صراط مستقيم
در دل از روز ازل بودى مقيم
عشق تو در سينه‏ ها شد منجلى
اى على چهارم آل على
تا دم مرگم نمايم زمزمه
نام تو اى نور چشم فاطمه

«گل ناز فاطمه »
شده آسمان به گردش، به طواف رويت اى گل
به جهان هر آن چه دل بود، همگى به سويت اى گل
تو تجلى جمالى، ز جميل جاودانى
رخت اى نگار زيبا، بدهد از اونشانى
همه عاشقان بى دل، به رخت نماز آرند
به حريم و آستانت، همگى نياز دارند
آب و آيينه ز رويت، درسى از صفا گرفته
تو همان سوره‏ى عشقى، كه دل از خدا گرفته
من بى نوا چه گويم، كه كنم وصف صفاتت
كه خدا مادح ذاتت، شده از قبل حياتت
تو نبوده‏ اى و بودن، شده از اسم تو آغاز
ز تو بر پا شده خلقت، نتوان گشودن اين راز
بوده چون حب و ولايت، رمزى از سجده به آدم
ز تو گرديده هدايت، همه ذرات دو عالم
دلم از ازل سپردم، به تو يا امام هادى
تو شرار عشق خود را به دل شكسته دادى
اى امام و مقتدايم، به غم تو مبتلايم
نروم من از حريمت، كه گداى سامرايم
منم و دلى شكسته، كه به راه تو نشسته
تا كنى تو گوشه چشمى، سوى اين سائل خسته
اى امير مهربانم، مالك هستى و جانم
دلبرا بدون مهرت، به خدا زنده نمانم
بنده‏ ى حلقه به گوشم، تويى دين و عقل و هوشم
به خدا به هر دو دنيا، عشقتو نمى ‏فروشم
تويى نغمه و سرودم، تويى اصل تارو پودم
از همان روز ازل هم، ذاكر اسم تو بودم
تو صراط مستقيم و راه وصل ما همه ‏اى
جد صاحب الزمان وگل ناز فاطمه‏ اى

«ابر رحمت »
ساقى امشب بسته با پيمانه پيمانى دگر
سفره رنگين كرده بهر تازه مهمانى دگر
باغبان را گو به پا شد بذر شادى در زمين
تا ببارد ابر رحمت باز بارانى دگر
بايد آدم در جنان امشب گل افشانى كند
تا به تخت گل نشيند جان جانانى دگر
شهر يثرب سينه ‏ى سينا شده كز لطف حق
زد قدم در اين جهان موسى بن عمرانى دگر
بر جواد ابن الرضا حق داده از درياى جود
گوهر ارزنده و دُرّ درخشانى دگر
خيزران بايد زند گلبوسه بر روى عروس
كز شرف آورده بهر دين نگهبانى دگر
فاطمه در باغ جنت بزم شادى چيده است
چون كه ديده نهمين گل را به دامانى دگر
خاتم پيغمبران تبريك گويد بر على
چون على را آمده ماه فروزانى دگر

«ساقى توحيد»
اهل ولا مرحبا فصل سرور آمده
سينه سيناى سير مركب نور آمده
ساقى توحيد با جام طهور آمده
جلوه‏ گر از برج عشق غايت نور آمده
كه گشته روشن به او چشم و دل خاص و عام
بيا به بستان وحى فيض دگر را ببين
به دست شمس الضحى رشك قمر را ببين
روى ملك را نگر جن و بشر را ببين
با پدرى چون جواد بهين پسر را ببين
على بخوانش ولى پيامبر را ببين
امام هاديست او هدايتش مستدام
محبت او بود عنايت واصله
به امر و نهيش مدام جاذبه و دافعه
به فيض او شد فقيه باصره و سامعه
عنايتى از كفش عناصر اربعه
حكايتى از دمش زيارت جامعه
بيا به بيت الولا جمال داور ببين
جمال داور نگر روى پيمبر ببين
كمال خيرالنسا جلال حيدر ببين
كنار ابن الرضا رضاى ديگر ببين
جواد را با گلى، بهشت پرور ببين
بهشت از اين گل گرفت آبرو و احترام
ابوالحسن كنيه و على بود نام او
پرندگان هوا شيفته ‏ى دام او
به او كه دل مى‏ برد كبوتر بام او
درندگان زمين اشك فشان رام او
چشمه‏ ى آب حيات جرعه ‏اى از جام او
الا الا تشنگان از او ستانيد جام
پناه من سوى او نگاه من سوى او
كعبه من سامره قبله‏ ى من روى او
رشته‏ ى توحيد من سلسله ‏ى موى او
بهشت در سايه‏ ى قامت دلجوى او
جهان هستى همه پر ز هياهوى او
عالم خلقت گرفت در حرمش آبرو
به هر كجا ساكنم مرا تو ردم مكن
تكلمم روز و شب به هر سخن سامره است
نقل سخن نقل دهن سامره است
مرا به جنت چكار؟ بهشت من سامره است

«شبل على»1 
مژده ز ميلاد ولى عشر
هادى دين زاده ‏ى خيرالبشر
مژده ز ميلاد على النقى
هادى دين نوگل باغ تقى
سبط نبى مير همه متقى
شبل على بحر نقاوت نقى
شاه عشر هادى جن و بشر
هادى دين، زاده ‏ى خيرالبشر
مژده ز ميلاد ولى زَمَن
شبل على والد پاك حسن
ماه دهم بارقه‏ ى ذوالمنن
زاده‏ ى زهرا وصى بوالحسن
شمس هدى پادشه بحرو بر
هادى دين، زاده ‏ى خيرالبشر
مژده ز ميلاد شه ملك دين
نور خدا سرور اهل يقين
محور دين عروه ‏ى اهل يقين
حجت حق، مظهر جان آفرين
شد به جهان ماه رخش جلوه گر
هادى دين، زاده‏ ى خير البشر
1-شبل: شيربچه
 

«چهارمين على »
لطف امام هادى و نور ولايتش
ما را اسير كرده به دام محبتش
بر لطف بى كرانه اوبسته ‏ايم دل
امشب كه جلوه گر شد خورشيد طلعتش
منت خداى را كه به ما كرده مرحمت
توفيق برگزارى جشن ولادتش
تبريك باد بانوى كبرى سمانه را
كين غنچه بر دميد ز گلزار عصمتش
ماه تمام و نيمه ذى حجه مطلعش
خير كثير وكوثر قرآن بشارتش
اين است آن امام كه تقدير ايزدى
بعد از جواد داده مقام امامتش
اين است آن امام كه ذرات كائنات
اقرار كرده‏ اند به جود و كرامتش
اين است آن امام كه در بركة السّباع
شيران شوند رام و گذارند حرمتش
اين است آن امام كه از نقش پرده هم
ايجاد شير زنده كند حكم قدرتش
اين است آن امام كه دشمن به چند بار
رخسار عجز سوده به درگاه عزتش
سر تا به پاى عاطفه و مرحمت ولى
دشمن به لرزه آمده از برق هيبتش
آن سومين ابوالحسن از خاندان وحى
چون سه على ديگر باشدعبادتش
افزون زريگهاى بيابان عطاى او
بيش از ستاره ‏هاى درخشان فضيلتش
مائيم و دست و دامن آن حجت خدا
چون نااميد كس نشود از عنايتش
گرديده‏ ايم جمع به ذيل لواى او
افكنده‏ ايم دست به دامان رحمتش
از آستان قدس رضا هديه مى‏ كنيم
آه دلى به غربت و اشكى به تربتش
يارب بحق فاطمه با فتح كربلا
بگشا بروى ما همه راه زيارتش
از لطف آن امام (مؤيد) مؤيد است
كو رانشان خدمت آل محمد است

«شمس درخشنده »
ماه ذالحجه عجب فتح نمايان كرده
نيمه ماه عيان مهر درخشان كرده
گلى از گلشن طه به جهان جلوه نمود
كه جهان راز صفا جنت رضوان كرده
آمد آن حجت دلدار كه از آمدنش
مومنين را همگى خرم و خندان كرده
كيست اين شمس درخشنده كه خلاق كريم
بهر او خلقت اين عالم امكان كرده
نور چشمان جواد است بود نام على
كه خدايش ز شرف ناطق قرآن كرده
وارث ختم رسالت گل گلزار بتول
همه جا راز جمالش چو گلستان كرده
معجز عيسى و موسى و خليل اللَّه را
ظاهر از خويشتن اين حجت يزدان كرده
ز صفا و ز سخايش چه بگويم كه خداش
هادى و وارث بر خيل رسولان كرده
آنكه صد حاتم طايى به گدايش نرسد
آنكه بر خسته دلان لطف فراوان كرده

«حجت دهم»
البشارت كه دهم حجت سبحان آمد
شافع هر دو سرا، رهبر ايمان آمد
سرور عالميان، محور امكان آمد
كه جهان از رخ وى، روضه ‏ى رضوان آمد
پرتو مهر رخش، تا به زمين پيدا شد
دسته‏ هاى ملك از عرش برين پيدا شد
رهبر عالميان آنكه جهان را سبب است
تحت فرمان وى، افواج ملك با ادب است
طيب و طاهر و هادى ونقى اش لقب است
خسرو ملك عجم قائده قوم عرب است
شرع احمد ز وجودش به جهان پاى گرفت
مهر وى در دل صاحب نظران جاى گرفت
هم نبى خوى و على صولت و زهرا عصمت
حسنى علم و حسن شجاعت وسجاد آيت
باقرى علم و ز صادق بصداقت نسبت
كاظمى عفو و رضا خوى و جوادى همت
پدر عسكرى و جد ولى عصر است
آنكه بر پرچم وى آيت فتح و نصر است

«آيت محكمه»
چشم و چراغ آل فاطمه آمد
دست گل جواد الائمه آمد
بانگ منادى آمد تبارك اللَّه
موسم شادى آمد تبارك اللَّه
امام هادى آمد تبارك اللَّه
مژده ز سوى خدا بر همه آمد
وجه خدا در زمين چهره گشوده
ماه امام جواد جلوه نموده
مادرش از طلعتش بوسه ربوده
از سوى روح الامين زمزمه آمد
اين دهمين حجت از نسل بتول است
اين درّ رخشنده بحر عقول آمد
اين دهمين حجت آل رسول است
عرش خداوند را قائمه آمد
درود خلق و خدا به خلق و خويش
بوى رضا مى‏ دهد از گل رويش
طعنه به طوبا زند قد نكويش
خال و خطش آيت محكمه آمد
شاعر: سازگار
 

«دلبند على»
كيستم من شاهكار ملك ذات كبريايم
دهمين مسند نشين از بعد ختم الانبيايم
گوهرى ارزنده از گنجينه ‏ى جود جوادم
نهمين فرزند دلبند على مرتضايم
مصرعى از شعر ناب عصمت كبراى حقم
هشتمين پرورده‏ ى ايمان و صبر مجتبايم
پاسدار پرچم پر افتخار حق پرستى
هفتمين سنگر نشين نهضت خون خدايم
دُرّ عبادت فارغ التحصيل درس عابدينم
ششمين زينت فزا از بهر محراب دعايم
در نايابى ز بحر دانش بحراالعلومم
پنجمين گنجينه‏ ى اسرار كل ماسوايم
صادق آل نبى را وارث فقه و اصولم
چارمين استاد دانشگاه تكوين ولايم
وارث موسى بن جعفر در مسير پايدارى
سومين نور دل آن پيشواى مقتدايم
محور چرخ زمانم، حجت روى زمينم
دومين گل از گلستان على موسى الرضايم
در مسير حق پرستى بعد آباء گرامم
اولين هادى خلق بعد از مصباح الهدايم
در شجاعت بى قرينم، در سخاوت بى نظيرم
حق پرستان را حبيبم، دردمندان را دوايم
من وصيم، من وليم، من نقيم، من سخيم
زانكه همنام على معنىِ، هاى هل اياتم
آيه‏ ى تطهير را مصداق و از امر الهى
آيه‏ اى از شاخصار نصِ نون انمايم
غم مخور (ژوليده) فردا پاى ميزان عدالت
شافعت در نزد حق هنگام پاداش و جزايم
شاعر: ژوليده
 

«دهمين دادرس»
دهمين حجت خدا هادى
دهمين مير و پيشوا هادى
دهمين جانشين پيغمبر
نهمين پور مرتضى هادى
دهمين دادرس به خلق جهان
دهمين شافع جزا هادى
دهمين گل ز گلشن زهرا
ثمر نخل طاوها هادى
مظهر جود و نور چشم جواد
جد مهدى مه لقا هادى
حاجت ما ظهور مهدى توست
حاجت ما روا نما هادى
جشن ميلاد تو مبارك باد
بر همه خلق ما سوا هادى
متوكل نمود مسمومت
كشته زهر اشقيا هادى
دستگيرى كن از هنرور خويش
تا نيفتاده او ز پا هادى
شاعر: هنرور
 

«ثناى هادى»
گرفته جان نفسم در ثناى حضرت هادى
دُر سخن بفشانم به پاى حضرت هادى
نداشت طوطى جانم هنوز لانه به جسمم
كه بود مرغ دلم آشناى حضرت هادى
صفا و مروه كجا و حريم يوسف زهرا
صفاست در حرم با صفاى حضرت هادى
مقربان الهى فرشتگان بهشتى
كشند منت لطف و عطاى حضرت هادى
ز دست رفته شكيبم خدا كند كه نصيبم
شود زيارت صحن و سراى حضرت هادى
درندگان زمين التجا برند به سويش
پرندگان هوا در هواى حضرت هادى
اگر به سامره‏ ام اوفتد گذر سرو جان را
كنم نثار به گنبد نماى حضرت هادى
دلم كه درد گناهش به احتضار كشانده
پناه برده به دارالشفاى حضرت هادى
مرا چه قدر كه گردم گداى خاك نشينش
كه هست خازن جنت گداى حضرت هادى
دهد به روح لطيف ملك، صفا و طراوت
ملاحت سخن دلرباى حضرت هادى
به خاك عطر بهشتى پراكند اگر آيد
نسيمى از طرف سامراى حضرت هادى
به عمر دهر مرا گر دهند عمر، نيرزد
به لحظه‏ اى كه كنم جان فداى حضرت هادى
به تيرگى نبرى روى و راه خود نكنى گم
هدايت است به ظل لواى حضرت هادى
بخوان زيارت پر فيض جامعه كه برى پى
به ارزش سخن دلرباى حضرت هادى
مرا رضايت ابن الرضا خوش است كه دانم
بود رضاى خدا در رضايت حضرت هادى
شاعر: سازگار

«روح عدالت»
مژده بر اهل تولا وارث پيغمبر آمد
رهنماى اهل عالم حجت روشنگر آمد
نور چشمان جواد از پرده غيبت درآمد
دهمين سلطان دين از سوى حى داور آمد
نام نيكويش على شهرت نقى آمد به دنيا
پيشواى اهل ايمان، شمس دين روح عدالت
مظهر جود و سخا و همت و عدل و شهامت
آيت كبراى اعظم، صاحب علم و امامت
وارث پست و مقام و ايده ‏ى ختم رسالت
با جمال كبراى اعظم، صاحب علم وامامت
كوكب رخشنده‏ ى دين شد عيان از لطف يكتا
از فراز چرخ عزت شد عيان شمس ولا را
آسمان روشن، زمين گلشن ز لطف حق تعالى
عرش و فرش و نه فلك از لطف حق گرديد پيدا
سرور آمد، رهبر آمد، نور حق شد آشكارا
چون جمال بى مثالش از حجاب آيد نمايان
ماه از شرم وحيا در ابر خجلت گشت پنهان
اشك شوق از ديده ‏ى افلاكيان آمد چو باران
شد زمين از خرمى بر اهل ايمان چون گلستان
آمد آن آرام جان، روح روان، شمس ولا را
چون تولد در مدينه خسرو دنيا و دين شد
نور رويش از زمين تابنده تا عرش برين شد
از سما فوج ملك دسته به دسته بر زمين شد
دوستان شادان از اين مولود و شيطان دلغمين شد
نور ايمان روح قرآن كرده از مادر تجلى
آن كريمى كه هزاران حاتم طايى گدايش
آن ز عيمى كه گشوده بر همه خوبان عطايش
آن سليمانى كه وحش و طير در تحت لوايش
آستان بوسد ملائك هر دم از صحن وسرايش
زائرينش زائر حقند و از خلاق يكتا
فاطمى عصمت، حسن خصلت، حسينى خو
زاده سجاد و باقر صادقى گفتارو وخوشرو
نور چشم با جلال موسى جعفر بود او
چون امام هشتمين سلطان خوش رفتار ونيكو
صاحب و جود وجواد و زاده ‏ى آن ماه سيما
آسمان بهر نثار مقدمش گوهر بريزد
خازن جنت به فرقش لاله‏ ى احمر بريزد
حضرت روح القدس بر آستانش پر بريزد
كربلايى بر محبان از دو لب شكر بريزد
عرض تبريك و بشارت گويد از جان مومنين را

«نواي خوشتر »
امشب اگر مرغ دلم نواى خوشتر آورد
به سامرا پر كشد و خبر ز دلبر آورد
مژده‏ اى از شكفتن گلى معطر آورد
مادر او ز خرمى دست دعا برآورد
دعا كند ز جان و دل ز بهر نور ديده ‏اش
به وجد و شادمانى از مقدم نو رسيده‏ اش
مرا به جان و دل بود شور و نواى سامرا
مدام بر سرم بود حال و هواى سامرا
عمر اگر طلب كنم هست براى سامرا
مگر كه قسمتم شود صحن وسراى سامرا
من از ازل شيفته و محو امام هاديم
اوست به سير قرب حق به صبح و شام هاديم
اى كه بشد ماسوا ريزه خور عطاى تو
باب نجات دوستان دست گره گشاى تو
كنند خيل انبيا مدح تو و ثناى تو
حصن امام من بود مهر تو و ولاى تو
خلق جهان از نياز نشسته‏ اند بر درت
توئى امام هادى و فاطمه است مادرت
تو با نگاه رأفت دل ز همه ربوده ‏اى
راه بهشت را به ما ز مرحمت نموده ‏اى
باب عنايت و كرم به روى ما گشوده‏ اى
گرد ملال و رنج را ز جان ما زدوده‏ اى
به حقِ حق كه قلبها شده است جايگاه تو
خير و سعادت بشر بسته به يك نگاه تو
نمانده مهلتى دگر ز عمر اين سفر مرا
كسى نه آگه از دلم به غير دادگر مرا
به غير وصل كوى او چه حاجتى دگر مرا
فراق و هجر مهدى اش نموده خونجگر مرا
خدا كند حكومت جهانى‏ اش بپا شود
مگر بدست او (رضا) دشمن دين فنا شود

«اوج تمنا»
اى رخ تو نور هدايت ما
ديدن روى تو بشارت ما
به لحظه‏ ى رسيدنت در جهان
گل جمال تو طراوت ما
در شب تار ظلمت عالم است
ياد تو مايه هدايت ما
پهنه‏ ى خشك قلب ما چون كوير
وجود تو سحاب رحمت ما
وقت شكوفايى رخساره‏ات
اوج بهار پر عطوفت ما
به هر كجا كه حلقه ‏ى ذكر توست
باغ جنان، بهشت و جنت ما
گوشه‏ ى چشمان تو محشر كند
قامت سرو تو قيامت ما
چون كه حيات ما ز تو شد اهدا
هديه به تو كل محبت ما
اوج تمناى دل ما تويى
زيارتت تمام منت ما
نام تو آيين توسل عشق
به لحظه لحظه ‏هاى خلوت ما
قبله قلب عاشقان سامرا
به جانب تو دست حاجت ما
زيارت جامعه‏ ى تو مولا
پايه و منشور ولايت ما
زمزمه‏ ات زمزم لب‏ها شده
اى دهمين نور امامت ما
به سوى سامرا، گل فاطمه
اذن بده بهر زيارت ما
شاعر: شهاب
 

«مسير عشق»
بر سوى اهل عالمين، اى كه سحاب رحمتى
جهان كوير تشنه و، تو ابر پر كرامتى
جلوه‏ ى كامل خدا، منشا چشمه ‏ى هدى
گم شدگان خسته را، تو پرچم هدايتى
كسى كه مى‏ كند سفر، به هر كجا و هر طرف
رسد به كعبه‏ ى وصال، اگر كنى اشارتى
گوشه‏ ى چشم سي‏ات، نشان دهد مسير عشق
تو رهنماى عالم و رحمت بى نهايتى
نماز قلب عاشقان، راز ونياز عارفان
رمز مناجاتى و هم، قبله و باب حاجتى
تويى على چهارمين، بين ائمه هاديا
تو امتداد عترت و سلاله ‏ى نبوتى
عهد ولايت دلم، زيارت جامعه ‏ات
به روز بى كسى من، تو صاحب شفاعتى
شاعر: شهاب

«دلنواز»
آن نازنين كه وصف جمالش خدا كند
امشب خدا كند كه نگاهى به ما كند
آن دلنواز از دل و از جان عزيزتر
باشد كه درد جان و دل ما دوا كند
آن بى نياز از همه غير خدا خوش است
ما را گره ز كار فرو بسته وا كند
آن محو ذات خالق و بى اعتنا به خلق
شايد بما شكسته دلان اعتنا كند
آن چشمه دعا كه دعا مستجاب از اوست
چون مى‏ شود به حالت ما هم دعا كند
پيوند خورده زندگى ما به مهر او
اين رشته را كس نتواند جدا كند
عالم به خوان رحمت او ميهمان ولى
يك تن نشد كه حق نمك را ادا كند
خواهد كند ثناى كسى را اگر كسى
بهتر همين كه مدحت ابن الرضا كند
ابن الرضاى دوم و چارم ابوالحسن
كه امشب جهان را ز رخش با صفا كند
چارم على ز عترت و نور دل جواد
كو چون جواد لطف نمايد عطا كند
گويى على به روى محمد كند نگاه
چون اين پسر بروى پدر ديده وا كند
هادى دهم امام كه در روزگار خويش
جابر سرير معدلت مرتضى كند
ديدار او كدورت دل را جلا دهد
ايماى او حوائج مردم روا كند
بايد رضا خاطر او آورد بدست
خواهد ز خود هر آنكه خدا را رضا كند
آنكو كند فصيح تكلم به هر زبان
كى از جواب راز دل ما ابا كند
كار خدا به امر خدا مى ‏كند بلى
من عاجزم از اين كه بگويم چها كند
ابن السبيلك چون زابن الرضا سوال
از راز بعثت سه تن از انبياء كند
گيرد جوان خويش و نشيند ز پا و باز
يحيى ابن اكثم از پى او ادعا كند
او نيز مفتضح ز سوال و جواب خويش
اقرار بر فضيلت آن مقتدا كند
اى هر چه هست عالم و آدم فداى او
در حفظ دين چو هستى خود را فدا كند
در راه سر بلندى قرآن كند درنگ
بر او هر آنقدر متوكل جفا كند
از جور و ظلم دشمن و تبعيد و حبس و قتل
راضى بهر چه حكمت حق اقتضا كند
با سعى و صبر خويش بگرد حريم دين
هر جا حصار محكمى از نو بنا كند
نور خدا كجا و بساط شراب آه
خصم سياه دل ز خدا كى حيا كند
كى آيد از ولى خدا خواندن سرود
خواند ولى چنانچه سرورش عزا كند
او مايه‏ ى حيات جهان است واى دريغ
دشمن و را شهيد بزهر جفا كند
اى يادگار آل محمد خدا بما
لطفى اگر كند ز طفيل شما كند
صاحبدلى كجاست كه چون ابن مهزيار
بر ديده خاك پاى تو را توتيا كند
اى زاده‏ى جواد و بسان پدر جواد
مهرت نشد كه قهر به سوى گدا كند
افتاده‏ ام بدام بلا يا ابالحسن
غير از تو كيست؟ آنكه ز دامم رها كند
دست گدايى من و دامان تو بلى
جز سوى تو گداى تو رو در كجا كند
من بنده ذليلم و تو خسرو جليل
چونت ثنا كنم كه خدايت ثنا كند
خواهم كه بيش مدح تو آرم ولى ز عجز
اين طبع نارسا به همين اكتفا كند
باشد كه حق بخاطر تو يا ابالحسن
ايمان كاملى به مويد عطا كند
 رضا مويد
 

«امامنا يا هاديا»
بگو ستاره روند، كه نور ماه آمده
او كه به شمس و كهكشان بوده گواه آمده
آمده آن كه آسمان، گشته هميشه گرد او
به ديدن مه رخش ببين، كه ماه آمده
طراوت چهره‏ ى او، دل ز بهار مى ‏برد
گل بنموده طَرْفِ او، بهر نگاه آمده
از حجرالاسود آن ديده‏ ى مشكينه و مست
كعبه به ديدار همين، چشم سياه آمده
بهر خريد اين نگار، آمده كاروان دل
مگر دوباره يوسف از، درون چاه آمده
به شام تار عاشقان، سحر دميده از صفا
سپيده‏ ى روشن عشق، به صبحگاه آمده
از رخ تابنده ‏ى او، شمس و قمر بنده ‏ى او
عشق بود زنده‏ى او، به دل پناه آمده
عرش به خاك مقدمش، بوسه ناز مى‏ زند
كعبه طواف مى‏ كند، كه قبله گاه آمده
بس كه ز روى دلكشش، نور خداى جلوه كرد
بهر پرستش ملك، به اشتباه آمده
هدايت از جمال او، نمود جستجوى ره
بگو به جمع گمرهان، هادى راه آمده
الا امير سامرا، كن نظرى به سوى ما
بنده و عبد سائلى، غرق گناه آمده
شاعر: شهاب
 

«صفاى مدينه»
امشب فزوده‏ اند صفاى مدينه را
نور خدا گرفته فضاى مدينه را
با جلوه‏ هاى اشرقت الارض قدسيان
بستند چلچراغ سماى مدينه را
روح الامين بياد بهار نزول وحى
گلبوسه مى ‏زند سرو پاى مدينه را
بيت النبى و گنبد خضرا و مسجدش
بخشيده لطف صحن و سراى مدينه را
در وادى قبا به تماشا نشانده‏ اند
آن نخلهاى سبز قباى مدينه را
آن گونه خرم است كه گويى گشوده ‏اند
بر هشت خلد پنجره‏ هاى مدينه را
عطر و گلاب لاله بدين گونه دلپذير
تغيير داده حال و هواى مدينه را
نور جمال حضرت هادى است كه اينچنين
روشن چو روز كرده فضاى مدينه را
ماهى دگر به محور خورشيد عشق تافت
تا روشنى دهد همه جاى مدينه را
آنسان كه بود هجرت والاى احمدى
تاريخ ساز شهر و بناى مدينه را
اين وارث رسول هم از راز هجرتش
تا سامرا رساند صفاى مدينه را
گلبانگ شادى است بگوش فرشتگان
فرياد مكه را و نداى مدينه را
كاين ماه جلوه‏اى ز جمال محمد است
ابن الرضاى دوم آل محمد است
رضا مويد
 

«احياگر احكام دين»
امشب جهان از خرمى مانند رضوان مى‏ شود
نور خدا در طور جان امشب فروزان مى‏ شود
از آسمان مكرمت تابنده گردد اخترى
روشنگر دنيا و دين ز آن روى تابان مى‏ شود
امشب زمين و آسمان در عشرت و ساغر زنان
چون ساقى كوثر على خشنود و خندان مى ‏شود
از بوستان معرفت سر مى‏ زند زيبا گلى
كاين عالم خاكى از آن همچون گلستان مى ‏شود
نورى به عالم جلوه گر گرددبه هنگام سحر
روشن زمين و آسمان زآن نور رخشان مى ‏شود
سر چشمه فيض خدا نور دو چشم مصطفى
سر حلقه اهل ولا محبوب جانان مى‏ شود
خورشيد برج ارتضا آن يادگارى از رضا
ابن الرضا امشب پدر از لطف يزدان مى ‏شود
در زهد و دانش مصطفى در زور و بازو مرتضى
حلمش چو حلم مجتبى در ملك امكان ميشود
بر فاطمه نور دو عين آزاده مانند حسين
احياگر احكام دين پيدا و پنهان مى‏ شود
عابد، بسان عابدين چون باقر علم اليقين
در دانش و علم و خرد مشهور دوران مى ‏شود
صادق بود در راستى هم جعفر و موساستى
مدهوش در سيناى او موسى عمران مى‏ شود
پور امام هفتمين كز بعد او روى زمين
هم رهبر و هم رهنما بر نوع انسان ميشود
فرزند دلبند تقى او را لقب آمد نقى
هم زاهد و هم متقى هم ركن ايمان مى‏ شود
هر كس ندارد در جهان مهر و تولايش به دل
كى طاعت صد ساله‏ اش مقبول يزدان مى ‏شود
آن بهترين خلق خدا آخر در اين دار فنا
مسموم زهر اشقيا در راه قرآن مى ‏شود
خسرو نژاد
 

«معناى دين»
اى امام دهمين، اى همه معناى دين
آشنا با نام تو جمله اهل يقين
هر كس شد مست تو از شراب دست تو
شد به پا از هست تو، آسمانها و زمين
ما نبوديم و غمت در دل ما جا گرفت
عاشقى معنا گرفت، چون به يادت شد قرين
هر كه ديده طلعتت مانده مات و حيرتت
دل كشيده منتت تا شود با تو عجين
جان فداى جان تو، يك جهان خواهان تو
ريزه خوار خوان تو، انبياء و مرسلين
هادى دلها تويى، دلبر زهرا تويى
قبله گاه ما تويى اى بهشت دلنشين
مصحف جامعه ‏ات شرحى از ولايتت
دين ما محبتت تا به روز آخرين
 شهاب
 

«مظهر جلال»
اى ماه، مستنير ز نور لقاى تو
خورشيد كسب فيض كند از ضياى تو
اى خاص و عام از كرمت برده صبح و شام
پيوسته فيض از سر خوان عطاى تو
اى جبرييل مير ملك پيك انبياء
خدمتگذار بر در دولتسراى تو
اى عاشر الائمه على النقى كه هست
چشم اميد خلق به مهر و وفاى تو
اى پور پاك معنى جود وكرم جواد
حاتم هزار بار خجل از ثناى تو
اى مظهر جلال و جمال خداى فرد
شد طوطياى چشم ملك خاك پاى تو
در هر دو كون خرم و شاد است و رستگار
در دل هر آنكه داشت فروغ ولاى تو
خوفش ز آفتاب جز اين است بى سخن
در دهر هر كه زيست به تحت لواى تو
تا مدفن شريف تو شد سرّ من رأى
جان بخش و غم زداى شد از صفاى تو
زد طعنه بر بهشت برين هر كسى كه ديد
آن گنبد منور و صحن وسراى تو
اى هادى هدايت دين مبين حق
اى آنكه مدح خوان تو باشد خداى تو
(علامه) با بضاعت فكرش كجا سزد
انشا كند چكامه مدح و ثناى تو
 علامه مازندرانى
 

«مى ‏مستانه»
بده ساقى مى‏ مستانه ‏ام امشب
كه مشتاق رخ جانانه‏ ام امشب
بپا كن عشرتى ديگر پى شادى
به يمن مقدم فرخنده ى هادى
دهم حجت ز لطف حضرت بارى
پديد آمد كه دين حق كند يارى
چراغانى شده بيت جواد امشب
پيمبر با على گرديده شاد امشب
مكن غفلت مكن غفلت بزن جامى
به يمن اينچنين فرخنده ايامى
امامى كز سوى حى خبير آمد
ميان عيد قربان و غدير آمد
درود حق به هادى وبه ميلادش
به باب او جواد و جمله اجدادش
 قدير اصفهانى
 

«خسرو دين»
چون بر سرير ولايت نشسته خسرو دين
فلك نهاد به درگاه او سر تمكين
بيا كه صبح هدايت دميد وشد تابان
در آسمان ولايت ستاره دهمين
ز نسل احمد مرسل زدوده حيدر
ز نور فاطمه طاووس باغ عليين
ز آسمان امامت دميد خورشيدى
كه آفتاب جمالش گرفت روى زمين
ستاره‏ اى كه ز انوار چهره روشن كرد
فضاى كون ومكان را بنور علم و يقين
مه سپهر فضيلت محيط جود و كرم
شه سرير ولايت چراغ شرع مبين
مهى كه بهر تماشاى آفتاب رخش
نشسته در صف گردون ستارگان به كمين
سرور سينه زهرا سليل ختم رسل
نهال گلشن طاها و روضه ياسين
به پيش تربت پاكش دم از بهشت مزن
كه خاك اوست مصفاتر از بهشت برين
 رسا
 

«گنج دل»
خوش آن دل كز ازل دارد ولاى حضرت هادى
خوش آن سر كو بسايد رخ به پاى حضرت هادى
دلا گر رستگارى خواهى ازحول صف محشر
نما از حق طلب ظلّ لواى حضرت هادى
بجو از حق ولايش را همى جود و عطايش را
صفاده گنج دل را از صفاى حضرت هادى
ببر نام گراميش كه باشد حل هر مشكل
بكوب از جان در دولتسراى حضرت هادى
به هر دردى دوا نامش كه در بازار حق عامش
شفا بخش امم دارالشفاى حضرت هادى
نبى اصل و على اسمى كه جان عالمش قربان
كه شد ايجاد دو عالم براى حضرت هادى
على بن محمد هادى دين حجت عاشر
كه عاجز نطق قاصر در ثناى حضرت هادى
چگونه مدح شاهى را توان گفتن كه مداحش
بود همواره در قرآن خداى حضرت هادى
عبادت را بود شرح قبولى دوستى او
قبول افتد اگر باشد رضاى حضرت هادى
بود جشن جنان محض و بغضش آتش نيران
بود غلمان غلام آشناى حضرت هادى
 غلامرضا آذر مشهدى

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387;ساعت 18:3;  توسط محمد علی صولی;  | 

آقا سفير تو ز غمت داد مي زند

از اوج غصه تکيه به ديوار مي زند

مسلم غريب و بي کس و ياور به کوچه ها

سنگ تورا به سينه غمخوار مي زند

له له لبم براي کمي آب مي زند

دشمن مرا به حال عطش دار مي زند

باغ و بهرو گل، به خدا يک لطيفه است

کوفه به حقّه دم ز طرفدار مي زند

مردي براي دعوت در جشن نيزه ها

در کوچه هاي وادي غم جار مي زند

اينجا ميا که خواهر بي معجرت، حسين!

گشتي ميان کوچه و بازار مي زند

اينجا ميا که دختر کوفي به زيورش

طعنه به ياس حيدر کرّار مي زند

اينجا ميا که بي شرفي تازيانه اش

بر بچه هاي زار و عزادار مي زند

دنيا حقير مي شود آنجا که کودکي

سنگي به ني، به رأس علمدار مي زند

بی پلاک

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387;ساعت 0:47;  توسط محمد علی صولی;  | 

 

ولايت چيست ؟ اصل آفرينش

كليد قفل سير درك وبينش

ولايت چيست ؟تحصيل تعهد

صراط ما پس از اياك نعبد

ولايت چيست ؟معراج تكامل

پي اثبات ذات پاك حق قل

ولايت علت غايي مارا

به حمت فعل بي ماضي است مارا

ولايت آبو گل را در هم آميخت

كه از آميختن آدم برانگيخت

ولايت نور را شد ساحل نور

كه طوفانش بود در خط دستور

ولايت كوه آتش را كند گل

به ابراهيم در وقت توكل

ولايت در كف موسي عصا شد

به امر حق به شكل اژدها شد

ولايت را دم عيسي قرين است

كه انفاس خوشش جان آفرين است

ولايت در ولايت گشت كامل

كز او نور هدايت گشت حاصل

ولايت جمع را تفريق دارد

كه دركش سالها تحقيق دارد

ولايت رمز اثبات وجود است

ز جود او همه بود و نبود است

ولايت دشمن نامردمي هاست

يگانه رهبر سر در گمي هاست

ولايت هر كه دارد غم ندارد

قوامش بيش هستو كم ندارد

ولايت يازده نور جلي بود

كه پيوند تمامي با علي بود

اگر خواهي بداني اين علي كيست

ولي حق كسي غير از علي نيست

علي حق را تجلي صفات است

امامت را چو سيم ارتباط است

به او رنگ ولايت چون ولي شد

علي مهدي شدو مهدي علي شد

به نخل دين ولايت برگ و بال است

ولايت را جهان در انتظار است

ولايت پاي تا سر عدل و داد است

بشر را آخرين حكم جهاد است

ولايت كاخها را كوخ سازد

كه قانون بشر منسوخ سازد

ولايت ديده ها را ديده بان است

ظهور مهدي صاحب زمان است

بشر را لطف نا محدود آيد

ظهور مهدي موعود آيد

ولايت معني الله و نور است

شكوه رجعت و روز ظهور است

رسالت از ولايت گشت كامل

كه هستي از كمالش گشت حاصل

ولايت خاتميت راست خاتم

كه ختم خاتميت هست خاتم

دگرگوني اگر عالم پذ يرد

ره خاتم از آن خاتم بگيرد

(ژوليده  نيشابوري)

+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386;ساعت 1:8;  توسط محمد علی صولی;  | 

خدا با اسم اعظم يا علی گفت

ملک در اولين دم يا علی گفت

عجب سری است در خلقت که از خاک

چو برمی خاست آدم يا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها شد

کليم آنجا مسلم يا علی گفت

مسيحا دم از آن گرديد عيسی

که در دامان مريم يا علی گفت

محمد در شب معراج برخاست

به قصد قرب اعظم يا علی گفت

ز ليلايی شنيدم يا علی گفت

به مجنونی رسيدم يا علی گفت

مگر اين وادی دارالجنون است

که هر ديوانه ديدم يا علی گفت

چمن با ريزش باران رحمت

دعايی کرد و او هم يا علی گفت

نسيمی غنچه ای را باز می کرد

به گوش غنچه کم کم يا علی گفت

مگر خيبر ز جايش کنده می شد

يقين آنجا علی هم يا علی گفت

+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386;ساعت 1:3;  توسط محمد علی صولی;  | 

در «غدير خم» نگر، نور دل افروز على نيست روزى در جهان، مانند امروز على روز كامل گشتن دين است و اِتمام نِعَم هجده ذيحجّه يعنى، عيد پيروز على چون كه از يُمن على، حق، راضى از اسلام شد زين جهت امروز باشد خوش ترين روز على روز توحيد است و روز رحمت و روز اميد پرده بردارى شد از، حُسن دل افروز على شهر دانش «احمد» است و «مرتضى» دروازه اش انبيا غير از «محمّد»، دانش آموز على شد ولاى او «حسان» حصن امان امّتش به به از اين پرتو مهر گُنَه سوز على (چايچيان «حسان»)
+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386;ساعت 0:54;  توسط محمد علی صولی;  | 

دلا در خانه ابن الرضا ابن الرضا را بین

چراغ و چشم زهرا و علی مرتضی را بین

ز انوار رخ ابن الرضا روشن فضا را بین

فروغی دل نشین و دلربا و جانفزا را بین

عروس حضرت زهرا بهار شادی آورده

برای شیعیان امشب امام هادی آورده

دو چشم دل زهم بگشا که حسن دادگر بینی

در ابنا بشر آیینه خیر البشر بینی

در آغوش جواد ابن الرضا قرص قمر بینی

بیا تا نخل سرسبز ولایت را ثمر بینی

دوباره شیعه را از نور حق دل منجلی آمد

که از سوم محمد در جهان چهارم علی آمد

فروغ حسن غیب ذات حق سبحانه پیدا شد

یگانه لاله ریحانه را ریحانه پیدا شد

همه گیرید جان بر کف رخ جانانه پیدا شد

به گرد شمع رویش یک جهان پروانه پیدا شد

زمین در سینه خورشید خداوندت مبارک باد

جواد ابن الرضا میلاد فرزندت مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385;ساعت 23:59;  توسط محمد علی صولی;  | 

آن روز صحرا از عطش تفتیده تر بود

در التهابی آتشین هر خشک و تر بود

آن روز گوئی آسمان نزدیکتر بود

از شهر مکه کاروانی در سفر بود

اما امیر کاروان چون سیر می کرد

در خاطر خود فکر امری خیر میکرد

صدها ملک از آسمان پرواز کردند

در های رحمت را به رویش باز کردند

تفسیر پایان نامه را آغاز کردند

فرمان بلّغ را همه آواز کردند

که ای خاتم پیغمبران بنما نگین را

معلوم کن از بهترینها بهترین را

باید که تو این راه را هموار سازی

این کاروان خفته را بیدار سازی

اینجا غدیر است و هزار اندیشه دارد

در این زمین نخل ولایت ریشه دارد

بر منبری آنجا رسول عشق پا زد

فریاد انی تارکم را برملا زد

یکباره بین خلق مولا را صدا زد

بگرفت دست مرتضی را و صلا زد

فرمود مردم گرد مولا جمع باشید

از بعد من پروانه این شمع باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385;ساعت 23:5;  توسط محمد علی صولی;  | 

نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی

نه مرازبان که بیان کنم صفت کمال تو یا علی

شده مات عقل موحدین همه در جمال تو یا علی

چو نیافت غیر تو آگهی ز بیان حال تو یا علی

نبرد به وصف تو ره کسی مگر از مقام تو یا علی

 

هله ای موله عاشقان تو چه شاهدی تو چه دلبری

هله ای مجلی عارفان تو چه مطلعی تو چه منظری

که ندیده ام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهری

چه در انبیا چه در اولیا نه تو را عدیلی و همسری

به کدام کس مثلت زنم که بود مثال تو یا علی

 

چو عقول افئده را نشد ملکوت سّر تو منکشف

ز بیان وصف تو هر کسی رقم گمان زده مختلف

همه گفته اند و نگفته شد ز کتاب فضل تو یک ((الف))

فصحای دهر به عجز خود ز ادای وصف تو معترف

عقلای اصل به نطق خود شده اند لال تو یا علی

 

توئی آنکه در همه آیتی نگری به چشم خدای بین

توئی آنکه از کشف الغطا نشود زیاد تو را یقین

شده از وجد مقدست همه سر کنز خفا مبین

ز چه رو دم از انا ربکم نزنی بزن به همین دلیل

به دلیل اینکه اناالحق است به ثمر نهال تو یا علی

 

توئی آنکه میم مشقتت زده نقش صورت کاف و نون

فلک و زمین به ارادتت شده بی سکون شده با سکون

به کتاب علم تو مندرج بود آنچه کان و ما یکون

توئی آن مصور ماخلق که من الظواهر و البطون

بود این عوالم کن فکان اثر فِعال تو یا علی

=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=

یا علی ذاتت ثبوت قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

 

نام تو نقش نگین امر اللَّهُ الصَّمَدُ

 

لَمْ يَلِدْ از مادر گیتی وَلَمْ يُولَدْ چو تو

 

لَمْ يَكُنْ بعد از نبی مثلت لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385;ساعت 0:25;  توسط محمد علی صولی;  | 

شب عشقه شب شوره شب شب عیده غدیره

شب شادی و سروره که فقط حیدر امیره

دل من مجنون وشیدا غریق دریای شعف شد

فرمانروای کل هستی شه نجف شد شه نجف شد

حب المتین علی مولا عین الیقین علی مولا مرشد جبریل امین یعصوب دین علی مولا

*********

گل خنده می نشینه رولب حوروفرشته

مژده مژده شیعیانش که جاتون توی بهشته

دلداده راه ولایم رهرو راه مرتضایم در آستان خسرو دین گدایم من گدایم

ماه شبم علی مولا تاب وتبم علی مولا نعره مستانه می زنم ذکر لبم علی مولا

*************

روی دستای پیمبر رفته بالا دست حیدر

آسمون داره می ریزه به زمین شراب کوثر

تمامی ذرات هستی پیش پای آقام حقیرند حاتم وسلیمان تو درگاش فقیرند فقیرند

بدر الدجا علی مولا شمس الضحا علی مولا دست تو در دست مصطفا دست خدا علی مولا

از دوست خوبم مجید رجبی(سروده های من)

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385;ساعت 0:26;  توسط محمد علی صولی;  | 

به دیوار قفس بشکسته ام بال و پر خود را

زنم تنهای تنها ناله های آخر خود را

قفس را در گشوده صید را آزاد بگذارید

که در کنج قفس نگذاشت جز مشت پر خود را

کنیزان لحظه ای آرام شاید بشنوم یک دم

صدای ناله جانسوز زهرا مادر خود را

لبم خشکیده یارم گشته قاتل حجره در بسته

مگر با قطره اشکی تر نمایم حنجر خود را

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

بس که از آتش غم سوخت سراپای دلم

با نفس شعله برآید ز سویدای دلم

از جگر سوختگی بیشترم سوزاند

خنده و کف زدن همسر من پای دلم

اشک نه خون جگر می چکد از چشمانم

می گدازد رخم رخم از آتش در پای دلم

یک نفر نیست که بر غربت من گریه کند

درد تنهایی من می کشدم وای دلم

هر چه من ناله زدم آب به من خندیدند

مهد در رقص کنیزان شده آوای دلم

گوشه حجره کسی خاک به سر می ریزد

مادرم فاطمه آمد به تمنای دلم

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

مدینه باز دلم گرفت وقتی که اسم تو اومد

بازم غم لاله تو آتیش به قلب همه زد

مدینه باز چشم  همه باید بباره اشک خون

آخه دوباره ناله زد یه مادر قامت کمون

مدینه باز به ضجه ای از میون حجره میاد

یه محرم نا محرمی اجرت یه غریب و داد

مدینه باز تازه شد داغ عزای مجتباست

اینکه از پا افتاده نو گل پر پر رضاست

تا که صدای ناله هات دیگه به مردم نرسه

شاید که گفتی اون میون مادر بیا دیگه بسه

ای مادر مهربونم می خوام با تو سفر کنم

می خوام بیام تو آسمون به روی تو نظر کنم

دیگه دم آخرمه جدا میشم من از همه

ببین که ذکر لبمه یا فاطمه یا فاطمه

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385;ساعت 21:57;  توسط محمد علی صولی;  | 

به گردون ابرش از رحمت برآمد از دل دریا که دریا شد از آن صحرا که صحرا شد از آن دریا
زبان بگشود سوسن چون بشیر از مژده یوسف زحسرت چشم نرگس همچنان یعقوب شد بینا
علی عالی اعلا ولی والی والا وصی سید بطحابه حکمش جمله مافیها
حدیثی خاطرم آید که می فرمود پیغمبر به اصحابش شب معراج سر لیله الاسرا
به طاق آسمان چهارمین دیدم من از رحمت هزاران مسجدی اندر درون مسجد الاقصی
به هر مسجد هزاران طاق بر هر طاق محرابی به هر محراب صد منبر به هر منبر علی پیدا
زپیغمبر چو بشنیدند اصحاب این سخن گفتند که دیشب با علی بودیم جمله جمع در یک جا
تبسم کرد سلمان این سخن گفتا به پیغمبر به غیر از خود ندیدم هیچ کس در نزد آن مولا
اباذر گفت با سلمان به روح پاک پیغمبر نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه ای تنها
به گوش فاطمه خورد این سخن گفتا علی دیشب که تا صبح از درون خانه بیرون پا ننهاد اصلا
که ناگه جبرئیل آمد سلام آورد بر احمد که ای مسند نشین بارگاه قرب او ادنی
اگر چه بر همه ظاهر شدم بر صورتی اما ولیت از همه بگذشت با ما بود در بالا
(ابو علی سینا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384;ساعت 2:27;  توسط محمد علی صولی;  |