تبليغاتX
اشعار مذهبی


از راه مي رسند بهاران و عيدها مانده ولي به راه تو چشم اميدها زخم فراق در دلمان كهنه مي شود آقا در آستانة سال جديدها مانند آفتاب لب بام تا به كي دل خوش كنيم بي تو به وعده وعيدها دلتنگي مرا به تماشا گذاشتند هر جمعه برگ زردي از اين سر رسيدها مانند ماست در تب و تاب فراق تو هر شب جنون سر به گريبان بيدها هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت اي صبح بازگشت تو آغاز عيدها مي آيي از نواحي سرسبز آسمان با بيرقي به سرخي خون شهيدها کپی شده از کاروان دل
+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388;ساعت 23:59;  توسط محمد علی صولی;  | 

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

لحظه ها در تپش و تاب و تب آمدنش

آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

ای خدا کاش شود (سال نو)ام سال فرج

که نگاهم نگران منتظر آن روز است

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

عیدتان مبارک

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388;ساعت 23:44;  توسط محمد علی صولی;  | 

نیامد، رفتم

 

پائیز شدفصل بهاری که به من دادند
طی شد تمام روزگاری که به من دادند

خورشید پیشم هست اما من نمی بینم
نفرین به این چشمان تاری که به من دادند

یعقوب نابینای راه یوسفم کرده
این گریه ی بی اختیاری که به من دادند

از بس نیامد که زمان رفتنم آمد
اینگونه سرشد انتظاری که به من دادند

پایان کار "من" به وصل "او" نینجامید
آخر چه شد قول و قراری که به من دادند

ای جاده ها! ای جمعه ها! ای مردم دنیا
کو وعده آن تکسواری که به من دادند

من آرزوی دیدنش را می برم _ شاید ...
... گاهی بیاید تا مزاری که به من دادند

 

[] [] []

 

حالا زمستان است و من درگور خوابیدم
خورشید من! این خانه تاریک ِ به من دادند

 

 

___________ لطیفیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387;ساعت 14:34;  توسط محمد علی صولی;  | 

از هجر تو طبیعت ما گریه می کند

چشم تمام آینه ها گریه می کند

چشم انتظار آمدنت شیر خواره‌ای است

گهواره‌ای به کرب و بلا گریه می کند

پای سه ساله‌ای که پر تاول آمده است

دارد به اشک و دعا گریه می کند

در علقمه به خاطر تو مشک پاره ای

دارد کنار دست جدا گریه می کند

گودال سرخ روز عطش نعره می کشد

از روضه های خون خدا گریه می کند

علی اشتری

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

سالهای پیش بال آسمانی داشتیم

بال کبوتر کران تا بی کرانی داشتیم

میوه بودیم و سر سال استفاده می شدیم

چون که بالای سر خود باغبانی داشتیم

چهار فصل موی ما برف زمستانی نداشت

پیر هم بودیم اگر رنگ جوانی داشتیم

روزها گردی اگر بر روی دلها می نشست

شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم

مثل شیر مادران ما حلال و پاک بود

در میان سفره ها گر لقمه نانی داشتیم

نذری روز ظهور مهدی موعودمان

صبحها چله به چله عهد خوانی داشتیم

صبح جمعه پیشواز تکسوار فاطمه

زوی پشت بامها صوت اذانی داشتیم

گاه پاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم

گاه گاهی میل سجده جمکرانی داشتیم

ثانیه ثانیه‌هامان گای آقا می گذشت

آی مردم!یک زمان صاحب زمانی داشتیم

پر نداریم و دل بپُر نداریم و...فقط

یادمان باشد که اینها را زمانی داشتیم

علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386;ساعت 16:50;  توسط محمد علی صولی;  | 

يا اين دل شكستة ما را صبور كن
يا لا أقل به خاطر زينب ظهور كن

ديگر بتاب از افق مكه ، ماه من!
اين جاده هاي شب زده را غرق نور كن

با ذوالفقار حضرت مولا ، بيا و بعد
دلهاي شيعه را پرِ حسّ غرور كن

با كوله بار غربت و اندوه خود بيا
از كوچه هاي سينه زني مان عبور كن

امشب بيا كه روضه بخواني برايمان
امشب بساط گريه مان را تو جور كن

يا چند صفحه مقتل كرب و بلا بخوان
يا خاطرات عمه تان را مرور كن

هم از وفاي ساقي لب تشنگان بگو
هم يادي از مصيبتِ سرخ تنور كن

کاروان دل

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386;ساعت 15:21;  توسط محمد علی صولی;  | 

بازهم - صحبت فرداست قرارِ ما ها
بازهم - خیر ندیدیم از این فردا ها

چقدر پای همین وعده ی تو پیرشدند
جگر "مادر ها " موی سر "بابا ها "

سیزده قرنِ گذشته همه اش فردا بود
پس چه شد آمدنِ آن نفر ِ فردا ها

سیزده قرن، نفسهایِ زمین پرشده از ...
"پسر فاطمه"ها  ای "پسر زهرا "ها

سیزده قرن، تو آنجایی و ما اینجائیم
چه کنم راه به آنجا ببرند اینجاها

خُب بگوئید بمیرید اگر قسمت نیست
دیدن یک نفر از ... یک نفر از آقاها

باز کُرسی زمستانی ما گرم نشد
بازهم سرد گذشتند ، شب یلداها


____________________علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386;ساعت 0:22;  توسط محمد علی صولی;  | 

ما منتظريم از سفر، برگردي
يکروز شبيه رهگذر برگردي


با کاسه ي آب و مجمري از اسپند
ما آمده ايم پشت در، برگردي


وقتي سر شب که رفتنت را ديديم
گفتيم نمي شود سحر، برگردي؟؟


ما منتظر تو ايم آقا، نکند
يک جمعه غروب بي خبر برگردي


من گوشه نشين کوچه ي برگشتــم
اي کاش که از همين گذر برگردي


پرواز نمي کنيم از اينجا، بايد
در فصل نبود بال و پر برگردي


وقتش نرسيده است اي مرد ظهور
با سيصدوسيزده نفر، برگردي؟

وبلاگ روضه 

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386;ساعت 2:38;  توسط محمد علی صولی;  | 

 امروز آقا، بي تو جور ديگري بود
 حتي نگاه ياسها، نيلوفري بود
 
 خورشيد مثل پنج شنبه پا نمي شد
 انگار بين رختخوابش بستري بود
 
 برشانه هاي شمع ها در اول صبح
 تابوت يک پروانه ي خاکستري بود
 
 وضعيت آب و هوا مثل هميشه
 مثل هواي جمعه ي پشت سري بود
 
 چشم زمين جاهليت خيز دنيا
 دنبال خطّ کوفي پيغمبري بود
 
 اينکه غروب است و کمي بارانيم، نه
 از اولش همه روز گريه آوري بود
 
 در چشمايم ، التماس آخرينم
 ما را به سمت "چشمهايت مي بري" بود 
 

وبلاگ روضه

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386;ساعت 2:36;  توسط محمد علی صولی;  | 

من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا
آئينه کاري کرده باشم مقدمت را

اوّل ضمير غائب مفرد کجائي؟
اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا


بي تو سروديم آنچه بايد مي سروديم
يعني در آورديم باباي غزل را

حتمّي ِ بي چون و چرای سبز برگرد...
راحت شويم از دست اما و اگرها

آب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟
اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما

بهر ظهور امروز هم روز بدي نيست
اي تکسوار جاده هاي رو به فردا

آقا، صداي پاي سبز مرکب توست
تنها جواب اينهمه "مي آيد آيا؟"

يک جمعه مي بينيد نگاه شرقي ِ من
خورشيد پيدا مي شود از غروب دنيا

آقا نماز جمعه ي اين هفته با تو
پاي برهنه آمدن تا کوفه با ما

از وبلاگ روضه

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386;ساعت 2:34;  توسط محمد علی صولی;  | 

روزی بر صفحه تقویمها خواهند نوشت


تعطیل

 

روز ظهور قائم آل محمد

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386;ساعت 1:17;  توسط محمد علی صولی;  | 

در پی گریه های شبانه

میخورد بر تنم تازیانه

نیست در شهر ما راد مردی

اهل عشق و صفا اهل دردی

عده ای غرق فقر ونداری

عده ای مرد از دین فراری

دیگر اینجا کسی با خدا نیست

 در خیابانو کوچه حیا نیست

غیرت از شهر ما رخت بسته

حرمت نا خدایان شکسته

عده ای در نوا و خروشند

دین خود را به زر میفروشند

چهره ها را ببین در نقاب است

عقلشان در پی یک سراب است

سینه خسته مان پر ز آه است

دم زدن از خدا هم گناه است

گوئیا عصر هوش و نبوغ است

این همه ادعاها دروغ است

بخت بر ما اگر رو نماید

گیرم این جمعه آقا بیاید

.....

او بیاید همه ناتوانیم

منکر اوی صاحب زمانیم

از ظهور ولی می خروشیم

 زود او را به زر می فروشیم

گرد غم کی ز رویش زدودیم

یار خوبی برایش نبودیم

او بیاید غریب است و تنها

باز یک کوفه چاه است و مولا


این شعر از شعر جوان سید امیر حسین میر حسینی می باشد

چند وقت ژیش از یه وبلاگ برداشتم اما الان نمیدونم کدوم وبلاگ بود که لینکش رو بذارم انشاالله راضی باشند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385;ساعت 7:45;  توسط محمد علی صولی;  | 

عمری در آرزوی وصال تو سوختیم

با یاد آفتاب جمال تو سوختیم

ما را اگر چه چشم تماشا نداده اند

ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم

ای شام هجر کی سپری میشوی که ما

در آرزوی صبح زوال تو سوختیم

چندی به گفتگوی فراق تو ساختیم

عمری در آرزوی وصال تو سوختیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385;ساعت 15:40;  توسط محمد علی صولی;  | 

دروغ گفتم که از دوریت شکست دلم

که در نبود تو حتی ترک نبست دلم

بیا و زود بیا ای تمام هستیم

که اگر دیر کنی می رود ز دست دلم

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385;ساعت 23:28;  توسط محمد علی صولی;  | 

باز گردای بغض صحرا گرد من

باز گرما ده به بیت سرد من

ای که عمق انتظارات منی

ای که پشت استعارات منی

من شب ظلمانی استم تار تار

انتظارم انتظارم انتظار

منتظر بودن عبادت کردن است

با خیال دوست عادت کردن است

قبله ی صحرانشین این کویر

بال زخم سجاده هایم را بگیر

باتو کبری در خضوعم مانده است

چار رکعت در رکوعم مانده است

تشنگی از پای دراورده مرا

اب پشت سد جوعم مانده است

سجده ام سر میکشد از روی مهر

غصه بر دوش خضوعم مانده است

واجباتم شد شهید مستحب

اصل در چاه فرو عم مانده است

ای نمیدانم کجایی کیستی

ای فراتر از چرایی –چیستی

در قیابت اب را گل کرده اند

موج را مدیون ساحل کرده اند

خاک در دست کسوف افتاده است

اسمان هم در خسوف افتاده اند

اه ای خورشید روز رهگذر

ای پناه سایه های در به در

بی تو ما دلشوره های بی نوا

بر کدامین جاده یابیم التجا

من دعای عهد میخوانم بیا

بر سر این وعده میمانم بیا

با تجلی های پر هیبت بیا

از میان پردهی غیبت بیا

ان که عمری گشته در دنبال تو

باز می اید به استقبال تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385;ساعت 23:35;  توسط محمد علی صولی;  | 

ای دل طوفانیم آرام باش

یک تپش با طبع من همگام باش

واژه هایم را پر از احساس کن

دیده را از اشک پر الماس کن

وا کن از پای قلم زنجیر را

بشکن این بغض شب دلگیر را

تا نویسم از چنین هنگامه ای

سوی آن صحرا نشسته نامه‌ای

کعبه آباد حجاز من توئی

مستحبات نماز من توئی

ای تو آرام دل هر بی شکیب

مستجاب آخرین امن یجیب

یادت ای قامت قیامت هر کجا

کرده غوغای قیامت را بپا

صبح جمعه رقص شور انگیز باد

حلقه زلف تو را آرد به یاد

چیست این دلشوره های بیکران

پشت کاشی های سبز جمکران

کشتی امید در گل تا به کی

بانگ اللهم عجل تا به کی

تا به کی از داغ هجران تو صبر

جلوه کن ای آفتاب پشت ابر

اشکهایم هر پگاه انتظار

گل کند در وعده گاه انتظار

کاروان سالار لختی صبر کن

یوسفی دارم به چاه انتظار

کی به دریای ظهورت می رسد

زورق این آبراه انتظار

بی تو در سرمای شب بی طاقتند

کودکان بی پناه انتظار

کاش مست چشم نازت می شدم

ریشه ای از جانمازت می شدم

کاش برگردی که باز آید بهار

کاش گردد دست بوست ذوالفقار

کاش یکدم میهمانت می شدم

نیمه‌ی شب روضه خوانت می شدم

کاش یک ساعت عنان گیرت شوم

یا جوان مرگ تو یا پیرت شوم

دادم از کف جمله صبر و تاب را

تا که بوسیدم کف سرداب را

بانگ هل من ناصر از کعبه برآر

کعبه را از این سیه پوشی در آر

ذوالفقار حیدری را تاب ده

کافران را بیم از مرداب ده

خیز و بر هم زن همه آرامشان

کام شیرین تلخ کن بر کامشان

محو کن فرعونیان نیل را

از فلسطین نقش اسرائیل را

کربلای دیگری آغاز کن

روزه صبر خدا را باز کن

کودک ششماهه را خوابی رسان

خیمه های تشنه را آبی رسان

اهل بیت عشق را دریاب زود

خیمه عباس مانده بی عمود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385;ساعت 1:23;  توسط محمد علی صولی;  | 

فریب ما مخور آقا دروغ می گوییـــــــــــــــم

 

به جـان حضرت زهرا (س) دروغ می گوییــم

 

چه ناله ای چه فراقـــی چه درد هجـــــــــــرانی

 

نیا نیا گل طــــــــــاهــــــــــا دروغ می گوییـــــــــم

 

تمام چشـــــــــم براهی و انتظـــــــــــــــــــار و فراق

 

و ندبـــــــه های فـــــــــــــــــــــرج را دروغ می گوییـــم

 

دلی که مامن دنیــــــــــاست جـــــــــــــای مولـا نیست

 

اسیــــــــر شـهــــــــــــــــــــــــوت دنیــــا دروغ می گوییـــم

 

زبان سخن ز تو گوید ولـی بــــــــــــــــــــــــــرای مقــــــــام

 

به پیش چـشم خـــــــــــــــدا هم دروغ می گوییـــــــــم

 

کدام نالـــــه غـربــــــــت کــــــــدام درد فــــــــــــــراق

 

قســـم بــــه ام ابیــــــــها دروغ می گوییـــــــــم

 

خلاصه ای گل نرگس کسی به فکرتو نیست

 

و مـا به وسعت دریا دروغ می گوییــــــــم

 

مرا ببخش عـــــزیزم که باز می گویم

 

نیا نیا گل طاها دروغ می گوییـم

از وبلاگ گل خوشبو یوسف زهرا(در قسمت پیوند ها)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385;ساعت 2:29;  توسط محمد علی صولی;  | 

گفتم چرا قلبم دگر بر تار زلفت گير نيست

سر بر زمين افكند و گفت خود كرده را تدبير نيست

اشكي به زير مقدمش انداختم رحمي كند

گفتا كه اشك بي ورع در رتبه تاثير نيست

گفتم بيا در بند كش اين بنده فرار را

گفتا اگر عاشق شوي كاريت با زنجير نيست

گفتم كه ديگر گوييا افتاده ام از چشم تو

با غم نگاهم كرد وگفت مهدي زنوكر سير نيست
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385;ساعت 6:48;  توسط محمد علی صولی;  | 

ای نگین پادشاهی ولا**آینه دار حریم مصطفی
ای دل دریایی بی انتها**ای حبیب من وصی مرتضی
ای تو اشک غربت بنت النبی**پاره پاره های قلب مجتبی
ای تو امید اباالفضل علی**سلسله دار شهید کربلا
ای تو راز سجده سجاد ها**ای تو صیاد همه بیداد ها
تو برای علم باقر باقری**ساغر عشقی ز رحمت وافری
تو امیر مذهب صادق شدی**جملگی بر عاشقان عاشق شدی
ای تو موسای جلیل کردگار**ای رضا در راضی پروردگار
ای تقی و ای نقی ای هست من**جان زهرا گیر آخر دست من
ای فروغ بی دریغ عسگری**عشق را فرمانروای لشگری
شهریار ملک سلطان بقا**یادگار یازده نور خدا
ای طلوع فجر ای شاه سخا**معنی طاها و یاسین هل اتی
تا به کی اندر پی‌ات بهر لقاء**بنگرد هر سو دو چشم بینوا
خود بگو تا آنکه فتوایش کنم**وین سر شوریده را رامش کنم
خود بگو شاید رهی پیدا شود**در شبم آخر مهی پیدا شود
ای دل دریایی بی انتها**خسرو شیرین کش دیر آشنا
شمش کوچک باشم ار بر من کنی**یک نگاهی از سر لطف و صفا

این شعر را یکی از بهترین دوستان بنده جناب آقای حاج علیرضا شمشکی سروده اند
انشاالله که همیشه موفق باشند البته چند شعر دیگر هم دارند که کم کم آنها را مینویسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385;ساعت 0:17;  توسط محمد علی صولی;  | 

گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است<BR>لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است<BR>آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون<BR>نیش آن خار که از دست تو در پای من است<BR>رخت بر بست ز دل شادی و هنگام وداع<BR>با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است<BR>سر تسلیم به چرخ آنکه نیاورده فرود<BR>با همه جور و ستم همت والای من است<BR>جامه ای را که زدل رنگ نمودم امروز<BR>بر جفا کاری تو شاهد فردای من است<BR>آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز<BR>پای پر آبله وادیه پیمای من است<BR>++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++<BR>این چشمها که محروم از یک نگاه یارند<BR>بهتر که کور گردند بگذار حون ببارند<BR>آن کو قرار دارد کی داغ یار دارد<BR>دعوی عشق کم کن عشاق بیقرارند<BR>قومی کنار یارند اما ز یار دورند<BR>قومی ز یار دورند اما کنار یارند<BR>پروانه سوخت بالش بشنو زبان حالش<BR>یارب مباد عشاق از شمع کم بیارند<BR>چشم انتظار ماندن از انتظار دور است<BR>آنان که جان سپردند مردان انتظارند<BR>آنان که بی تو سوزند سوزند عالمی را<BR>ای وای اگر بدین سوز آهی‌زدل‌برآرند</P>
<P> </P>
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384;ساعت 11:45;  توسط محمد علی صولی;  | 

بیا ای یوسف زهرا گره بگشا ز کار ما**که از وصلت رسد جانا به پایان انتظار ما

بیا تا یوسف کنعان شود همچون زلیخایت**فدای روی زیبایت که برد از دل قرار ما

خزان بی تو بودن را کجا تاب آورم ای گل**بیا تا با نسیم تو رسد از ره بهار ما

به شام دوریت یارا غم هجرت کشد ما را**بتاب ای ماه دل آرا در این شبهای تار ما

شده قلب همه یاران اسیر رشته هجران**به یاری گرفتاران بیا ای تک سوار ما

سوارانی روانندو به پاها سلسله دارند**مگر جانا نمی‌بینی به نیزه راس یار ما

بیا ذکر مصیبت کن ز جای پای سرخ گل**به اشک خون بده شرمی ز یار سربدار ما

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384;ساعت 1:14;  توسط محمد علی صولی;  |