چون میسر نشود فرصت دیار شما
ما که رفتیم خداوند نگهدار شما
نامتان روی علم بود و زدستم افتاد
کاش برداردش از خاک علمدار شما
جرم عشق است که یاد چنین بسته مرا
او ندانست که مائیم گرفتار شما
خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت
ورنه تکیه نکنم جز سر دیوار شما
دیده پنجره بسته است به دیدار بهار
دام پاییز کمین کرده به گلزار شما
باد هم از نفس افتاده و یاری نکند
شرح حالی دهد از پیک سر دار شما
جان آقا نکند تشنه بیایی اینجا
آب هم نیست در این شهر طرفدار شما
پشت هر بام کمین کرده کسی منتظر است
سنگها دیده به راهند به دیدار شما
آخرین جمله دلداده تان خواهشی است
باز گردید خداوند نگهدار شما
محمد عظیمی
آسمان اشك غم از ديده ما بيرون كرد
دل ما را ز غم و غصّه لبالب خون كرد
هر دلى رسته ز غم بود، به غم كرد دچار
هر سرى لاف زد از عقل و خرد مجنون كرد
هر كه در دايره عشق و وفا گام نهاد
چرخش از دايره عشق و وفا بيرون كرد
پنچمين حجت حق حضرت باقر كه خدا
بهر او خلقت اين دايره گردون كرد
گشت مسموم جفا از اثر زهر وليد
شيعيان را به جهان غمزده و محزون كرد
چه دهم شرح غمش را كه ندانم به خدا
با دل خسته او زهر هلاهل چون كرد
گويم آن قدر كه تا بر سر زين جاى گرفت
آسمان زين فلك از غم او وارون كرد
قدر اين گوهر يكدانه ندانست فلك
كه غريبانه به زير لحدش مدفون كرد
مى رود اشگ غم از چشم ملايك «خسرو»
شعر جانسوز تو چون چشم ملك جيحون كرد
(محمّد خسرو نژاد)
اي دهمين رهبر والا مقام
نجل محمد خلف نه امام
روح دعا، روح سجود و قيام
ساية لطفت به سر خاص و عام
مهر تو امضاي صلات و صيام
سيّدنا حضرت هادي سلام
آينة احمدي و مرتضي
واقف آينده اي و ما مضي
هادي راه قدري و قضا
نجل جواد استي و ابن الرضا
جدّ و پدر هر دو امام همام
سيّدنا حضرت هادي سلام
خازن جنت به سرايت فقير
پيش جلالت متوكل حقير
ملك دل اهل ولا را امير
دل كه نباشد به ولايت اسير
نور الهي است بر آن دل حرام
سيّدنا حضرت هادي سلام
اي ز كرامت شده غمخوار من
اشك تو در چشم گهربار من
نام تو و ذكر تو گفتار من
سامرة توست دل زار من
اي حرم دل ز تو بيت الحرام
سيّدنا حضرت هادي سلام
اي غمت از جور عدو بي حساب
اي جگر شيعه برايت كباب
ديده مدام از متوكل عذاب
از چه تو را برد به بزم شراب
خوب گرفتند ز تو احترام
سيّدنا حضرت هادي سلام
خون عوض اشك فشانم همه
نيست به سوز جگرم خاتمه
ناله شده بر لب من زمزمه
بزم شراب و پسر فاطمه
سوزد از اين غم جگرم صبح و شام
سيّدنا حضرت هادي سلام
حيف كه اي بضعة پاك جواد
خصم ستم پيشه تو را زهر داد
داغ تو را بر دل عالم نهاد
دور تو كم بود و مصائب زياد
عمر تو با خون جگر شد تمام
سيّدنا حضرت هادي سلام
سينه ز سوز مِحَن ات سوخت سوخت
شمع صفت جان و تنت سوخت سوخت
شيعه به هر انجمنت سوخت سوخت
آه كه قلب حسنت سوخت سوخت
اشك فشاند ز فراقت مدام
سيّدنا حضرت هادي سلام
حيف كه شد صحن و سرايت خراب
زائر قبر تو شده آفتاب
غربت تو كرده دلم را كباب
خون چكد از ديده به جاي گلاب
سوخت از اين غم جگر خاص و عام
سيّدنا حضرت هادي سلام
استاد غلامرضا سازگار
شكستني ست
وقتي بلور اشك زلالش شكستني ست
حالا كه قلب پر ز ملالش شكستني ست
مردم دگر نياز به اين كارها كه نيست
آن قامت ز غصه هلالش شكستني ست
شمشير و تازيانه براي چه مي بريد
باور كنيد او پر و بالش شكستني ست
اي دستهاي سنگي كوچه نگاه كن
او آينه ست در همه حالش شكستني ست
اين دست نيست شاخة طوباي عصمت است
بگذار بشكند، به خيالش شكستني ست
بقیع
تو که بر بی کسـی هامون دلیـلی
تو کـه خـلوت سـرای جبـرئیلی
چـرا داره فقـط رنگـین کـمونت
سه رنگ! اونم کبود و سرخ و نیلی
نذر سوره یاس
تا آيه آيه سورة كوثر مقدس است
شان تو اي مليكة محشر مقدس است
بال بهشت فرش قدمهات مي شود
يعني مقام عصمت مادر مقدس است
قلبي كه فاطمية غمهات مي شود
نذر نگاه تو شده ، ديگر مقدس است
تا روضه روضة تو و گريه براي توست
اين اشكهاي پاك و مطهر ، مقدس است
بانو به احترام تو و عطر نام تو
گلهاي ياس سبز و معطر مقدس است
وقتي كه ريخت پال و پرت بين كوچه ها
ديگر گل بنفشة پرپر مقدس است
دور و بر بقيع تو بانوي بي نشان
حتي غبار بال كبوتر مقدس است
خونت نوشت بر تن تاريخ تا ابد
هر كس شود فدايي رهبر مقدس است
نگفتنی است !
تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است
تشريح حادثات مكرر نگفتني است
مبناي روضه خواندن ما بر كنايه است
باور كنيد روضة مادر نگفتني است
وقتي كه با اشاره اي از دست مي رويم
شرح تمام روضه كه ديگر نگفتني است
حالا بماند آن همه غربت نشيني اش
دلتنگيِ فراق پيمبر نگفتني است
آري سه ماه خون جگر خورد و دم نزد
از قصه اي كه سخت تر از هر نگفتني است
بهتر كه حرف كوچة دلواپسي نشد
اصلاً حكايت گل پرپر نگفتني است
جريان گوشوار شكسته براي بعد
مرثيه هاي خاكي معجر نگفتني است
او رفت و درد هاي دلش نا شنيده ماند
تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است
با بال اشك سمت حرم پر كشيده ايم
شوق طواف مرقدش آخر نگفتني است !
باران اشک
سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود
باران اشك دور و برش را گرفته بود
حسي شبيه غربت و دلتنگي غروب
حال و هواي هر سحرش را گرفته بود
مي ريخت لخته هاي دل از بغض هر شبش
انبوه زخمها ، جگرش را گرفته بود
از آتشي كه دور و برش شعله مي كشيد
اجر رسالت پدرش را گرفته بود ؟!
اين تند باد هاي پيايي كه مي وزيد
ديگر توان بال و پرش را گرفته بود
خاكي شده ست چادر بانوي بوتراب ؟
آخر مگر كسي گذرش را گرفته بود ؟
وقت غروب در وسط كوچه ناگهان
ابري كبود چشم ترش را گرفته بود
خشنود بود از اينكه به هنگام حادثه
چشمان خستة پسرش را گرفته بود
يك دست او به شانة ديوار بي كسي
با دست ديگرش كمرش را گرفته بود
آلاله هاي دم به دم زخم بسترش
خواب و قرار مختصرش را گرفته بود
معلوم بود فاطمه هم رفتني شده
تابوت اين همه نظرش را گرفته بود
لبخندهاي تلخ و غريبش دليل داشت
انگار رخصت سفرش را گرفته بود
مولا براي دفن خودش رفت و روي دوش
تابوت نيمة دگرش را گرفته بود
در بين قبر دست پدر از امام صبر
ياس كبود شعله ورش را گرفته بود
حالا علي و غربتِ يك قبر بي نشان
سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود
ضريح گمشده
عمريست با عنايت تو گريه مي كنم
تنها به قصد قربت تو گريه مي كنم
عمريست پاي بيرق مشكي روضه ها
در سايه سار رحمت تو گريه مي كنم
گاهي ستاره مي شوم و تا سپيده دم
در آسمان غربت تو گريه مي كنم
قبرت كه نيست دلخوشم از اينكه لاأقل
پايين پاي هيئت تو گريه مي كنم
آه اي ضريح گمشده ! بانوي بي نشان !
در حسرت زيارت تو گريه مي كنم
تا صبح در حوالي دلتنگي بقيع
با بوي ياس تربت تو گريه مي كنم
تا تربت شهید اُحد پا به پاي اشك
هرشب به رسم عادت تو گريه مي كنم
گاهي به ياد هق هق آن پلك نيمه جان
در سوگ بي نهايت تو گريه مي كنم
گاهي كنار روضه ات از دست مي روم
از بسكه در مصيبت تو گريه مي كنم
از ابتداي مرثيه هايت قدم قدم
تا كوچة شهادت تو گريه مي كنم
اي كاش ... !
با ديدن حال و هواي چشمهايت
آلاله مي ريزم به پاي چشمهايت
پلك ملائك هم كنارت خيس گريه
باشند شايد هم نواي چشمهايت
از بسكه شبها گريه مي ريزي تواني
ديگر نمي ماند براي چشمهايت
يك چند وقتي مي شود گلهاي نيلي
گل مي كند در جاي جاي چشمهايت
تركيب سرخي و كبودي شقايق
آيينه اي از زخمهاي چشمهايت
از چادر خاكي چرا چيزي نگفتي
از كوچه و از ماجراي چشمهايت
اي كاش يا آن اتفاق تلخ هرگز ... !
يا بود چشم من به جاي چشمهايت
شوق پريدن بال در بال كبوتر
پر مي زند در ربناي چشمهايت
اينجا همه با چشمهاي من غريبه ند
غير از حضور آشناي چشمهايت
گفتي كه ديگر فرصتي باقي نمانده
تا آن غروب بي صداي چشمهايت
از ماتم روز عطش در حلقة اشك
آتش گرفته كربلاي چشمهايت
تو مي روي و تا هميشه مثل باران
مرثيه مي خوانم براي چشمهايت
تا آخر دنيا ميان آسمانها
برپاست بانو جان عزاي چشمهايت
آري غروب و بيقراري يادگاريست
از غربت بي انتهاي چشمهايت
با بيرقي از سرخي خون شقاي
مي آيد آخر خونبهاي چشمهايت
برگ ریز اطلسی ها
السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)
پاییز غم در برگ ریز اطلسی ها
در انتهای کوچه ی دلواپسی ها
باد سیاهی آمد و بال و پرت ریخت
آغاز شد فصل جدید بی کسیها
نه حرم نه رواق نه گنبد ،
نه ضريح و نه صحن و گلدسته ...
دلم امشب به مجلس روضه
خسته و بيقرار مي آيد
يك كبوتر شده و از سمتِ
حرمي پر غبار مي آيد
*
گرد غربت نشسته بر روي
پر و بال كبوترانة دل
مي چكد لاله لاله اشكِ درد
امشب از خلوت شبانة دل
*
با من اي دل بگو كجا رفتي
كه پر از ماتم و شراره شدي
تو چه ديدي در آن ديار غريب
كه شكستي و پاره پاره شدي
*
گفت رفتم به سرزميني كه
عطر اندوه و بغض و ماتم داشت
خاك آنجا هميشه دلگير و
آسمانش هميشه شبنم داشت
*
به خدا رنگ خاك مي گيرد
پر و بال كبوتران بقيع
روز ها هم هميشه در آنجا
آفتاب است سايه بان بقيع
*
نه حرم ، نه رواق ، نه گنبد
نه ضريح و نه صحن و گلدسته
هست آنجا مزار خاكيّ
چار مرد غريب و دلخسته
*
در نواحي نوحه و ناله
شعلة بي كرانه اي دارد
نه فقط قبر چار مرد غريب
بانوي بي نشانه اي دارد
*
اين زمين دلشكسته از آهِ
غربت و ناله هاي مادر بود
همدم اشك هاي مادرمان
يك بغل لاله هاي پرپر بود
*
و در اين باغ آتش سرخي
در دل سبز ياسمن گل كرد
شعلة زهرِ كينه ها بين
جگر پارة حسن گل كرد
*
چند روزي گذشت و خاك بقيع
عطر غمناك اشك و ناله گرفت
و به دست همان كمان داران
بدن ياس رنگ لاله گرفت
*
اين زمين يك زمين ساده كه نيست
اين زمين خاك غربت آباد است
اين زمين دلشكستة داغ
گريه هاي امام سجاد است
*
اين زمين از تبار اشك و آه
به خدا هر سپيده زائر داشت
آسماني پر از ستاره از
روضه هاي امام باقر داشت
*
خاكهاي غريب اين صحرا
روزگاري تب شقايق داشت
تا سحر در كبود چشمانش
اشك سرخ امام صادق داشت
*
اين زمين يك زمين ساده كه نيس
باغي از داغ لاله و ياس است
در تبِ ناله هاي محزونِ
مادر بيقرار عباس است
*
در حوالي اين ديار غريب
از غم يار آشنا مي خواند
در مدينه كنار خاكِ بقيع
روضة سرخ كربلا مي خواند
یوسف رحیمی
گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است
لحظه ها در تپش و تاب و تب آمدنش
آسمان چشم به راه قدمش هر روز است
ای خدا کاش شود (سال نو)ام سال فرج
که نگاهم نگران منتظر آن روز است
+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+
عیدتان مبارک
+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+
جلوه جنتبه چشم خاکیان دارد بقیع
یا صفاى خلوت افلاکیان دارد بقیع
گر حصار کعبه را جبریل دربانى کند
صد چو موسى و مسیحا پاسبان دارد بقیع
گر چه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است
الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقیع
گرچه محصولش بظاهر یک نیستان ناله است
یک چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع
گرچه مىتابد بر او خورشید سوزان حجاز
از پر و بال ملائک سایبان دارد بقیع
میتوان گفت ازگلاب گریه اهل نظر
بى نهایت چشمه اشک روان دارد بقیع
بشکند بار امانت گرچه پشت کوه را
قدرت حمل چنین بار گران دارد بقیع
تا سروکارش بود با عترت پاک رسول
کى عنایتبا کم و کیف جهان دارد بقیع
این مبارک بقعه را حاجتبنور ماه نیست
در دل هر ذره خورشیدى نهان دارد بقیع
اینکه ریزد از در و دیوار او گرد ملال
هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع
چون شد ابراهیم قربان حسین فاطمه
پاس حفظ این امانت را بجان دارد بقیع
فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنین
اینهمه همسایه عرش آستان دارد بقیع
در پناه مجتبى در ظل زین العابدین
ارتباط معنوى با قدسیان دارد بقیع
باقر علم نبى و صادق آل رسول
خفتهاند آنجا که عمر جاودان دارد بقیع
×××
قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز
داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقیع
کس نمیداند چرا یا قرة عین الرسول
منظره فصل غم انگیر خزان دارد بقیع
آخر اینجا قصه گوى رنجبى پایان تست
غصه و غم کاروان در کاروان دارد بقیع
خفته بین منبر و محرابى اما بازهم
از تو اى انسیه حورا نشان دارد بقیع
راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت
تا بکى مهر خموشى بر دهان دارد بقیع؟
شب که تنها میشود با خلوت روحانىاش
اى مدینه انتظار میهمان دارد بقیع
شب که تاریک است و در بر روى مردم بستهاند
زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقیع
کاش باشد قبضه خاکم در آن وادى «شفق»
چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع
مهرت به کائنات برابر نمی شود
داغی ز ماتم تو فزونتر نمی شود
از داغ جانگداز تو ای گوهر وجود
سنگ است هر دلی که مکدر نمی شود
ظلمی که بر تو رفت ز بیداد اهل ظلم
بر صفحه خیال مصور نمی شود
تنها جنازه تو شد آماج تیر کین
یک ره شد این جنایت و دیگر نمی شود
بی بهره از فروغ ولایت تو یا حسن
مشمول این حدیث پیمبر نمی شود
فرمود دیدهای که کند گریه بر حسن
آن دیده کور وارد محشر نمی شود
دارم امید بوسه قبر تو در بقیع
اما چه میتوان که میسر نمیشود
با این ستم که بر تو و بر مدفنت رسید
ویران چرا بنای ستمگر نمیشود
آن را چه دوستی است «موید » که دیده اش
از خون دل ز داغ حسن تر نمیشود
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست
شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست
باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست
قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست
آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست
تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست
دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست
دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست
***
حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست
از وبلاگ کاروان دل
=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-
در شهر دمشق و در کنار حرم مطهر حضرت زینب (س)و حضرت رقیه(س)دعا گوی شما عزیزان هستم
نون و قلم نبی ست و ما یسطرون حسین
طاق فلک علی ست به عالم ستون حسین
اصل حیات حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است
=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
سردار سر سپرده جولان عشق کیست؟
تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟
عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟
روح دمیده در تن بی جان عشق کیست؟
علامه مفسر قرآن عشق کیست؟
مفتاح قفل بسته هر کار زینب است
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
ذرات و کائنات همه مرده یا خموش
میدان احتجاج و زنی که علم بدوش
قلب جهان به عمق زمین گرم جنب و جوش
آتشفشان قلب خداوند در خروش
هوهوی ذوالفقار علی می رسد به گوش
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
یک تن شهید و یک تن دیگر اسیر شد
یک تن به خاک ماند و یک تن دیگر سفیر شد
یک تن نشان نیزه و شمشیر و تیر شد
یک تن کنار کشته صد پاره پیر شد
یک تن امیر آمد و یک تن امیر شد
بر خیل اشک و آه سپهدار زینب است
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
چشم ستاره در به در جستجوی ماه
بر روی نیزه دیده زینب گرفت راه
مبهوت می نمود به سرنیزه ای نگاه
آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه
کی جانپاه زینب و اطفال بی پناه
راحت بخواب چون که پرستار زینب است
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
خورشید روی قله نی آشکار شد
زیباترین ستاره سر شیر خوار شد
ناموس حق به ناقه عریان سوار شد
هشتاد و چند خسته به هم همقطار شد
زیباترین ستاره دنباله دار شد
در این مسیر نور جلودار زینب است
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
از نای من به ناله چو برخاست نای نی
عالم شنید از پس آن های های نی
تو بر فراز نیزه و من در قفای نی
آنقدر سنگ خورده ام از لابه لای نی
تا این که یافتم سرت از ردپای نی
داغ تو هست آتش و نیزار زینب است
ز بس که نیزه نشسته به جسم پرپر تو
ورق ورق شده در قتلگاه دفتر تو
چقدر نیزه شکسته کنارت افتاده
چقدر تیر فرو رفته بین پیکر تو
هنوز از گلویت خون تازه می آید
هنوز بر سر نی جاری است کوثر تو
سر شکسته عباس آب آور را
نشانده اند سر نیزه ای برابر تو
چقدر لطمه زده روی گونه اش امروز
نمانده سوی نگاهی به چشم خواهر تو
زدند بر رخ ماه تو هیجده ضربه
که نیست نقطه سالم به صورت و سر تو
غروب گوشه گودال روضه می خواند
برای این همه زخم تن تو مادر تو
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=محمد رضا شمس
این اسبها که روی تن تو دویده اند
طرحی جدید از بدنت آفریده اند
ای عطر سیب سرخ ، تمامی قافله
از روی نیزه رایحه ات را شنیده اند
ساعات عصر ابر سیاه براده ها
از هم تمام پیکرتان را بریده اند
تنگ غروب در پی هفده سر دگر
عکس تو ا به صفحه نیزه کشیده اند
در زیر آفتاب همه برق می زنند
سر نیزه های کوفی عجب آب دیده اند
=-=-=-=-==-=-=-=-=- محمد رضا شمس
کلاف و یوسفم را هر دو در بازار گم کردم
گل زهرائی ام را من در این گلزار گم کردم
بر آن بودم دل شیدا کنم در گیسویش پیدا
خدایا با چه کس گویم دل و دلدار گم کردم
اناالحق گوی می گردم به دنبال خم زلفش
سیه روزی تماشا کن طناب دار گم کردم
چه پیش آمد که در گودال زیر نیزه ها امروز
گلم را در زمان واپسین دیدار گم کردم
بگو یارا چرا صحرا ز عطر یاس لبریز است
همان یاسی که من بین در و دیوار گم کردم
بیا مادر که هم دردیم یادم هست می گفتی
که راه خانه را در کوچه چندین بار گم کردم
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=سید جعفر فاطمیان منش
تا تو بودي خيمه ها آرام بود
دشمنم در كربلا نا كام بود
تا تو بودي من پناهي داشتم
با وجود تو سپاهي داشتم
تا تو بودي خيمه ها پاينده بود
اصغر شش ماهه من زنده بود
تا توبودي خيمه ها غارت نشد
بعد تو كس حافظ يارت نشد
تا تو بودي چه ره ها نيلي نبود
دستها آماده سيلي نبود
تا تو بودي دست زينب باز بود
بودنت بهر حرم اعجاز بود
تا كه مشكت پاره و بي آب
دشمن بر كينه ات شاداب شد
=-=-=-=-=-=-=-=
بیا که بار امانت بمنزل افتاده
بیا که کشتیت ای نوح در گل افتاده
زراه لطف قدم نه دمی ببالینم
که سخت کار من اینجا به مشگل افتاده
زشوق اینکه رسد موجی از محبت تو
دلم چوگوهر خونین بسا حل افتاده
بدآنطریق که جان میدمند بر ابدان
محبت تو پریروی در دل افتاده
به مجلسم چونهی پا بهوش باش ایگل
که مست نرگس چشمت به محفل افتاده
به ناب خرمن زلفت دلم گرفته مکان
خبر دهید که آتش به حاصل افتاده
به چشم منتظرم تبر خورده صد افسوس
برای دیدنت این خار حائل افتاده
چنانکه پای درختان حسان ثمر ریزد
دو دست پور علی در مقابل افتاده
حسان
=-=-=-=-=-=-=-
به عرصه كربلا كفر چو طغيان گرفت
ظلم جهانگير گشت نقطه ايمان گرفت
گلبن گلزار دين خزان شد از باد كين
خار ستم سر به سر دامن بستان گرفت
بلبل دستانسرا رو به هزيمت نهاد
زاغ سيه روزگاه طرف گلستان گرفت
فغان لب تشنگان گذشت از كهكشان
حضرت عباس را سكينه دامن گرفت
گفت تو سقاى آب ما همه در پيچ و تاب !
نتوان يك جرعه آب ز بهر طفلان گرفت ؟!
عباس با حال زار كشيدش اندر كنار
غبار غم از رخ آن گل پژمان گرفت
وعده آب روان داد به آن خسته جان
اذن كه تا آرد آب از شه عطشان گرفت
گفت كه اى نور عين نو گل باغ حسين
به نرخ گيرم آب اگر كه بتوان گرفت
به ديده اشگبار گشت به مركب سوار
مشك تهى آب را به دوش ز احسان گرفت
تيغ مشعشع كشيد زهره عدوان دريد
پهلوى كردان شكافت عرصه ميدان گرفت
راه فرار از نبرد بست به بهمن ز فن
تيغ گران از كف رستم دستان گرفت
از تف تيغش فتاد لرزه بر اندام خصم
خال خدنگش هدف چهره كيوان گرفت
از دم تيغش يكى روى به دوزخ نمود
ز آتش قهرش يكى جان بخ نيران گرفت
ز الحذر و الحذر به گوش فلك گشت كر
زالفرار الفرار سينه گردون گرفت
در ظلمات سيه سد سكندر شكست
بار دگر همچو خضر چشمه حيوان گرفت
ديد كه آب فرات موج زنان مى رود
چشمه چشمش ز اشك صورت عمان گرفت
گفت الا اى فرات چشمه آب حيات
كناره كى تا كنون كسى ز مهمان گرفت ؟!
ما زعطش در تعب ، تو مى روى خشك لب
مشك پر از آب كرد به كف و سر و جان گرفت
تير به چشمش زدند سينه سپر ساخت او
دست ز جسمش فتاد مشك به دندان گرفت
تير زدندش به مشك دست ز هستى كشيد
ريخت چو آبش به خاك سر به گريبان گرفت
گفت كه اى بينوا مى روى اندر كجا؟
چون ز تو در خيمه ها سكينه پيمان گرفت
ز ضرب تيغ و سنان گشت تنش غرقه خون
به خاك ، از زين ، مكان آن مه تابان گرفت
ناله «ادرك اخا» رسيد در خيمه ها
غبار غم دامن شاه شهيدان گرفت
رخت به ميدان كشيد جامه طاقت دريد
بر سر نعشش رسيد سرش به دامن گرفت
ديد تنش غرق خون ماه رخش لاله گون
خون زد و چشم ترس به چشم گريان گرفت
گفت علمدار من ، مونس و غمخوار من
گشتى عمر ترا ورطه طوفان گرفت ؟!
خيز كه در خيمه ها سكينه با اشك و آه
كنون دامن زينب نالان گرفت
=-=-=-=-=--=
چونكه نوبت بر بنى هاشم رسيد
ساخت ساز جنگ عباس رشيد
محرم سر و علمدار حسين
در وفادارى علم در نشاتين
در صباحت ، ثالث خورشيد و ماه
روز خصم از بيم ان چون شب سياه
در شجاعت يادگار مرتضى
داده بر حكم قضا دست رض
خواست در جنگ عدو رخصت ز شاه
گفت شاهش كاى علمدار سپاه
چون علم گردد نگون در كار زار
كار لشگر بايد از وى انفطار
گفت تنگ است اى شه خوبان دلم
زندگى باشد از اين پس مشكلم
زين قفس برهان من دلگير ر
تابه كى زنجير بايد شير را؟!
گفت شه چون نيست زين كارت گزير
اين ز پا افتادگان را دست گير!
جنگ و كين بگذار و آبى كن طلب
بهر اين افسردگان خشك لب
گفت : سمعا اى امير انس و جان
گر چه باشد قطره آبى به جان
شد به سوى آب تازان با شتاب
زد سمند باد پيما را در آب
بى محابا جرعه اى در كف گرفت
چون به خويش آمد دمى گرفت اى شگفت
تشنه لب در خيمه سبط مصطفى
آب نوشم ؟! من زهى شرط وف
زاده شير خدا با مشك آب
خشك لب از آب زد بيرون ركاب
يا نفس ، من بعد الحسين هونى !
و بعده لا كنت اءن تكونى !
هذا الحسين وارد المنون
و تشربين بارد المعين ؟!
هيهات ! ما هذا فعال دينى
و لا فعال صادق اليقين
آمد به يادش از لب خشك برادرش
شد غيرت فرات دو چشم ز خون ترش
گفتا نخورده آب گلستان حيدرى
دارى تو ميل آب ؟ كجا شد برادرى ؟!
تشنه است آن نو گل باغ فتوت است
لب تر مكن ز آب كه دور از مروت است
پر كرد مشك و پس كفى از آب بر گرفت
مى خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار
آمد به يادش از جگر تشنه حسين عليه السلام
چون اشك خويش ريخت ز كف آب خوشگوار
شد با لبان تشنه ز آب روان بيرون
دل پر ز جوش و مشك به دوش آن بزرگوار
كردند جمله حمله بر آن شبل مرتضى
يك شير در ميانه گرگان بى شمار!
يك تن كسى نديده چندين هزار تير
يك گل كسى نديده چندين هزار خار!
والله ان قطعتم يمينى
انى احامى اءبدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين
نجل النبى الطاهر الاءمين
بنى صدق جائنان بالدين
مصدقا بالواحد الاءمين
چو دست راست جداشد ز پيكر عباس
گريست عرش به حال برادر عباس
شكست پشت رسول از شكسته بازويش و
خميد قد على چون هلال ابرويش
جهان به ديده مظلوم كربلا شب شد
سپهر گفت اسيرى نصيب زينب شد
يا نفس لا تخشى من الكفار
و اءبشرى برحمة الجبار
مع البنى سيد المختار
مع جملة السادات و الاءطهار
قد قطعوا ببغيهم يسارى
فاءصلهم يا رب حر النار
الا اى پيك معراج سعادت
هماى رفرف اوج سعادت
كنون كز دست من افتاده شمشير
ز هر سو بسته بر من راه تدبير
شتابى كن كه وقت همت توست
گذشت از من ، زمان خدمت توست
خلاصم كن از اين انبوه لشگر
رسانم از وفا نزد برادر
سكينه منتظر از بهر آب است
ز سوز تشنگى بى صبر و تاب است
و باءن الاءنكسار فى جبينه
فانكدب الجبال من حنينه
كافل اءهله و ساقى صبيته
و حامل اللواء بعالى همته
و كيف لا و هو جمال بهجته
و فى محياه سرور مهجته
امام حسين عليه السلام بر بالين برادر
اى كشته راه داور من
اى پشت و پناه لشگر من
اى نور دو ديده تر من
عباس جوان ، برادر من
برخيز كه من غريب و زارم
بى مونس و يار غمگسارم
برخيز گذر به خيمه ها كن
غمخوارى آل مصطفى كن
بر وعده خويشتن وفا كن
عباس جوان ، برادر من
ديدى كه فلك به ما چه ها كرد؟
ما را به غم تو مبتلى كرد
كى دست ترا ز تن جدا كرد
عباس جوان برادر من
گفتم كه در اين جهان فانى
شايد كه تو بعد من بمانى
زينب به سوى وطن رسانى
تعديتم يا شر قوم ببغيكم
و خالفتم دين النبى محمد
اءما كان خير الرسل اءوصاكم بن
اءما نحن من نسل النبى المسدد
اءما كانت الزهراء امى دونكم
اءما كان من خير البرية احمد
لعنتم و اءخريتم بما قد جنيتم
فسوت تلاقوا حر نار توقد
ميرزا محمدتقى حجة الاسلام تبريزى
=-=-=-=-=-=-==-
من اولين مصراع نظم كربلايم
من اولين جانباز دشت نينوايم
نامم علي اكبر و در خلق و منطق
شبه ترين چهره به ختم الانبيائم
من اولين پيمانه نوش جام اشكم
چون رفته تا معراج دل صوت صدايم
من اولين گلواژه شعر حسينم
يا اولين قرباني كوي منايم
من شير سرخ بيشه هاي الغديرم
در خيبر فتح المبين خيبر گشايم
من كربلا را كربلا آباد كردم
در عشق و مستي كربلا بيداد كردم
من با عطش تا اوج آزادي پريدم
عطشان ترين لبهاي عالم را بوسيدم
شهدي كه من نوشيدم از پيمانه عشق
شيرين تر از آن در همه هستي نديدم
زينب لبم را بوسه ميزد من ز دستش
او دل به من ميدادو من دل ميبريدم
او دور من مي گشت و من هم دور زهرا
من تشنه بر لبهاي او او آب دريا
من غنچه تكبير لبهاي حسينم
من يوسف كنعان زيباي حسينم
چون خال سبز هاشمي دارم به صورت
من نكهت شب بوي گلهاي حسينم
دارم به چهره نور سبز فاطميه
من خط و خال روي سيماي حسينم
اي اهل عالم من نواي نينوايم
چون كه اذان گوي مصلاي حسينم
در خلق و خلق و منطق و خيبر گشائي
گلواژه دست تولاي حسينم
چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم
در صحنه ميدان علي را ناز شستم
من شير سرخ بيشه هاي كربلايم
من لافتاي حيدر خيبر گشايم
اي اهل عالم من اذان گوي حسينم
چون رفته تا اوج فلك موج صدايم
شمع حيسني را من كه من پروانه بودم
خوشگل ترين پروانه از پروانه هايم
من نسخه پيچ اشك درمانگاه عشقم
من مهر هر نسخه در دارالشفايم
جدم علي حلال كل مشكلات است
من هم علي اكبر مشكل گشايم
دارم مدال فاطمي چون روي سينه
من اشبه الناسم به زهراي مدينه
من روي قلبم عكس آزادي كشيدم
شهد شهادب را به آزادي چشيدم
دل را به دلبر دادم و از دلبرم دل
با عشق از بازار آزادي خريدم
من بلبلي هستم كه در گلخانه اشك
شهد گل از لبهاي آزادي مكيدم
من جان زينب را به يك لحظه گرفتم
چون خون به پاي نخل آزادي چكيدم
زينب صدايم مي زدو من مي دويدم
تا اينكه در مقتل به دلدارم رسيدم
من كربلا را كربلا آباد كردم
ويرانه كاخ جهل و استبداد كردم
من حجله شادي كنار دجله بستم
گل دسته در گلدسته ها بنياد كردم
من هم بلال و هم اذان گوي حسينم
در عشقبازي كربلا بيداد كردم
من رهبر يك نسل و فرهنگي جوانم
در نينوا دانشكده ايجاد كردم
من هستيم را در خم يك گوشه دادم
با نخل دين را با خلوصم شاد كردم
بر لوح قلبم رهبر عرفان نوشته
اي عاشقان اين كربلا شهر بهشته
من دوره ديده در نظام ذوالفقارم
من غنچه گلهاي باغ هشت و چهارم
چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم
خيبر گشاي ديگري در روزگارم
من اولين جانباز اردوي حسينم
چون انقلاب كربلا را پاسدارم
من زنده كردم نام جدم مرتضي را
من اكبرم يا حيدر دلدل سوارم
هرگز ندارم افتخاري بهتر از اين
من حجله بسته در بهار كار زارم
شبه نبی نمود چو آهنگ رزم ساز
بهر مخالفان عراق آن مه حجاز
در گریه شد سکینه و در ناله شدر باب
کلئوم شد بناله و لیلی در اهتزاز
زآن انجمن رسید بانجم غباز غم
زآن دوده رفت بگردون دون نواز
شد از نیاز در بر شاه حجاز گفت
کایآسمان بدرگه قدرت برد نماز
پیوسته باد گلشن چهر تو دل فروز
همواره باد نخل مراد تو سرفراز
مستدعیم زحضرت فیضت که تا دهد
بهر جهاد بد منشانم خط جواز
رخصت گرفت و و کرد وداع از شه حرم
پشت عقاب گرم شد از فر شاهباز
با مادر شکستة خود در وداع گفت
در هجر من مسوز بسودای من بساز
شه از قفای اکبر شیرین مقال خویش
گریان شد و نمود سوی چرخ سرفراز
و آنگه بحالتی که نیارم بیان نمود
روی نیاز کرد بدرگاه بی نیاز
گفتا بر این گروه گواهی که میکنند
آنرا که هست شبه پیمبر زامتیاز
چون میشدیم مایل روی رسول تو
ما چشم اشتیاق بر آن روی کرده باز
یعقوب و ارزین سپس از هجر یوسفم
ابواب خوشدلی برخ خود کنم فراز
برپای شهریار جهان بوسه زن حکیم
تا دست مسئلت نکنی پیش کس دراز
حکیم ساوجی
=-=-=-=-=-=-=-=-
چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست
واز این پیر جوانمرده کمانی تر نیست
دست و پایی نفسی نیمه نگاهی اهی
غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست
در کنار تو ام و باز به خود می گویم
نه حسین، این تن پوشیده به خون اکبر نیست
هر کجا دست کشیدم زتنت گشت جدا
از من اغوش پر و از تو تنی دیگر نیست
دیدنی گشته اگر دست و سر سینه تو
دیدنی تر زمن و خنده آن لشگر نیست
استخوانهای تو پشت پدر هر دو شکست
باز هم شکر کنار من و تو مادر نیست
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت
اي اهل كوفه رحمي اين طفل جان ندارد
خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد
ديشب به گاهواره تا صبح ناله ميزد
امروز كه تر كند لب دور دهان ندارد
رخ مثل برگ پاييز لب چون دو چوبه خشك
اين غنچۀ بهاري غير از خزان ندارد
اي حرمله مكش تير يكسو فكن كمان را
يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد
شمشير اوست آهش فرياد او تلظُي
جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد
منت به من گذاريد يك قطره آب آريد
بر كودكي كه در تن جز نيمه جان ندارد
با من اگر بجنگيد تا كشتنم بحنگيد
اين شير خواره بر كف تيغ سنان ندارد
مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها
جز اشك خجلت خود آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانۀامامش ديگر مكان ندارد
(ميثم)به حشر نبود غير از فغان و آهش
آنكو از اين مصيبت آه و فغان ندارد
حاج غلامرضا سازگار(ميثم)
=-=-=-=-=-==-=-
ای به اکبر کرده همدوشی علی
برده سر در جیب خاموشی علی
تو مسیح عترتی وز مرتبت
کرده با قرآن هم آغوشی علی
حجت کبرائی و گردون ندید
کودک و اینسان خدا جوشی علی
اصغرم قنداقه ات شد غرق خون
زود بودت این کفن پوشی علی
چون تو سربازی دگر نائل نشد
بر سر دوشم به سردوشی علی
گفتمت آرام باش از تشنگی
نی که تا سر حد بیهوشی علی
خواستم از گریه خاموشت ولی
نی دگر اینقدر خاموشی علی
خنده ات وقت شهادت بر لب است
تا چه گفتت تیر در گوشی علی
اصغرم اینک گوارایت بود
از می کوثر قدح نوشی علی
چون مؤید هرکه دارد با تو کار
نیستش زین غم فراموشی علی
اگر از خنجر خونریز لبِ تشنه ببرند سرم را، اگر از تیغ شکافند در این عرصه ی خونین جگرم را، اگر از تیر سه شعبه بدهند آب عوض شیر گل نوثمرم را، اگر از داغ برادر شکند خصم ستمگر کمرم را، اگر از چار طرف خصم زند برجگرم تیر، اگر آید به سر و کتف و تنم ضربت شمشیر، اگر از سنگ شود غرقه به خون روی منیرم، اگر آتش عوض آب دهد خصم شریرم، اگر از داغ پسر سوزم و صد بار بمیرم، به خدایی که مرا خواسته با پیکر صدچاک ببیند به تنم زخم دوصد نیزه وشمشیر نشیند، به ستمگر نکنم کرنش و ذلت نپذیرم، اگر آرند به جنگم همه ی اهل زمین را و سما را
انا مظلوم حسین
منم و عهد الستم، نه گسستم نه شکستم، به خدا غیر خدا را نپرستم، به خدا من پسر شیر خدا و پسر فاطمه هستم، همه ی دار و ندارم همه هفتاد و دو یارم به فدای ره جانان، منم و سرخی رویم، منم و خون گلویم، منم وحنجر عطشان، منم و داغ جوانان، منم و خاک بیابان، منم و سُمِ ستوران، من و
رگ های بریده، منم و قلب دریده منم وطفل صغیرم، منم و کودک شیرم، منم و دخت اسیرم، منم و حیّ قدیرم، منم و زخم فراوان، منم و آیه ی قرآن، منم و زخم زبان ها، منم و تیغ و سنان ها، همه آیید و ببینید مقام و شرف و عزت ما را
انا مظلوم حسین
به خدا و به رسول و به علی ابن ابی طالب و زهرای بتول و حسن آن سید ابرار، به هفتاد و دو یارم به حبیبم به زهیرم به طرماح و به جون و وهب پاک سرشتم، به جلال و شرف عابس و عباس و به عثمان و به جعفر، به شهیدان عقیل و به خلوص دل عبد اللَّه و قاسم، به علی اکبر و داغش به علی اصغر و خونش به گل یاس مدینه، به رقیه به سکینه، به دل سوخته ی زینب کبرا و دو فرزند شهیدش، به لب تشنه ی اطفال صغیرم، به تن خسته ی سجاد عزیزم، من از این قوم ستمگر نگریزم، نکنم بیعت و با خصم ستمگر بستیزم، من و ذلت، من و تسلیم، من و خواری و خفت، سر من بر سر نی راه خدا پوید و با دوست سخن گوید و گردد هدف سنگ و خورد چوب، نبینم به خدا غیر خدا را
انا مظلوم حسین
جان و سر خود هديه به ارباب نموديم
از عمق درون ناله و فرياد نموديم
با سينه زدن زلزله ايجاد نموديم
در حزب على اكبر و در خط حسينيم
ديوانه زنجيرى بين الحرمينيم
دارد همه هستى ما بوى گل ياس
شد رهبر ما عشق خدا حضرت عباس
موسى كه به سيناى صفا رفت ز ما بود
منصور كه بر دار بلا رفت ز ما بود
عيسى كه به بيمار شفا داد زما بود
يحيى كه سر از بهر خدا داد ز ما بود
آرى همه عشاق ز ما بوده و هستند
پيمانه شكستند كه پيمان نشكستند
من در این زندان به جرم عشق یار افتاده ام
بهر حفظ دین و کسب و افتخار افتاده ام
در مقام سر نوشتم چاره جز تسلیم نیست
بر گ زردم در مسیر جویبار افتاده ام
یوسفی هستم که از جور و جفای ظالمان
کنج زندان با دو چشم اشکبار افتاده ام
من حسینی مذهبم که از بهر ارشاد بشر
گوشه محبس حزین وبی قرار افتاده ام
من امام هفتمینم کز پی ترویچ دین
بی کس و تنها در این زندان تار افتاده ام
من گلی از گلشن آل رسولم کز ستم
بارخ پژمرده ای درپای خار افتاده ام
محرم رازم به غیر از کنده و زنجیر نیست
کاین چنین بی مونس و بی غمگسار افتاده ام
مرغ بی بال و پری هستم که از جور عدو
اندر این کنج قفس دور از دیار افتاده ام
شد دل شوریده از این ماتم عظمی حزین
کاندر این محبس غریب و دل فکار افتاده ام
عشق يعني کوچه کوچه انتظار
رؤيت خورشيد در باغ بهار
عشق يعني با جنون تا اوجها
رفتن از ساحل به بام موجها
عشق يعني يک تغزل شعر ناب
مثنويهاي خداي آفتاب
عشق يعني سوختن با شعلهها
سبز گشتن در شکوه قلهها
عشق يعني هاي هاي اشکها
در فرات بيوفا با مشکها
دستافشان رقص سرخي واژگون
سعي در محراب با قانون خون
گفتمان مادران داغدار
حسرت ديدار گلها در بهار
يک نماد از قصه جام شراب
رويکردي سبز در تفسير آب
عشق يعني يک شهود بيکران
سينهاي با وسعت هفت آسمان
در حضور آن فروغ تابناک
سر تاويل شفق در جام تاک
پايکوبي بر فراز دارها
يک غزل با ميثم تمارها
يا قنوتي هم صداي آبها
در نماز صبح با مهتابها
عشق يعني کهکشان در کهکشان
چشم اميدي به سوي بينشان
عشق يعني در فضاي رازها
خلسهاي جاويد با پروازها
عشق يعني بيکران نورها
با شقايقها ميان هورها
طور سينين حيرتي بيانتها
شعر شبنم در گلستان خدا
اشک غم در حسرت ديدارها
همدلي تا صبح با تبدارها
عشق يعني يک سرود جاودان
رقص گلها حيرت پروانگان
عشق يعني زينبي تا اوجها
ناخدايي بر فراز موجها
يک زبان در کام از سر غدير
کهکشان آسمانهاي منير
چيرگي بر خار و خسهاي سراب
مخزنالاسرار دخت بوتراب
انعکاس خطبه سجادها
يورشي جاويد بر بيدادها
عشق يعني رود رود مادران
در عزاي خيلي از نامآوران
غرق در خون ذوالجناحي اشکبار
در غم بشکوه آن تنها سوار
همنوا با عون يا جعفر شدن
روي دستان پدر پرپر شدن
داستان خيمههاي سوخته
کودکاني از عطش افروخته
عشق يعني اربعين ياسها
اشک سرخي در غم عباسها
تا شهادت يک حبيب باوفا
پير برناي کتاب کربلا
جان فشاني مرگ احلي من عسل
خوش درخشيدن فراسوي زحل
عشق گفتي کربلا آمد به ياد
هيبت خون خدا آمد به ياد
عشق گفتي نينوا آمد به ياد
عصمت لالهها آمد به ياد
احمد دهبزرگي
=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=
زبرج خیمه برآمد چو کوکب رخشان
سهیل سر زده گفتی مرگ زسمت یمن
زخیمه گاه بمیدان کین روان گردید
رخی چوماه تمام و قدی چو سرو چمن
گرفت تیغ عدو سوز را بکف چو هلال
نمود در بر خود پیرهن بشکل کفن
میان معرکه جا کرد با رخ چون ماه
شد از جمال دل آرای او جهان روشن
چنان بکشت شجاعان نامدار آن طفل
که زال چرخ ورا گفت صدهزار احسن
ندانم آه دراندم چگونه بود حسین
که شاهزاده بخاک اوفتاده از توسن
بخاک ماریه آن آفتاب طلعت را
بغیر سایه شمشیرها نبد مأمن
وفائی شوشتریسوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر ؟
یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟
با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش
این آرزوی توست مبادا بخورد تیر
تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی
تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر
***
حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی
تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر
تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد ...
چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر
تو خواسته ای حال که آبی نرساندی
سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر
***
تو خواسته ای تا همه دار و ندارت
پیش قدم حضرت زهرا بخورد تیر
=-=-=-=-=-=-=-=-=-علیرضا لک
عزت نفس
هنوز نام تو در دفتر زمان جـــاری اســت
و خون غیرت تو در رگ جهان جاری است
هنــوز هــــــم تو امید امـــــید وارانـــی
زلال نام تو در بغض کودکــــان جاری است
چه دست بود فشاندی به آبها که هنـــوز
حد یث عزت نــفس تودر زبـان جاری ا ست
و از دو دست تو دشت وفــا وغیـــــــــرت را
د و رود پای گرفته است وهمچـنان جاری است
مگر نگاه تو د نبال مشــــــگ می گـــرد د
که رود اشگ زهر دیده بی امان جـــاری است
وفا بقامت تو قـــــد ر خویش را ســـــــنجید
که با وفایی تو مثل بیکران جــــاری است
واوج آبی نامـــت شبیه معـــــجزه هســــت
که بر مناره آ فاق چون اذان جاری است
هنوز هـــم شفـــق آلود تســــت چشم افــــــــق
پیام سرخ تو در متن آسمان جاری است
سفیــــــــنه تـــــو کنـــار فـــــرات یاس آ لود
به خون نشسته و در بحر أرمان جـاري اســــت
به پای بوسی دستان آسمانی تو
هزار رود فرات از نهاد جان جاری است
قســـــم به حرمت آن بــازوان قاطــــــع تو
که د جله د جله مرام تو در زمان جاری است
تو آب را بــه تمـــنای تشنــــــگی بــــرد ی
که در مرام تو زخم از پی سنان جاری است
********
سلام بر تو و دستان پر سخاوت تـــــــو
ســـلام بــر ادب و غیرت و نجابت تـــــــو
ســـلام بر قـــــلم بازوان خـــــــونــینــــــــت
كه قطعـه قطعـه شــد از بهر قاطعيـــت تـــو
سلا م بر عرق شـرم گـــــــونه ماهــــــــــت
که قطره قطره چکید از جبین عصمت تـــــو
سلام بر شرف و مشی ومشق و میثـــــاقـــت
ســلام بـر دل لبریـــــــــز از ولایت تــــــو
چقدر نــام تو همرنگ جـــــانفشـانیهــاســـت
ســلام بــر تـو و آییـن استـقا مت تـــــــــو
سلام بر صدف سینه گهر خیــــــــــــزت
سلام بر سعه صــد ر بی نها یـــت تــــــــو
به روز حادثـه بودی پنــــــــــــــــاه آل الله
شكست قامـت شاه از غـــــــــم شهادت تــــــــو
کشم چگونه غمت را به رشـــــــــته تحریر
که شرحه شرحه قلم شد زشرح محنت تـــــو
شعر از : شهودی
تنها به روی خاک خرابه نشسته است
بر چشم نیمه باز پدر چشم بسته است
دیگر به سر رسیده شب انتظار او
حالا پدر به دامن دختر نشسته است
بال و پری برای پریدن ندارد او
مثل کبوتریست که بالش شکسته است
با زحمتی تمام تو را در بغل گرفت
دست ضعیف و بی رمقش سخت خسته است
از آن قدیم مانده برایش فقط همین
یک جفت گوشواره ، که آن هم شکسته است
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=محمد رضا شمس
چرا به شام یتیمی سحر نمی آید
ز یوسف منو عمه خبر نمی آید
اگرسَرٍِ روی نیزه سر پدر نبوَد
چرا به دیدنم عمه پدر نمی آید
کسی که زخم تنش از ستاره افزون بود
عجب نبود که گویم دگر نمی آید
به جز تو هیچ کسی بهر دیدن طفلش
به سر دویده و آسیمه سر نمی آید
از آن زمان که تو با اکبر و عمو رفتی
نگاه پاک به این رهگذر نمی آید
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-حمید فرجی
- ديوان كميانى، ص 62
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است
كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است
حسين مظهر آزادگى و آزادى است
خوشا كسى كه چنينش مرام و آيين است
نه ظلم كن به كسى نى به زير ظلم برو
كه اين مرام حسين است و منطق دين است
همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب كافى است
اگر چه گريه بر آلام قلب تسكين است
ببين كه مقصد عالى وى چه بود اى دوست
كه درك آن سبب عزو جاه و تمكين است
ز خاك مردم آزاده بوى خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروى اين است
خوشدل تهرانى
فرهنگ عاشورا صفحه 399 جواد محدثى
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
در غروب جمعه دلها خون شود
من چه گويم روح خسته چون شود
آن يكي در كوچهمان نِي ميزند
اسب روياي مرا هِي ميزند
ياد ما را سوي ياران ميبرد
سوي دل ابر آورد جان ميبرد
از وصالاش در درون شك آورد
ديدة ما خون كند اشك آورد
از نفيرش دل به پرواز آمده است
صحنهاي پر رمز و پر راز آمده است
آن يكي نيزن براي جان زند
اين يكي نيزن زبهر نان زند
اين چه سري در درون ني بود
جان بود يا نان بود چون مِي بود
مست گرداند زمين و آسمان
پير مسجد را نمايد او جوان
هر كسي سر را به سوي ني برد
چون نوايش بشنود تا دي برد
گفتمش دي ياد ني آرد مرا
آن نواي ني نواي نينوا
آن يكي ني سر به سودا ميبرد
ديگري سر را به بالا ميبرد
آن يكي در كوچهها ني ميزند
اين يكي در چالهاي پي ميزند
آن يكي ني را منقش ميكند
اين يكي پهلوي ني غش ميكند
اين يكي ني مطربش دارد نوا
آن يكي ني تن شود شمس ضحي
اين يكي روشن نمايد نور عين
آن يكي بالا برد رأس حسين
آن يكي نور خدايي ميزند
اين يكي كوس جدايي ميزند
من چه گويم زين ني پر رمز و راز
رأس خونين سجده آرد بر نماز
در غروب جمعه دلها خون شود
ني زند ليلا و او مجنون شود
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
چو تاريخ گويد ز خون شهيد
روايت كند از جنون شهيد
چو ديوانه در راه حق ميشود
دگر بنده شاه حق ميشود
شهيد و شهادت به اسم حسين
مسمي گرفتند به رسم حسين
كه راهش هميشه به ما باقي است
حديثش مي و شهد او ساقي است
حديث شهادت حديث خداست
پيامآورش زينب مرتضاست
حكايت ز نِي چون بيامد به ما
پيامي زدل رفت تا نينوا
حديث شهادت به خون چون سرشت
حسين گفتگو با خدا را نوشت
به راهي چو رحل اقامت فكند
به درگاه ايزد چو قامت فكند
به روياي خود ديد رسم جنون
سه بار او بخواند آيه راجعون
بفرمود خوابم مرا درربود
به رويايم او مركبي را نمود
كه اين قوم تنها و بي ساز و برگ
زپي بهر آنها رسد وقت مرگ
در اين بين اكبر پدر را خطاب
نمود و بگفتا كه اي ماهتاب
ره عشق حق بهر ما روشن است؟
پناه خدا بهر ما جوشن است؟
بگفتا كه ما نور منهج شويم
به دلهاي عشاق ما حج شويم
منور نماييم راه نجات
همه عاشقان را نماييم صراط
حسين خواند چون آيه راجعون
به ياران بياموخت رسم جنون
سپس آسمان برد دست دعا
همه عشق حق در وجودش رها
چو در زد به درگاه رب امين
سخن با خدا را شروع كرد چنين
الهي به كرب و بلا چون رسم
پر از يار در كوفه و بيكسم
چو لب تشنه گردم ز آب فرات
به ره دشمنم بست بر من صراط
پس از آن چو عباس آمد به رود
تمام جهان سر به خاكش سجود
تو گويي كه در راه ابن العلي
همه نور حق در دلش منجلي
همه عشق او جان به راه حسين
فدا ميكند بهر او دست و عين
چو بر كاروان تشنگي سخت گشت
همه شرم و اندوه به او رخت گشت
چو عباس من مشك گيرد بدست
به سنگي سر و دست او را شكست
به دندان چو گيرد همه آب را
ز دشمن بگيرد همه تاب را
دگر دست عباس مانَد به رود
كه ناگه زند فرق او را عمود
ز عباس دارد دگر شرم، آب
به خون سرش چهره گردد خضاب
چو گلبرگ گل را جدا ميكند
دگر او برادر صدا ميكند
به گاه نماز وسط چون رسيد
حديث مي و مستي و خون رسيد
چو ياران جاني به خون خفتهاند
ز خون روان گوهري سفتهاند
چو اكبر شنيد اين سخنهاي ناب
دگر زندگي را نياورد تاب
همه عشق، او را فرستاد رزم
به شمشير عشقش بنا كرد بزم
ميان نبرد رقص مستي نمود
فنا را فنا كرد و هستي نمود
چو اكبر نواي حماسه سرود
به شمشير بران تنش را ستود
يكي فرق او را نشانه گرفت
دگر اكبرم صد بهانه گرفت
به بابا بگفتا كه من تشنهام
به قلبم فرورفته صد دشنهام
پدر اين چه نوري ز بالا بود
محمد (ص) به فردوس اعلي بود
چو غالب بيامد به او تاب آب
پيمبر به او داد جام شراب
پسر سوي بالا چو پرواز كرد
پدر راه ديگر به دل باز كرد
چو بيتاب شد اصغر تشنه لب
بگفتا حسين بهر ياران شب
كه گر ناجوانمردي و نابكار
به اين غنچه احمدي رحم آر
ز آغوش مادر دگر تاب نيست
به اين طفل زيبا دگرآب نيست
چو اصغر به بالا نگاهش فتاد
سر نيزهاي بوسه بر گل نهاد
به ناگه يكي ابن شيطان و دد
به تير سه شعبه به آن گل بزد
به مشتش زخون آسمان هديه داد
به خون پسر گوييا فديه داد
الهي فدا كردهام اين گهر
بسان خليل وقت ذبح پسر
كه قربانيت طفل شش ماهه بود
به ياران حديت شهادت سرود
دگر يادگار برادركه چند ساله بود
بسان، مرد ميدان بسي واله بود
شهادت برايش هدف بود و بس
رها از تعلق رها از قفس
همه جان او جانِ عم بوده است
حياتش پر از غصه، غم بوده است
چو رخصت گرفت از حسينِ علي
تو گويي به يادش بيامد نبي
به سوي عدو گفت، من قاسمم
ز بهر شما اي ددان عاصمم
كه من شير ميدان و جنگاورم
همه اتكالم به آن داورم
چو قاسم وضو با شهادت گرفت
شهادت دوباره روايت گرفت
حسين قاسمش غرق در خون بديد
ز بالاي بالا ندايي شنيد
به هنگام ظهر است و وقت نماز
تمام زمين و زمان غرق راز
حسينم شهادت زبهرت رسيد
بشارت دهم ميدهم صد اميد
دگر بهر تو يار در خانه نيست
دگر اصغرت رفت و دردانه نيست
زعباس بابا نيامد خبر
دگر اكبرت را نباشد اثر
حبيب مظاهر به خون آرميد
چو حر رياحي به منزل رسيد
غلامت دگر جان به جانان بداد
به لبخند تو جنت از حق ستاد
برو سوي دشمن كه بينم تو را
فقط رأس خونين به سوي هوا
برو سوي مقتل كه ذبح عظيم
تويي آيه حق، كتاب كريم
برو زخم دل را مداوا نما
به خونت ز دلها گره وا نما
برو تا كه زينب ببيند تو را
ببيند كه شمري نشيند تو را
ببيند چو بالا رود تيغ و داس
مشامش بيايد دگر عطر ياس
ببيند كه مادر به بالاي سر
نوا سردهد بهر عشق پسر
ببيند كه رأس از تنت شد جدا
همه خون حق در رهت شد فدا
ببيند كه ني بر سرت ميزنند
كه ني را نوا بر درت ميزنند
به اطراف سر پرتويي پر ز راز
ببيند كه ني سر فرو در نماز
ببيند كه شمس است بالاي ني
ز بويش همه مست گردند چو مي
ببيند رقيه به رأس پدر
چو بوسه زند جان رود رو به در
بگويد سرش، زينبم نوبه بس
نبيند رخت را غمين هيچ كس
خداحافظت خواهرم الوداع
دگر مينيايد ز رأسم صدا
دگر زينب از سرورش دل بريد
همه آسمان اين سخن را شنيد
برادر وداع گويمت تا خدا
كه اين خواهرت بهر چشمت فدا
فداي سرانگشت ببريدهات
به آن زخم پا و سر و سينهات
فدايت شوم اي برادر وداع
كه شايد دهد صبر بر من خدا
پيامت رسانم به نسل بشر
كه ايمن شوند از صراط خطر
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-
بارد چه؟خون!كه؟ديده،چه سان؟روز و شب!چرا؟
از غم،كدام غم؟غم سلطان كربلا!
نامش چه بد؟حسين!ز نسل كه؟از على!
مامش كه بود؟فاطمه!جدش كه؟مصطفى
چون شد؟شهيد شد!به كجا؟دشت ماريه
كى؟عاشر محرم!پنهان؟نه،بر ملا
شب كشته شد؟نه،روز،چه هنگام؟وقت ظهر
شد از گلو بريده سرش؟نى،نى،از قفا!
سيراب كشته شد؟نه!كسى آبش نداد؟داد!
كه؟شمر،از چه چشمه!از سر چشمه فنا!
مظلوم شد شهيد؟بلى!جرم داشت؟نه!
كارش چه بد؟هدايت!يارش كه بد؟خدا
اين ظلم را كه كرد؟يزيد!اين يزيد كيست؟
زاولاد هند،از چه كس؟از نطفه زنا
خود كرد اين عمل؟نه،فرستاد نامهاى
نزد كه؟نزد زاده مرجانه دغا
ابن زياد،زاده مرجانه بد؟نعم
از گفته يزيد تخلف نمود؟ لا!
اين نابكار كشتحسين را به دستخويش؟
نه،او روانه كرد سپه سوى كربلا
مير سپه كه بد؟عمر سعد!او بريد
حلق عزيز فاطمه؟نه،شمر بىحيا
خنجر بريد حنجر او را نكرد شرم؟
كرد،از چه پس بريد؟نپذيرفت از او قضا
بهر چه؟بهر آنكه شود خلق را شفيع
شرط شفاعتش چه بود؟نوحه و بكا
كس كشته شد هم از پسرانش؟بلى،دو تن
ديگر كه؟نه برادر!ديگر كه؟اقربا
ديگر پسر نداشت؟چرا داشت،آن كه بود؟
سجاد!چون بد او؟به غم و رنج،مبتلا
ماند او به كربلاى پدر؟نى،به شام رفت
با عز و احتشام؟نه،با ذلت و عنا!
تنها؟نه با زنان حرم،نامشان چه بود؟
زينب،سكينه،فاطمه،كلثوم بينوا
بر تن لباس داشت؟بلى،گرد روزگار
بر سر عمامه داشت؟بلى،چوب اشقيا
بيمار بد؟بلى!چه دوا داشت؟اشك چشم
بعد از دوا غذاش چه بد؟خون دل غذا
كس بود همدمش؟بلى اطفال بىپدر
ديگر كه بود؟تب،كه نمىگشت از او جدا
از زينت زنان چه به جا مانده بد؟دو چيز
طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا!
گبر اين ستم كند؟نه!يهود و مجوس؟نه
هندو؟نه!بت پرست؟نه!فرياد از اين جفا
«قاآنى»است قايل اين شعرها؟بلى
خواهد چه؟رحمت.از كه؟ز حق!كى؟صف جزا
حبيب الله قاآنى شيرازى(م 1208) میرزا حبیب شیرازی متخلص به «قاآنی» (متوفای 1270 ه.ق)
ای قوم درین عزا بگریید
برکشته کربلا بگریید
با این دل مرده، خنده تا چند
امروز در این عزا بگریید
از خون جگر، سرشک سازید
بهر دل مصطفی بگریید
وز معدن دل به اشک چون در
بر «گوهر مرتضی» بگریید
با نعمت عافیتبه صد چشم
بر اهل چنین بلا بگریید
دل خسته ماتم حسینید
ای خسته دلان، هلا بگریید
در ماتم او خمش مباشید
یا نعره زنید و یا بگریید
تا روح که متصل به جسم است
از تن نشود جدا بگریید
بر جور و جفای آن جماعت
یک دم ز سر صفا بگیریید
اشک از پی چیست تا بریزید
چشم از پی چیست تا بگریید
در گریه به صد زبان بنالید
در پرده به صد نوا بگریید
وزبهر نزول غیث رحمت
چون ابر ، گه دعا بگریید
دهمين پيشوا
اى فلك نجات آفرينش هادى
اى رهبر كل اهل بينش
از جلوه ى نام تو جهان روشن شد
اى مهر سپهر آفرينش هادى
***
زيبا گل باغ سرمدى آمده است
مرآت جمال احمدى آمده است
شادند تمام خلق عالم زيرا
يك دسته گل محمدى آمده است
***
بر دين خدا ولى و داور هادى است
از بهر بشر هادى و محور هادى است
ما دست توسل به ولايش زدهايم
چون شافع ما به روز محشر هادى است
***
امشب مدينه به جنان مىنازد
آدم به تمام قدسيان مى نازد
دارد به بغل جواد آل عصمت
ماهى كه به ماه آسمان مى نازد
***
در آسمان ولا ماه بى قرين آمد
به صورت بشرى صورت آفرين آمد
كز آفتاب بر آن ماه آفرين آمد
ولى حق دهمين پيشواى دين آمد
***
گلى از گلشن طه به جهان رو كرده
كه جهان را ز صفا جنت رضوان كرده
نور چشمان جواد است بود نام، على
كه خدايش ز شرف، ناطق قرآن كرده
***
در روز ولادت امام هادى
شد قلب جهان غرق نشاط وشادى
آن حامى آئين محمد باشد
بر رهرو راه مكتب دين نادى
***
هنگام سرور آل احمد آمد
در جلوه فروغ روى سرمد آمد
گر گلشن خاك گشته همچون جنّت
ميلاد على بن محمد آمد
***
لبريز گل است بوستان شادى
گيتى بگرفت، رنگى از آبادى
با عطر محمدى معطر كن دل
در روز ولادت امام هادى
***
امروز صبا عطر فشان آمده است
بر كشور دين نگاهبان آمده است
هادى سُبُل نقى امام دهمين
چون سرو سهى به بوستان آمده است
***
امشب كه بهار در آسمان احيا شد
الفاظ هدايت بشر معنا شد
با آمدن امام هادى به جهان
از گلشن زهرا دهمين گل وا شد
***
خوش آن دل كز ازل دارد ولاى حضرت هادى
خوش آن سر كو بسايد رخ به پاى حضرت هادى
دلا گر رستگارى خواهى از حول صف محشر
نما از حق طلب ظل لواى حضرت هادى
***
اى روى تو خورشيد هدايت هادى
گلواژه دفتر ولايت هادى
هستى تو دهم امام و ما راباشد
از لطف تو اميد عنايت هادى
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
اى آسمان ز شرم، مهت را دو پاره كن
تكرار معجز نبوى را دوباره كن
تا بشكند غرور تو در اوج آسمان
اى آفتاب ماه زمين را نظاره كن
از خانه ى جواد دميده است آفتاب
بر مقدمش نثار هزاران ستاره كن
از كهكشان نور به كف گير سبحه ها
هر روز و شب فضايل او را شماره كن
تا سر نهند بيت جواد الائمه را
اى جبرييل سوى ملايك اشاره كن
گرم از محبتش سرمستان عشق را
نرم از ولايتش دل هر سنگ خاره كن
اى نور بخش محفل افلاك يا على
امشب بسوى خاك نشينان نظاره كن
«على چهارم »
اى تجلى گاه نور كبريا
قبله ى جان تمام انبياء
اوليا سوى تو در راز و نياز
كعبه رو سوى تو مى خواند نماز
آسمان پابوس خاك مقدمت
عشق از روز ازل شد محرمت
هستى از نامت هدايت يافته
نور رويت عالمى بشكافته
روشنى ات محور اهل جهان
كهكشانها در پى ات گشته روان
كاروان آفرينش تا ابد
گيرد از حب و تولايت مدد
حب تو دين تمام هستى است
ياد رويت باده ى سرمستى است
حق جهان را بر مدارت ساخته
عالمى از بهر تو پرداخته
مهر از مهر رخت پر نور شد
ظلمت از محدوده ى تو دور شد
روشنايى پرتويى از سايه ات
عشق از روز ازل همسايه ات
عاشقى با نام تو پيوند داشت
دم به دم لعل لبت لبخند داشت
لحظه هايى كه تبسم مى كنى
مست رويت ماه و انجم مى كنى
بى تو معنايى ندارد زندگى
با تو دارم بهر خالق بندگى
سائل عشقى خدا دادى شدم
شكر حق عبد تو يا هادى شدم
هر چه مى خواهد، خدايت خواستى
با بيانت عالمى آراستى
بر خلايق چون كه مى گفتى سخن
پر ز گل مى شد همه دشت و دمن
از حديثت مى شود دلها بهار
با صدايت قلبها يابد قرار
هر كه يك ذره وجودت را شناخت
عشق را در جان خود جاويد ساخت
درك تو باشد فراتر از عقول
اى امام و هادى آل رسول
بوسه ى حور و ملك بر خاك تو
جملگى وامانده در ادراك تو
ناتوان از وصف ذاتت عقل و هوش
بهتر آن باشد زبان گردد خموش
ليك مى گويم كه هستم سائلت
لحظه لحظه رو به سويت مايلت
عاجز درك تو اما مست مست
زشت خو هستم ولى زيبا پرست
سالها قلبم به مهرت آشناست
قبله ى قلبم به سوى سامراست
تو مرا حب ولايت داده اى
جام و صهباى هدايت داده اى
اى به جان ما صراط مستقيم
در دل از روز ازل بودى مقيم
عشق تو در سينه ها شد منجلى
اى على چهارم آل على
تا دم مرگم نمايم زمزمه
نام تو اى نور چشم فاطمه
«گل ناز فاطمه »
شده آسمان به گردش، به طواف رويت اى گل
به جهان هر آن چه دل بود، همگى به سويت اى گل
تو تجلى جمالى، ز جميل جاودانى
رخت اى نگار زيبا، بدهد از اونشانى
همه عاشقان بى دل، به رخت نماز آرند
به حريم و آستانت، همگى نياز دارند
آب و آيينه ز رويت، درسى از صفا گرفته
تو همان سورهى عشقى، كه دل از خدا گرفته
من بى نوا چه گويم، كه كنم وصف صفاتت
كه خدا مادح ذاتت، شده از قبل حياتت
تو نبوده اى و بودن، شده از اسم تو آغاز
ز تو بر پا شده خلقت، نتوان گشودن اين راز
بوده چون حب و ولايت، رمزى از سجده به آدم
ز تو گرديده هدايت، همه ذرات دو عالم
دلم از ازل سپردم، به تو يا امام هادى
تو شرار عشق خود را به دل شكسته دادى
اى امام و مقتدايم، به غم تو مبتلايم
نروم من از حريمت، كه گداى سامرايم
منم و دلى شكسته، كه به راه تو نشسته
تا كنى تو گوشه چشمى، سوى اين سائل خسته
اى امير مهربانم، مالك هستى و جانم
دلبرا بدون مهرت، به خدا زنده نمانم
بنده ى حلقه به گوشم، تويى دين و عقل و هوشم
به خدا به هر دو دنيا، عشقتو نمى فروشم
تويى نغمه و سرودم، تويى اصل تارو پودم
از همان روز ازل هم، ذاكر اسم تو بودم
تو صراط مستقيم و راه وصل ما همه اى
جد صاحب الزمان وگل ناز فاطمه اى
«ابر رحمت »
ساقى امشب بسته با پيمانه پيمانى دگر
سفره رنگين كرده بهر تازه مهمانى دگر
باغبان را گو به پا شد بذر شادى در زمين
تا ببارد ابر رحمت باز بارانى دگر
بايد آدم در جنان امشب گل افشانى كند
تا به تخت گل نشيند جان جانانى دگر
شهر يثرب سينه ى سينا شده كز لطف حق
زد قدم در اين جهان موسى بن عمرانى دگر
بر جواد ابن الرضا حق داده از درياى جود
گوهر ارزنده و دُرّ درخشانى دگر
خيزران بايد زند گلبوسه بر روى عروس
كز شرف آورده بهر دين نگهبانى دگر
فاطمه در باغ جنت بزم شادى چيده است
چون كه ديده نهمين گل را به دامانى دگر
خاتم پيغمبران تبريك گويد بر على
چون على را آمده ماه فروزانى دگر
«ساقى توحيد»
اهل ولا مرحبا فصل سرور آمده
سينه سيناى سير مركب نور آمده
ساقى توحيد با جام طهور آمده
جلوه گر از برج عشق غايت نور آمده
كه گشته روشن به او چشم و دل خاص و عام
بيا به بستان وحى فيض دگر را ببين
به دست شمس الضحى رشك قمر را ببين
روى ملك را نگر جن و بشر را ببين
با پدرى چون جواد بهين پسر را ببين
على بخوانش ولى پيامبر را ببين
امام هاديست او هدايتش مستدام
محبت او بود عنايت واصله
به امر و نهيش مدام جاذبه و دافعه
به فيض او شد فقيه باصره و سامعه
عنايتى از كفش عناصر اربعه
حكايتى از دمش زيارت جامعه
بيا به بيت الولا جمال داور ببين
جمال داور نگر روى پيمبر ببين
كمال خيرالنسا جلال حيدر ببين
كنار ابن الرضا رضاى ديگر ببين
جواد را با گلى، بهشت پرور ببين
بهشت از اين گل گرفت آبرو و احترام
ابوالحسن كنيه و على بود نام او
پرندگان هوا شيفته ى دام او
به او كه دل مى برد كبوتر بام او
درندگان زمين اشك فشان رام او
چشمه ى آب حيات جرعه اى از جام او
الا الا تشنگان از او ستانيد جام
پناه من سوى او نگاه من سوى او
كعبه من سامره قبله ى من روى او
رشته ى توحيد من سلسله ى موى او
بهشت در سايه ى قامت دلجوى او
جهان هستى همه پر ز هياهوى او
عالم خلقت گرفت در حرمش آبرو
به هر كجا ساكنم مرا تو ردم مكن
تكلمم روز و شب به هر سخن سامره است
نقل سخن نقل دهن سامره است
مرا به جنت چكار؟ بهشت من سامره است
«شبل على»1
مژده ز ميلاد ولى عشر
هادى دين زاده ى خيرالبشر
مژده ز ميلاد على النقى
هادى دين نوگل باغ تقى
سبط نبى مير همه متقى
شبل على بحر نقاوت نقى
شاه عشر هادى جن و بشر
هادى دين، زاده ى خيرالبشر
مژده ز ميلاد ولى زَمَن
شبل على والد پاك حسن
ماه دهم بارقه ى ذوالمنن
زاده ى زهرا وصى بوالحسن
شمس هدى پادشه بحرو بر
هادى دين، زاده ى خيرالبشر
مژده ز ميلاد شه ملك دين
نور خدا سرور اهل يقين
محور دين عروه ى اهل يقين
حجت حق، مظهر جان آفرين
شد به جهان ماه رخش جلوه گر
هادى دين، زاده ى خير البشر
1-شبل: شيربچه
«چهارمين على »
لطف امام هادى و نور ولايتش
ما را اسير كرده به دام محبتش
بر لطف بى كرانه اوبسته ايم دل
امشب كه جلوه گر شد خورشيد طلعتش
منت خداى را كه به ما كرده مرحمت
توفيق برگزارى جشن ولادتش
تبريك باد بانوى كبرى سمانه را
كين غنچه بر دميد ز گلزار عصمتش
ماه تمام و نيمه ذى حجه مطلعش
خير كثير وكوثر قرآن بشارتش
اين است آن امام كه تقدير ايزدى
بعد از جواد داده مقام امامتش
اين است آن امام كه ذرات كائنات
اقرار كرده اند به جود و كرامتش
اين است آن امام كه در بركة السّباع
شيران شوند رام و گذارند حرمتش
اين است آن امام كه از نقش پرده هم
ايجاد شير زنده كند حكم قدرتش
اين است آن امام كه دشمن به چند بار
رخسار عجز سوده به درگاه عزتش
سر تا به پاى عاطفه و مرحمت ولى
دشمن به لرزه آمده از برق هيبتش
آن سومين ابوالحسن از خاندان وحى
چون سه على ديگر باشدعبادتش
افزون زريگهاى بيابان عطاى او
بيش از ستاره هاى درخشان فضيلتش
مائيم و دست و دامن آن حجت خدا
چون نااميد كس نشود از عنايتش
گرديده ايم جمع به ذيل لواى او
افكنده ايم دست به دامان رحمتش
از آستان قدس رضا هديه مى كنيم
آه دلى به غربت و اشكى به تربتش
يارب بحق فاطمه با فتح كربلا
بگشا بروى ما همه راه زيارتش
از لطف آن امام (مؤيد) مؤيد است
كو رانشان خدمت آل محمد است
«شمس درخشنده »
ماه ذالحجه عجب فتح نمايان كرده
نيمه ماه عيان مهر درخشان كرده
گلى از گلشن طه به جهان جلوه نمود
كه جهان راز صفا جنت رضوان كرده
آمد آن حجت دلدار كه از آمدنش
مومنين را همگى خرم و خندان كرده
كيست اين شمس درخشنده كه خلاق كريم
بهر او خلقت اين عالم امكان كرده
نور چشمان جواد است بود نام على
كه خدايش ز شرف ناطق قرآن كرده
وارث ختم رسالت گل گلزار بتول
همه جا راز جمالش چو گلستان كرده
معجز عيسى و موسى و خليل اللَّه را
ظاهر از خويشتن اين حجت يزدان كرده
ز صفا و ز سخايش چه بگويم كه خداش
هادى و وارث بر خيل رسولان كرده
آنكه صد حاتم طايى به گدايش نرسد
آنكه بر خسته دلان لطف فراوان كرده
«حجت دهم»
البشارت كه دهم حجت سبحان آمد
شافع هر دو سرا، رهبر ايمان آمد
سرور عالميان، محور امكان آمد
كه جهان از رخ وى، روضه ى رضوان آمد
پرتو مهر رخش، تا به زمين پيدا شد
دسته هاى ملك از عرش برين پيدا شد
رهبر عالميان آنكه جهان را سبب است
تحت فرمان وى، افواج ملك با ادب است
طيب و طاهر و هادى ونقى اش لقب است
خسرو ملك عجم قائده قوم عرب است
شرع احمد ز وجودش به جهان پاى گرفت
مهر وى در دل صاحب نظران جاى گرفت
هم نبى خوى و على صولت و زهرا عصمت
حسنى علم و حسن شجاعت وسجاد آيت
باقرى علم و ز صادق بصداقت نسبت
كاظمى عفو و رضا خوى و جوادى همت
پدر عسكرى و جد ولى عصر است
آنكه بر پرچم وى آيت فتح و نصر است
«آيت محكمه»
چشم و چراغ آل فاطمه آمد
دست گل جواد الائمه آمد
بانگ منادى آمد تبارك اللَّه
موسم شادى آمد تبارك اللَّه
امام هادى آمد تبارك اللَّه
مژده ز سوى خدا بر همه آمد
وجه خدا در زمين چهره گشوده
ماه امام جواد جلوه نموده
مادرش از طلعتش بوسه ربوده
از سوى روح الامين زمزمه آمد
اين دهمين حجت از نسل بتول است
اين درّ رخشنده بحر عقول آمد
اين دهمين حجت آل رسول است
عرش خداوند را قائمه آمد
درود خلق و خدا به خلق و خويش
بوى رضا مى دهد از گل رويش
طعنه به طوبا زند قد نكويش
خال و خطش آيت محكمه آمد
شاعر: سازگار
«دلبند على»
كيستم من شاهكار ملك ذات كبريايم
دهمين مسند نشين از بعد ختم الانبيايم
گوهرى ارزنده از گنجينه ى جود جوادم
نهمين فرزند دلبند على مرتضايم
مصرعى از شعر ناب عصمت كبراى حقم
هشتمين پرورده ى ايمان و صبر مجتبايم
پاسدار پرچم پر افتخار حق پرستى
هفتمين سنگر نشين نهضت خون خدايم
دُرّ عبادت فارغ التحصيل درس عابدينم
ششمين زينت فزا از بهر محراب دعايم
در نايابى ز بحر دانش بحراالعلومم
پنجمين گنجينه ى اسرار كل ماسوايم
صادق آل نبى را وارث فقه و اصولم
چارمين استاد دانشگاه تكوين ولايم
وارث موسى بن جعفر در مسير پايدارى
سومين نور دل آن پيشواى مقتدايم
محور چرخ زمانم، حجت روى زمينم
دومين گل از گلستان على موسى الرضايم
در مسير حق پرستى بعد آباء گرامم
اولين هادى خلق بعد از مصباح الهدايم
در شجاعت بى قرينم، در سخاوت بى نظيرم
حق پرستان را حبيبم، دردمندان را دوايم
من وصيم، من وليم، من نقيم، من سخيم
زانكه همنام على معنىِ، هاى هل اياتم
آيه ى تطهير را مصداق و از امر الهى
آيه اى از شاخصار نصِ نون انمايم
غم مخور (ژوليده) فردا پاى ميزان عدالت
شافعت در نزد حق هنگام پاداش و جزايم
شاعر: ژوليده
«دهمين دادرس»
دهمين حجت خدا هادى
دهمين مير و پيشوا هادى
دهمين جانشين پيغمبر
نهمين پور مرتضى هادى
دهمين دادرس به خلق جهان
دهمين شافع جزا هادى
دهمين گل ز گلشن زهرا
ثمر نخل طاوها هادى
مظهر جود و نور چشم جواد
جد مهدى مه لقا هادى
حاجت ما ظهور مهدى توست
حاجت ما روا نما هادى
جشن ميلاد تو مبارك باد
بر همه خلق ما سوا هادى
متوكل نمود مسمومت
كشته زهر اشقيا هادى
دستگيرى كن از هنرور خويش
تا نيفتاده او ز پا هادى
شاعر: هنرور
«ثناى هادى»
گرفته جان نفسم در ثناى حضرت هادى
دُر سخن بفشانم به پاى حضرت هادى
نداشت طوطى جانم هنوز لانه به جسمم
كه بود مرغ دلم آشناى حضرت هادى
صفا و مروه كجا و حريم يوسف زهرا
صفاست در حرم با صفاى حضرت هادى
مقربان الهى فرشتگان بهشتى
كشند منت لطف و عطاى حضرت هادى
ز دست رفته شكيبم خدا كند كه نصيبم
شود زيارت صحن و سراى حضرت هادى
درندگان زمين التجا برند به سويش
پرندگان هوا در هواى حضرت هادى
اگر به سامره ام اوفتد گذر سرو جان را
كنم نثار به گنبد نماى حضرت هادى
دلم كه درد گناهش به احتضار كشانده
پناه برده به دارالشفاى حضرت هادى
مرا چه قدر كه گردم گداى خاك نشينش
كه هست خازن جنت گداى حضرت هادى
دهد به روح لطيف ملك، صفا و طراوت
ملاحت سخن دلرباى حضرت هادى
به خاك عطر بهشتى پراكند اگر آيد
نسيمى از طرف سامراى حضرت هادى
به عمر دهر مرا گر دهند عمر، نيرزد
به لحظه اى كه كنم جان فداى حضرت هادى
به تيرگى نبرى روى و راه خود نكنى گم
هدايت است به ظل لواى حضرت هادى
بخوان زيارت پر فيض جامعه كه برى پى
به ارزش سخن دلرباى حضرت هادى
مرا رضايت ابن الرضا خوش است كه دانم
بود رضاى خدا در رضايت حضرت هادى
شاعر: سازگار
«روح عدالت»
مژده بر اهل تولا وارث پيغمبر آمد
رهنماى اهل عالم حجت روشنگر آمد
نور چشمان جواد از پرده غيبت درآمد
دهمين سلطان دين از سوى حى داور آمد
نام نيكويش على شهرت نقى آمد به دنيا
پيشواى اهل ايمان، شمس دين روح عدالت
مظهر جود و سخا و همت و عدل و شهامت
آيت كبراى اعظم، صاحب علم و امامت
وارث پست و مقام و ايده ى ختم رسالت
با جمال كبراى اعظم، صاحب علم وامامت
كوكب رخشنده ى دين شد عيان از لطف يكتا
از فراز چرخ عزت شد عيان شمس ولا را
آسمان روشن، زمين گلشن ز لطف حق تعالى
عرش و فرش و نه فلك از لطف حق گرديد پيدا
سرور آمد، رهبر آمد، نور حق شد آشكارا
چون جمال بى مثالش از حجاب آيد نمايان
ماه از شرم وحيا در ابر خجلت گشت پنهان
اشك شوق از ديده ى افلاكيان آمد چو باران
شد زمين از خرمى بر اهل ايمان چون گلستان
آمد آن آرام جان، روح روان، شمس ولا را
چون تولد در مدينه خسرو دنيا و دين شد
نور رويش از زمين تابنده تا عرش برين شد
از سما فوج ملك دسته به دسته بر زمين شد
دوستان شادان از اين مولود و شيطان دلغمين شد
نور ايمان روح قرآن كرده از مادر تجلى
آن كريمى كه هزاران حاتم طايى گدايش
آن ز عيمى كه گشوده بر همه خوبان عطايش
آن سليمانى كه وحش و طير در تحت لوايش
آستان بوسد ملائك هر دم از صحن وسرايش
زائرينش زائر حقند و از خلاق يكتا
فاطمى عصمت، حسن خصلت، حسينى خو
زاده سجاد و باقر صادقى گفتارو وخوشرو
نور چشم با جلال موسى جعفر بود او
چون امام هشتمين سلطان خوش رفتار ونيكو
صاحب و جود وجواد و زاده ى آن ماه سيما
آسمان بهر نثار مقدمش گوهر بريزد
خازن جنت به فرقش لاله ى احمر بريزد
حضرت روح القدس بر آستانش پر بريزد
كربلايى بر محبان از دو لب شكر بريزد
عرض تبريك و بشارت گويد از جان مومنين را
«نواي خوشتر »
امشب اگر مرغ دلم نواى خوشتر آورد
به سامرا پر كشد و خبر ز دلبر آورد
مژده اى از شكفتن گلى معطر آورد
مادر او ز خرمى دست دعا برآورد
دعا كند ز جان و دل ز بهر نور ديده اش
به وجد و شادمانى از مقدم نو رسيده اش
مرا به جان و دل بود شور و نواى سامرا
مدام بر سرم بود حال و هواى سامرا
عمر اگر طلب كنم هست براى سامرا
مگر كه قسمتم شود صحن وسراى سامرا
من از ازل شيفته و محو امام هاديم
اوست به سير قرب حق به صبح و شام هاديم
اى كه بشد ماسوا ريزه خور عطاى تو
باب نجات دوستان دست گره گشاى تو
كنند خيل انبيا مدح تو و ثناى تو
حصن امام من بود مهر تو و ولاى تو
خلق جهان از نياز نشسته اند بر درت
توئى امام هادى و فاطمه است مادرت
تو با نگاه رأفت دل ز همه ربوده اى
راه بهشت را به ما ز مرحمت نموده اى
باب عنايت و كرم به روى ما گشوده اى
گرد ملال و رنج را ز جان ما زدوده اى
به حقِ حق كه قلبها شده است جايگاه تو
خير و سعادت بشر بسته به يك نگاه تو
نمانده مهلتى دگر ز عمر اين سفر مرا
كسى نه آگه از دلم به غير دادگر مرا
به غير وصل كوى او چه حاجتى دگر مرا
فراق و هجر مهدى اش نموده خونجگر مرا
خدا كند حكومت جهانى اش بپا شود
مگر بدست او (رضا) دشمن دين فنا شود
«اوج تمنا»
اى رخ تو نور هدايت ما
ديدن روى تو بشارت ما
به لحظه ى رسيدنت در جهان
گل جمال تو طراوت ما
در شب تار ظلمت عالم است
ياد تو مايه هدايت ما
پهنه ى خشك قلب ما چون كوير
وجود تو سحاب رحمت ما
وقت شكوفايى رخسارهات
اوج بهار پر عطوفت ما
به هر كجا كه حلقه ى ذكر توست
باغ جنان، بهشت و جنت ما
گوشه ى چشمان تو محشر كند
قامت سرو تو قيامت ما
چون كه حيات ما ز تو شد اهدا
هديه به تو كل محبت ما
اوج تمناى دل ما تويى
زيارتت تمام منت ما
نام تو آيين توسل عشق
به لحظه لحظه هاى خلوت ما
قبله قلب عاشقان سامرا
به جانب تو دست حاجت ما
زيارت جامعه ى تو مولا
پايه و منشور ولايت ما
زمزمه ات زمزم لبها شده
اى دهمين نور امامت ما
به سوى سامرا، گل فاطمه
اذن بده بهر زيارت ما
شاعر: شهاب
«مسير عشق»
بر سوى اهل عالمين، اى كه سحاب رحمتى
جهان كوير تشنه و، تو ابر پر كرامتى
جلوه ى كامل خدا، منشا چشمه ى هدى
گم شدگان خسته را، تو پرچم هدايتى
كسى كه مى كند سفر، به هر كجا و هر طرف
رسد به كعبه ى وصال، اگر كنى اشارتى
گوشه ى چشم سيات، نشان دهد مسير عشق
تو رهنماى عالم و رحمت بى نهايتى
نماز قلب عاشقان، راز ونياز عارفان
رمز مناجاتى و هم، قبله و باب حاجتى
تويى على چهارمين، بين ائمه هاديا
تو امتداد عترت و سلاله ى نبوتى
عهد ولايت دلم، زيارت جامعه ات
به روز بى كسى من، تو صاحب شفاعتى
شاعر: شهاب
«دلنواز»
آن نازنين كه وصف جمالش خدا كند
امشب خدا كند كه نگاهى به ما كند
آن دلنواز از دل و از جان عزيزتر
باشد كه درد جان و دل ما دوا كند
آن بى نياز از همه غير خدا خوش است
ما را گره ز كار فرو بسته وا كند
آن محو ذات خالق و بى اعتنا به خلق
شايد بما شكسته دلان اعتنا كند
آن چشمه دعا كه دعا مستجاب از اوست
چون مى شود به حالت ما هم دعا كند
پيوند خورده زندگى ما به مهر او
اين رشته را كس نتواند جدا كند
عالم به خوان رحمت او ميهمان ولى
يك تن نشد كه حق نمك را ادا كند
خواهد كند ثناى كسى را اگر كسى
بهتر همين كه مدحت ابن الرضا كند
ابن الرضاى دوم و چارم ابوالحسن
كه امشب جهان را ز رخش با صفا كند
چارم على ز عترت و نور دل جواد
كو چون جواد لطف نمايد عطا كند
گويى على به روى محمد كند نگاه
چون اين پسر بروى پدر ديده وا كند
هادى دهم امام كه در روزگار خويش
جابر سرير معدلت مرتضى كند
ديدار او كدورت دل را جلا دهد
ايماى او حوائج مردم روا كند
بايد رضا خاطر او آورد بدست
خواهد ز خود هر آنكه خدا را رضا كند
آنكو كند فصيح تكلم به هر زبان
كى از جواب راز دل ما ابا كند
كار خدا به امر خدا مى كند بلى
من عاجزم از اين كه بگويم چها كند
ابن السبيلك چون زابن الرضا سوال
از راز بعثت سه تن از انبياء كند
گيرد جوان خويش و نشيند ز پا و باز
يحيى ابن اكثم از پى او ادعا كند
او نيز مفتضح ز سوال و جواب خويش
اقرار بر فضيلت آن مقتدا كند
اى هر چه هست عالم و آدم فداى او
در حفظ دين چو هستى خود را فدا كند
در راه سر بلندى قرآن كند درنگ
بر او هر آنقدر متوكل جفا كند
از جور و ظلم دشمن و تبعيد و حبس و قتل
راضى بهر چه حكمت حق اقتضا كند
با سعى و صبر خويش بگرد حريم دين
هر جا حصار محكمى از نو بنا كند
نور خدا كجا و بساط شراب آه
خصم سياه دل ز خدا كى حيا كند
كى آيد از ولى خدا خواندن سرود
خواند ولى چنانچه سرورش عزا كند
او مايه ى حيات جهان است واى دريغ
دشمن و را شهيد بزهر جفا كند
اى يادگار آل محمد خدا بما
لطفى اگر كند ز طفيل شما كند
صاحبدلى كجاست كه چون ابن مهزيار
بر ديده خاك پاى تو را توتيا كند
اى زادهى جواد و بسان پدر جواد
مهرت نشد كه قهر به سوى گدا كند
افتاده ام بدام بلا يا ابالحسن
غير از تو كيست؟ آنكه ز دامم رها كند
دست گدايى من و دامان تو بلى
جز سوى تو گداى تو رو در كجا كند
من بنده ذليلم و تو خسرو جليل
چونت ثنا كنم كه خدايت ثنا كند
خواهم كه بيش مدح تو آرم ولى ز عجز
اين طبع نارسا به همين اكتفا كند
باشد كه حق بخاطر تو يا ابالحسن
ايمان كاملى به مويد عطا كند
رضا مويد
«امامنا يا هاديا»
بگو ستاره روند، كه نور ماه آمده
او كه به شمس و كهكشان بوده گواه آمده
آمده آن كه آسمان، گشته هميشه گرد او
به ديدن مه رخش ببين، كه ماه آمده
طراوت چهره ى او، دل ز بهار مى برد
گل بنموده طَرْفِ او، بهر نگاه آمده
از حجرالاسود آن ديده ى مشكينه و مست
كعبه به ديدار همين، چشم سياه آمده
بهر خريد اين نگار، آمده كاروان دل
مگر دوباره يوسف از، درون چاه آمده
به شام تار عاشقان، سحر دميده از صفا
سپيده ى روشن عشق، به صبحگاه آمده
از رخ تابنده ى او، شمس و قمر بنده ى او
عشق بود زندهى او، به دل پناه آمده
عرش به خاك مقدمش، بوسه ناز مى زند
كعبه طواف مى كند، كه قبله گاه آمده
بس كه ز روى دلكشش، نور خداى جلوه كرد
بهر پرستش ملك، به اشتباه آمده
هدايت از جمال او، نمود جستجوى ره
بگو به جمع گمرهان، هادى راه آمده
الا امير سامرا، كن نظرى به سوى ما
بنده و عبد سائلى، غرق گناه آمده
شاعر: شهاب
«صفاى مدينه»
امشب فزوده اند صفاى مدينه را
نور خدا گرفته فضاى مدينه را
با جلوه هاى اشرقت الارض قدسيان
بستند چلچراغ سماى مدينه را
روح الامين بياد بهار نزول وحى
گلبوسه مى زند سرو پاى مدينه را
بيت النبى و گنبد خضرا و مسجدش
بخشيده لطف صحن و سراى مدينه را
در وادى قبا به تماشا نشانده اند
آن نخلهاى سبز قباى مدينه را
آن گونه خرم است كه گويى گشوده اند
بر هشت خلد پنجره هاى مدينه را
عطر و گلاب لاله بدين گونه دلپذير
تغيير داده حال و هواى مدينه را
نور جمال حضرت هادى است كه اينچنين
روشن چو روز كرده فضاى مدينه را
ماهى دگر به محور خورشيد عشق تافت
تا روشنى دهد همه جاى مدينه را
آنسان كه بود هجرت والاى احمدى
تاريخ ساز شهر و بناى مدينه را
اين وارث رسول هم از راز هجرتش
تا سامرا رساند صفاى مدينه را
گلبانگ شادى است بگوش فرشتگان
فرياد مكه را و نداى مدينه را
كاين ماه جلوهاى ز جمال محمد است
ابن الرضاى دوم آل محمد است
رضا مويد
«احياگر احكام دين»
امشب جهان از خرمى مانند رضوان مى شود
نور خدا در طور جان امشب فروزان مى شود
از آسمان مكرمت تابنده گردد اخترى
روشنگر دنيا و دين ز آن روى تابان مى شود
امشب زمين و آسمان در عشرت و ساغر زنان
چون ساقى كوثر على خشنود و خندان مى شود
از بوستان معرفت سر مى زند زيبا گلى
كاين عالم خاكى از آن همچون گلستان مى شود
نورى به عالم جلوه گر گرددبه هنگام سحر
روشن زمين و آسمان زآن نور رخشان مى شود
سر چشمه فيض خدا نور دو چشم مصطفى
سر حلقه اهل ولا محبوب جانان مى شود
خورشيد برج ارتضا آن يادگارى از رضا
ابن الرضا امشب پدر از لطف يزدان مى شود
در زهد و دانش مصطفى در زور و بازو مرتضى
حلمش چو حلم مجتبى در ملك امكان ميشود
بر فاطمه نور دو عين آزاده مانند حسين
احياگر احكام دين پيدا و پنهان مى شود
عابد، بسان عابدين چون باقر علم اليقين
در دانش و علم و خرد مشهور دوران مى شود
صادق بود در راستى هم جعفر و موساستى
مدهوش در سيناى او موسى عمران مى شود
پور امام هفتمين كز بعد او روى زمين
هم رهبر و هم رهنما بر نوع انسان ميشود
فرزند دلبند تقى او را لقب آمد نقى
هم زاهد و هم متقى هم ركن ايمان مى شود
هر كس ندارد در جهان مهر و تولايش به دل
كى طاعت صد ساله اش مقبول يزدان مى شود
آن بهترين خلق خدا آخر در اين دار فنا
مسموم زهر اشقيا در راه قرآن مى شود
خسرو نژاد
«معناى دين»
اى امام دهمين، اى همه معناى دين
آشنا با نام تو جمله اهل يقين
هر كس شد مست تو از شراب دست تو
شد به پا از هست تو، آسمانها و زمين
ما نبوديم و غمت در دل ما جا گرفت
عاشقى معنا گرفت، چون به يادت شد قرين
هر كه ديده طلعتت مانده مات و حيرتت
دل كشيده منتت تا شود با تو عجين
جان فداى جان تو، يك جهان خواهان تو
ريزه خوار خوان تو، انبياء و مرسلين
هادى دلها تويى، دلبر زهرا تويى
قبله گاه ما تويى اى بهشت دلنشين
مصحف جامعه ات شرحى از ولايتت
دين ما محبتت تا به روز آخرين
شهاب
«مظهر جلال»
اى ماه، مستنير ز نور لقاى تو
خورشيد كسب فيض كند از ضياى تو
اى خاص و عام از كرمت برده صبح و شام
پيوسته فيض از سر خوان عطاى تو
اى جبرييل مير ملك پيك انبياء
خدمتگذار بر در دولتسراى تو
اى عاشر الائمه على النقى كه هست
چشم اميد خلق به مهر و وفاى تو
اى پور پاك معنى جود وكرم جواد
حاتم هزار بار خجل از ثناى تو
اى مظهر جلال و جمال خداى فرد
شد طوطياى چشم ملك خاك پاى تو
در هر دو كون خرم و شاد است و رستگار
در دل هر آنكه داشت فروغ ولاى تو
خوفش ز آفتاب جز اين است بى سخن
در دهر هر كه زيست به تحت لواى تو
تا مدفن شريف تو شد سرّ من رأى
جان بخش و غم زداى شد از صفاى تو
زد طعنه بر بهشت برين هر كسى كه ديد
آن گنبد منور و صحن وسراى تو
اى هادى هدايت دين مبين حق
اى آنكه مدح خوان تو باشد خداى تو
(علامه) با بضاعت فكرش كجا سزد
انشا كند چكامه مدح و ثناى تو
علامه مازندرانى
«مى مستانه»
بده ساقى مى مستانه ام امشب
كه مشتاق رخ جانانه ام امشب
بپا كن عشرتى ديگر پى شادى
به يمن مقدم فرخنده ى هادى
دهم حجت ز لطف حضرت بارى
پديد آمد كه دين حق كند يارى
چراغانى شده بيت جواد امشب
پيمبر با على گرديده شاد امشب
مكن غفلت مكن غفلت بزن جامى
به يمن اينچنين فرخنده ايامى
امامى كز سوى حى خبير آمد
ميان عيد قربان و غدير آمد
درود حق به هادى وبه ميلادش
به باب او جواد و جمله اجدادش
قدير اصفهانى
«خسرو دين»
چون بر سرير ولايت نشسته خسرو دين
فلك نهاد به درگاه او سر تمكين
بيا كه صبح هدايت دميد وشد تابان
در آسمان ولايت ستاره دهمين
ز نسل احمد مرسل زدوده حيدر
ز نور فاطمه طاووس باغ عليين
ز آسمان امامت دميد خورشيدى
كه آفتاب جمالش گرفت روى زمين
ستاره اى كه ز انوار چهره روشن كرد
فضاى كون ومكان را بنور علم و يقين
مه سپهر فضيلت محيط جود و كرم
شه سرير ولايت چراغ شرع مبين
مهى كه بهر تماشاى آفتاب رخش
نشسته در صف گردون ستارگان به كمين
سرور سينه زهرا سليل ختم رسل
نهال گلشن طاها و روضه ياسين
به پيش تربت پاكش دم از بهشت مزن
كه خاك اوست مصفاتر از بهشت برين
رسا
«گنج دل»
خوش آن دل كز ازل دارد ولاى حضرت هادى
خوش آن سر كو بسايد رخ به پاى حضرت هادى
دلا گر رستگارى خواهى ازحول صف محشر
نما از حق طلب ظلّ لواى حضرت هادى
بجو از حق ولايش را همى جود و عطايش را
صفاده گنج دل را از صفاى حضرت هادى
ببر نام گراميش كه باشد حل هر مشكل
بكوب از جان در دولتسراى حضرت هادى
به هر دردى دوا نامش كه در بازار حق عامش
شفا بخش امم دارالشفاى حضرت هادى
نبى اصل و على اسمى كه جان عالمش قربان
كه شد ايجاد دو عالم براى حضرت هادى
على بن محمد هادى دين حجت عاشر
كه عاجز نطق قاصر در ثناى حضرت هادى
چگونه مدح شاهى را توان گفتن كه مداحش
بود همواره در قرآن خداى حضرت هادى
عبادت را بود شرح قبولى دوستى او
قبول افتد اگر باشد رضاى حضرت هادى
بود جشن جنان محض و بغضش آتش نيران
بود غلمان غلام آشناى حضرت هادى
غلامرضا آذر مشهدى
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه ، خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .
در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
سید حمید برقعی
آقا سفير تو ز غمت داد مي زند
از اوج غصه تکيه به ديوار مي زند
مسلم غريب و بي کس و ياور به کوچه ها
سنگ تورا به سينه غمخوار مي زند
له له لبم براي کمي آب مي زند
دشمن مرا به حال عطش دار مي زند
باغ و بهرو گل، به خدا يک لطيفه است
کوفه به حقّه دم ز طرفدار مي زند
مردي براي دعوت در جشن نيزه ها
در کوچه هاي وادي غم جار مي زند
اينجا ميا که خواهر بي معجرت، حسين!
گشتي ميان کوچه و بازار مي زند
اينجا ميا که دختر کوفي به زيورش
طعنه به ياس حيدر کرّار مي زند
اينجا ميا که بي شرفي تازيانه اش
بر بچه هاي زار و عزادار مي زند
دنيا حقير مي شود آنجا که کودکي
سنگي به ني، به رأس علمدار مي زند
«وادى غم»
سلام ما به رخ انور امام جواد
درود ما، به تن اطهر امام جواد
غريب بود و غريبانه جان سپرد و نبود
كسى به وادى غم، ياور امام جواد
ز آتش ستم خصم، آب شد تن او
به خاك حجره بود، بستر امام جواد
كسى نبود، به بالين آن امام همام
به غير همسر بد اختر امام جواد
چه ظلمها كه به حقش، نكرد ام الفضل
نگر، به دشمنى همسر امام جواد
به خشكى لب لعلش، نريخت آب كسى
به غير ديده ى او خون تر امام جواد
به روى خاك، چو پروانه شد فدا و دريغ
چو شمع آب شده، پيكر امام جواد
فغان كه آتش زهر ستم، به فصل شباب
شرر فكند، ز پا تا سر امام جواد
شاعر: محسن حافظى
«جود جواد»
اى جهان ريزه خوار خوان عطاى تو جواد
اى ز جود تو كرم گشته گداى تو جواد
من چه گويم به مديحت كه به قرآن كريم
گفته در آيه ى تطهير خداى تو جواد
عاشر ماه رجب داد خدايت به رضا
كه تو راضى به حقى حق به رضاى تو جواد
گل لبخند به لبهاى پيمبر روييد
تا شنيدى خبر نشو و نماى تو جواد
گشت از يمن قدوم تو دل فاطمه شاد
كه على گفته جهانى به فداى تو جواد
محو از صحنه تاريخ شود واژه فقر
هر كجا خيمه زند جواد سخاى تو جواد
حاتم از لطف تو بيند نكند دعوى جود
اى بنازم به تو و قدر و بهاى تو جواد
عالمى گشت مصفا ز صفاى قدمت
اى صفا بخش دل خلق صفاى تو جواد
«بقيع»
كاش همچون لاله سوزم در بيابان بقيع
تا شبانگاهى شوم شمع فروزان بقيع
كاش سوى مكه تازد كاروان عمر من
تا كنم بيتوته يك شب در شبستان بقيع
كاش همچون پرتو خورشيد در هر بامداد
اوفتم بر خاك قبرستان ويران بقيع
آرزو دارم بمانم زنده و با سوز حال
در بغل گيرم چو جان، قبر امامان بقيع
آرزو دارم ببينم با دو چشم اشكبار
جاى فرزندان زهرا را به دامان بقيع
آرزو دارم بيفتم بر قبور پاكشان
تا كه گردم حايل خورشيد سوزان بقيع
آرزو دارم كه اندر خدمت صاحب زمان
قبر زهرا را ببوسم در بيابان بقيع
آرزو دارم كه همچون گوهر غلطان اشك
از ارادت رخ نهم بر خاك ايوان بقيع
اندر آنجا خفته چون قربانيان راه حق
اى مويد جان عالم باد قربان بقيع
شاعر:رضامويد
«فروغ دل زهرا»
از دل حجره ى تاريك كه بسته است درش
مى رسد نالهاى و دل شده خون از اثرش
چيست؟ اين ناله ى سوزنده و از سينه ى كيست
صاحب ناله مگر سوخته پا تا به سرش
اين فروغ دل زهراست كه خون است دلش
اين جگر گوشه ى موسى است كه سوزد جگرش
اين جواد است كه از تشنگى و سوزش زهر
جان سوزان بود و ناله جان سوز ترش
خانه اش قتلگه و همسر او قاتل اوست
بار الها تو گواهى كه چه آمد به سرش
همسر مرد برايش پرو بالى است ولى
همسر سنگدل او بشكسته پرش
آتش زهر چنان كرده به جانش تاثير
كه كند هر نفس سوخته اش تشنه ترش
شهر بغداد بود شاهد مظلوم دگر
پسرى را كه دهد جان ز ستم چون پدرش
كاش مى بود غريب الغربا در آنجا
تا زمانى نگردد غربت تنها پسرش
«مصيبت»
از جفاى همسر بى مهر فرياد اى پدر
كز دل و جانم برآورده است فرياد اى پدر
در جوانى گوهر عمر مرا از من گرفت
تا كه مامون دختر خود را به من داد اى پدر
آنچه با من كرد ام الفضل دون كى مى كند
همسرى با همسرش اينگونه بى داد اى پدر
يك طرف زهر جفا و يك طرف سوز عطش
غنچه ى نشكفته ات را داد بر باد اى پدر
بيشتر از زهر كين از تشنه كامى سوختم
سوختم چون صيدى اندر دام صياد اى پدر
بسكه فرياد از عطش كردم كه تاثيرى نداشت
شد درون سينه ام خاموش فرياد اى پدر
آخر آمد بر سرمن محنتى كه بارها
چهره ام بوسيدى و كردى از آن ياد اى پدر
روز مرگم شد بيا بر غربت من گريه كن
چون كه گفتى ذكر خوابم شام ميلاد اى پدر
در خراسان من به ديدارت شتابان آمدم
نك بيا از بهر ديدارم به بغداد اى پدر
گر نمى آيى مرا بر سر من آيم در برت
مرغ روحم چون شود از بند آزادى اى پدر
در جوار تو (مويد) از پى عرض سلام
قاصد دل را به كوى من فرستاد اى پدر
رضا مويد
«مادر جان»
سوخت از زهر هلاهل جگرم مادر جان
تيره شد روز به پيش نظرم مادر جان
من در اين حجره ى در بسته خود مى پيچم
كس نداند كه چه آمد به سرم مادر جان
نكشد گر كه مرا زهر جفا خواهد كشت
خنده ى همسر بيدادگرم مادر جان
من جوادم كه به ياد تو سخن مى گويم
چون ترا از همه مشتاق ترم مادر جان
همچو شمعى اثر زهر ستم آبم كرد
سوخت پروانه صفت بال و پرم مادرجان
همسرم پشت در خانه به دست افشانى
من به ياد تو و مسمار درم مادر جان
چون تو در فصل جوانى ز جهان سير شدم
كه زده داغ تو بر جان شررم مادر جان
به لب خشك من غمزده آبى برسان
كز عطش سوخته پا تا به سرم مادر جان
شعر (ژوليده) گواهى دهد از غربت من
دوست دارم كه بيايى به برم مادرجان
شاعر:ژوليده نيشابوري
«اى مادر»
بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
شرر افكنده زهر كينه از سر تا به پا مادر
جوادم من كه بر در هر درد بى درمان دوايم من
ولى درد مرا گويا نمى باشد دوا مادر
تو از ضرب لگد افتاده اى از پاو كين
ميان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
ندارم وقت جان دادن كسى را بهر امدادم
ولى تو فضه را بهر كمك كردى صدا مادر
تو را از ضر در كشت و مرا از ضرب كين دشمن
بگيرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
(هنرور) در عزاى ما سروده اين مصيبت را
بگيرد دست او را لطف ما روز جزا مادر
«در ماتم ابن رضا»
شام عزاى نهمين امام است
پيكر اطهرش به روى بام است
تقى ز دنيا مى رود خدايا
به پيش زهرا مى رود خدايا
امشب دل اهل ولا شكسته
در ماتم ابن رضا نشسته
يا ثامن الحجج گلت فسرده
در حجره در بسته جان سپرده
زهر جفا شرر به جان مى زند
دشمن به او زخم زبان مى زند
وقت شهادت ياورى ندارم
همچون حسين لب تشنه جان سپارم
اگر مرا شعله به جان مى زنى
دگر چرا زخم زبان مى زنى
مظلومى نهم امام بنگر
خورشيد را به روى بام بنگر
آتش گرفته پيكرم خدايا
خندد به حالم همسرم خدايا
جان ودلم آمد به درد مادر
ببين عروس تو چه كرده مادر
جوانترين امام ما واى واى
كشته شد از زهر جفا واى واى
ابن رضا يارب ز پا فتاده
آتش به جانش از جفا فتاده
آتش گرفته پيكرم آب آب
شد پاره پاره جگرم آب آب
اى همسرى كه در كفت اسيرم
آبم دهى يا ندهى بميرم
نور دل فاطمه بى تاب شد
قلب جواد ابن رضا آب شد
اين بدن كيست كه روى بام است
پيكر مسموم نهم امام است
زهر هلاهل دلش افروخته
زخم زبانها جگرش سوخته
كبوتران محرم آن حريمند
سايه فكن بر تن آن كريمند
در نوجوانى نااميد گشتى
چون جد عطشانت شهيد گشتى
«گل مژگان»
كشتند بيگنه، خلف بوتراب را
نهم امام و نوگل ختمى مآب را
ام الفضول فتنه ايام، ام الفضل
از ريشه كند ريشه ى فصل الخطاب را
مى خواست ام الفضل، كه ام الفساد بود
بيرون برد ز حد تصور عقاب را
دادند زهر مهلك ناباب در و وثاق
بستند بستگان وى از كينه باب را
آه از دمى كه خيل كنيزان، نكرده شدم
برداشتند از رخ عصمت، حجاب را
نالان امام و جمع زنان، هلهله كنان
تا نشنوند سوز دل آن جناب را
دائم نفس نفس زد و ميگفت آب آب
بردند و همسرش به زمين ريخت آب را
مى خواست خصم كينه كش دون، بهم زند
شيرازه ى تمامى ام الكتاب را
بالاى بام سايه ى حق را ربود وبرد
در زير آفتاب نهاد آفتاب را
گردد سايه اش پرو بال كبوتران
بنگر طيور و عاطفه ى بى حساب را
يا ثامن الحجج به جوادالائمه ات
خون كرده زهر غم، جگر شيخ و شاب را
با غصه گشت توام و گرديد منقلب
هر كس شنيد قصه ى اين انقلاب را
(حداد) و خلق از غم اين ظلم بى حساب
گيرند دائم از گل مژگان، گلاب را
عباس حداد كاشانى
«مظهر جود خدا»
من جوادم مظهر جود خدا
آى رحمت گل خير النساء
حجت و نور خدايم در زمين
يادگار نور ختم المرسلين
زاده زهرا و فرزند رضا
آن يگانه پور دلبند رضا
از مدينه آمدم سوى پدر
تا ببينم لحظه اى روى پدر
ديدم آنجا با تمام غربتش
جان دهد تنها به شام محنتش
بر خودش مى پيچد آن باب حزين
خاك غم بر سر كند مولاى من
چون به ياد كربلا افتاده است
در خزان بى كسى جان داده است
روى خاك حجره جانش پر كشيد
جام عشق از دست ساقى سركشيد
بعد از او من ماندم و داغ دلم
لاله ها دارم در اين باغ دلم
وارث اجداد بى ياور منم
وارث داغ على اكبر منم
در جوانى جان من گردد فدا
از عطش مى سوزم اى ساقى بيا
همسرم آتش زده بر جان من
شعله ور سازد دل سوزان من
ظرف آبى را چو ريزد پيش رو
مى نمايم ياد آن تشنه گلو
يادى از جد غريبم مى كنم
اقتدا بر آن حبيبم مى كنم
كربلا شمعى و من پروانه ام
چون سه روزى روى بام خانه ام
از غم آن لاله هاى بى كفن
تابد اين خورشيد سوزان روى من
مىزند آتش دل غمناك من
خنده هاى همسر ناپاك من
يادم آيد از حسين و محنتش
خنده هاى لشكرى بر غربتش
مى خورد بر هم لب خشكيده ام
جان فداى مادر غم ديده ام
تا كه ياد مام نيكو مى كنم
ياد آن بشكسته پهلو مى كنم
من امام جود و تقوايم ولى
جان من سوزد ز غمهاى على
غربت حيدر دلم را خون كند
داغ مادر جان من محزون كند
من عزادار غمى ديرينه ام
دل غمين خون دلها خورده ام
چون مرا از كوچه اش افتد گذر
مى شوم از ياد مادر خون جگر
دختر طه كجا سيفى كجا
كوثر و رخساره ى نيلى كجا
گفته جدم مصطفى بوى بهشت
مى رسد از آن گل نيكو سرشت
اى خدا بوى بهشت و بوى خاك
شد عجين با بوى خون ياس پاك
«غم بيكران»
زهر آن چنان شرر زده بر جسم و جان من
كز تن ربوده يكسره تاب وتوان من
من در ديار غربت و دل خسته جان نزار
با من چه كرد همسر نامهربان من
من ميهمان و داروى دردم دو جرعه آب
بر من نمى دهد ز جفا ميزبان من
در بسته است روى من و شادمان بود
يارب تو آگهى ز غم بيكران من
ام الفساد دختر مامون چها نكرد
از ره كينه با من و با خانمان من
يكدم صبا برو به جنان از وفا بگو
با مادرم حكايت درد نهان من
چون لاله داغدارم و افسرده همچو گل
بلبل نواى غم كشد ازگلستان من
زين داغ سينه سوز كه دارم به دل ز غم
خشكيده از عطش همه كام و زبان من
مادر ز جور دشمن بد كيش خانگى
خون مى رود ز چشم و دل دوستان من
خون ريخت چشم خامه ازين ماجرا(صفا)
تا زد رقم به شرح غم و داستان من
«نهمين حجت»
اى پسر شير خدا يا جواد
نور دو چشمان رضا يا جواد
هر كه تو را راهبر خويش جست
شك نبود هست به راهى درست
راه تو و جد تو راه خداست
راه سعادت ز طريق شماست
جان به فداى تو امام جواد
دادرس و شافع روز معاد
اى نهمين حجت حى خبير
دست محبين ز عنايت بگير
قسمت ما كن حرمت كاظمين
حق شهيد ره قرآن حسين
هست به دنيا و به عقبى شقى
هر كه نپوئيد طريق تقى
نور خدا شمع هدايت وى است
شافع فرداى قيامت وى است
هر كه بدين نور بپوند طريق
نيست به درياى بلا يا غريق
كشتى آنهاست نجات از خطر
لطف خدائيست براى بشر
وا اسفا دشمن بى دين او
داشت به سينه حسد و كين او
جان به فداى وى و مظلوميش
عرش غمين گشته ز مغموميش
از ستم معتصم بى حيا
كشت ورا همسر وى از جفا
زهر ستم ريخت به كام جواد
چاك شدى قلب امام جواد
روز عزايش همه عالم گريست
ارض و سما همچو محرم گريست
از غم جانسوز عزاى تقى
شال عزا گشت بدوش نقى
مادر او فاطمه اندر جنان
در غم او گشت به سوز و فغان
خون شده زين سوگ دين شيعيان
تسليت ما به امام زمان
آجرك الله از اين واقعه
يوسف زهرا پسر فاطمه
چونكه (قدير) است غمين جواد
نيست ورا خوف به روز معاد
«حجره ى در بسته»
دل مى تپد به سينه چو مرغ قفس مرا
غم همدم است و ناله بود هم نفس مرا
تنها ميان حجره ى در بسته دل غمين
كس نيست جز خداى جهان ملتمس مرا
دور از ديار و يارم و اغيار در كنار
غير از خدا دگر نبود دادرس مرا
جانم بسوخت همسر نامهربان ز كين
باشد همين حكايت جانسوز بس مرا
مسموم و خسته جان جگرم پاره پاره شد
بهر علاج نيست به كس دسترس مرا
مى سوزد از عطش جگرم وز شرار زهر
در سينه بسته آمده راه نفس مرا
سوى وطن چو قافله ى آه مى رود
آيد به گوش ناله ى بانگ جرس مرا
«پسر امام رضا»
دل من كه بى قراره، به بيابون سر ميذاره
خودشم نميدونه كه، داغ عشق تو رو داره
توى صحرا كه ميگرده، تا بشه ياور و يارش
آخه هستى تو تموم، روشنى چشم تارش
آرزو داره دل من، تا حريمت پر بگيره
مث يه كفتر زخمى، روى گنبدت بميره
با تو مردن زندگيه، اسيريت آزاد گيه
ذكر و ياد تو عبادت، طاعته و بندگيه
اسم تو راز و نيازم، زمزمه ى تو نمازم
تو تموم هر دو عالم، من به عشق تو مى نازم
گل نازم گل زهرا، كه بودى غريب و تنها
همدمت بوده هميشه، غصه و ماتم و غمها
پسر امام رضا و نور چشم فاطمه اى
معدن جود و سخايى، تو اميد ما همه اى
همه ى بود ونبود و هستيمونو به به ما دادى
ميون همه اماما، تو جوادى تو جوادى
منشأ جود و كرامت، رمز عالم وجودى
ما هنوز نبوديم اما، توى قلب ما توبودى
ولى قدر تو ندونست، كسى تو دنياى فانى
سهم تو جور و جفا و، طعنه هاى آن چنانى
شنيدم از غم غربت، توى خونه هم غريبى
فداى بى كسى تو، يا حبيبى يا حبيبى
شنيدم كه داغ مادر، ياد كوچه ى مدينه
شده بود بغض گلوتر، شعله اى ميون سينه
رفتى از دنيا و ليكن، كسى قدر تو رو نشناخت
نه كه زهر، ماتم تو رو آخر از پا انداخت
«خورشيد هدايت»
چه پيش آمد كه جان را غم گرفته
جهان را سربه سر ماتم گرفته
چو گل مردم گريبان چاك كردند
به داغ لاله بر سر خاك كردند
مگر خورشيد عالم تاب دين رفت
كه شادى از زمان و از زمين رفت
تقى، پور رضا، با زهر بيداد
ز پا افتاده همچون سرو آزاد
جواد آن پاره ى جان پيمبر
امام راستان، فرزند حيدر
فروغ دودمان پاك زهرا
چراغ نور بخش آل طاها
شبستان جهان را مهر تابان
دل سرگشته را آئينه ى جان
اميد عارفان، مهر ولايت
شب تاريك را، شمس هدايت
از او شد زنده آئين محمد
اساس دين يزدانى سرمد
«قلب بى پناه»
عشق تو كرد زنده باز مرا
مهر تو گشت دل نواز مرا
تا شدم ملتجى به حضرت تو
كردى از خلق بى نياز مرا
اى امام نهم كه در همه حال
هست لطف تو چاره ساز مرا
اى كه باشد به سوى احسانت
دست حاجت همى دراز مرا
خواهم اى حجت خدا كه رها
سازى از بند حرص و آز مرا
نظرى بر من پريشان كن
كز گنه باشد احتراز مرا
گر چه از حد فزون گناه من است
باز بر لطف تو نگاه من است
گر پريشان و خسته وزارم
خود گواهى كه از گناه من است
اى كه مهر تو در همه احوال
مونس قلب بى پناه من است
نظرى بر دل تباهم كن
اى كه مهر تو تكيه گاه من است
روز من شد سيه ز درد و گنه
چشم گريان من گواه من است
اى پناه جهانيان اين بيت
ذكر هر شام و صبح گاه من است
بى پناهم پناه مى خواهم
از تو عذر گناه مى خواهم
صفرى
«مصيبت امام جواد»
زاده زهرا ميان حجره افغان مى كند
در دل با كردگار حى سبحان مى كند
بس كه جان سوز است آه وناله آن شاه دين
شعله بر جان مى زند دل را پريشان مى كند
گاه مى پيچد ز درد و گاه مى نالد ز غم
گاهى اظهار عطش با قلب سوزان مى كند
دختر مامون چو خواهد كس نگردد با خبر
حجره را بر زاده ى طاها چو زندان مى كند
در ميان حجره در بسته آن آيات حق
راز دل با كردگار خويش عنوان مى كند
آن امام نهمين مى نالد از سوز عطش
ليك ياد از غربت شاه شهيدان مى كند
او غريبانه دهد جان در ديار بى كسى
در جنان بهرش فغان شاه خراسان مى كند
تا سه شب آن پيكر قرآن ناطق را عدو
همچو گنج پر بها در خانه پنهان مى كند
چون نهد جسم شهنشاه مبين در آفتاب
چهره خورشيد را سوزان و تابان مى كند
كربلايى شرح وبست اين مصيت را مگو
ورنه زهرا در جنان گيسو پريشان مى كند
«ادركنى»
سينه اى پر شرار دارم من
سرو جان فكار دارم من
يك جهان با تو كار دارم من
يا جوادالائمه ادركنى
گر كه دردم دواكنى چه شود
حاجتم را روا كنى چه شود
قسمتم كربلا كنى چه شود
يا جوادالائمه ادركنى
اى كه روح عبادتى ما را
عذر خواه قيامتى ما را
جان زهرا عنايتى ما را
يا جوادالائمه ادركنى
«زلال اشك»
آتش زند به قلب همه، سوز داغ تو
شد در اشك اهل ولا، چلچراغ تو
اى يادگار فاطمه، اى حجت نهم
گيرد زلال اشك من امشب به سراغ تو
ديدى به عمر كوته خود، بس غم بزرگ
لبريز شد ز زهر مصيبت اياغ تو
شاه همسر تو قاتلت از كينه و عناد
اى آن كه قلب ما شده خونين ز داغ تو
«غم زده»
من جوادم كه خدا خوانده جواد
من چه كرده به تو اى بد بنياد
عوض آنكه مرا يار شوى
بر دل غم زده غم خوار شوى
رفتى ودر به روى من بستى
با كنيزان همگى بنشستى
گفتى از آب مرا منع كنند
شادى و هلهله آن جمع كنند
تو كه آتش به دلم افكندى
حال ايستاده اى و، مى خندى !
تن بى تاب مرا تاب بده
جگرم سوخت به من آب بده
بدن زار من تشنه جگر
بعد قتلم به روز بام ببر
تا كه لب تشنه به زير خورشيد
جان سپارم چون حسين شاه شهيد
«قبله گاه كاظمين»
اين منم سرمست عطر بوى سيب
ميهمان خانه ى ابن الغريب
دل شده مستانه ى ابن الرضا
مى روم تا خانه ى ابنالرضا
دل برد جان را به راه كاظمين
اى جوانمرگ على موسى الرضا
نخل بى برگ على موسى الرضا
اى جوانمرگ على موسى الرضا
زهر كين شد حاصلت اى واى من
همسرت شد قاتلت اى واى من
با دل پر غصه قلب چاك چاك
در درون حجره افتادى به خاك
از عطش مى سوختى آبى نبود
چون شرار افروختى آبى نبود
در كنار پيكرت دف مى زدند
تو به خون غلطان چرا كف مى زدند
«لب تشنه»
من جوادم كه خدا خوانده جواد
من چه كردم به تو اى بد بنياد
عوض آن كه مرا يار شوى
بر دل غمزده غمخوار شوى
رفتى و در به روى من بستى
با كنيزان همگى بنشستى
گفتى از آب مرا منع كنند
شادى و هلهله آن جمع كنند
تو كه آتش به دلم افكندى
حال ايستاده اى و مى خندى
تن بى تاب مرا تاب بده
جگرم سوخت به من آب بده
بدن زار من تشنه جگر
بعد قتلم به روى بام ببر
تا كه لب تشنه به زير خورشيد
جان سپارم چو حسين، شاه شهيد
«جفاى همسر»
بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
شرر افكنده زهركينه از سر تا بپا مادر
جوادم من ه بر هر درد بى درمان دوايم من
ولى درد مرا گويا نمى باشد دوا مادر
تو از ضرب لگد افتاده اى از پا و ليكن من
ميان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
ندارم وقت جان دادن كسى را بهر امدادم
ولى تو فضه را بهر كمك كردى صدا مادر
تو را از ضرب در كشت و مرا از زهر كين دشمن
بگيرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
(هنرور) در عزاى ما سروده اين مصيبت را
بگيرد دست او را لطف ما روز جزا مادر
«التهاب عطش»
از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
واى از عناد دختر مامون كه از جفا
مسموم كرد زاده ى خير المآب را
تنها نه جان من كه از اين شعله سوختند
جان رسول و فاطمه و بوتراب را
پى مى برد به سوختن جسم و جان من
هر كس كه ديده سوختن آفتاب را
اى آنكه التهاب عطش را شنيده اى
بنگر به عضو عضو من التهاب را
افكنده است شعله به جان من و هنوز
از من كند دريغ يكى جرعه آب را
من مى كنم به العطش از او سوال آب
او مى دهد به هلهله بر من جواب را
يارب تو آگهى كه براى بقاى دين
بر جان خريده ام اين مستم بى حساب را
جان مى دهم به غربت و عطشان كه خون من
تضمين كند تداوم اسلام ناب را
باشد ز فيض دوستى ما اگر به حشر
آسان كند خدا به (مويد) حساب را
«جواد بن الرضا»
در ميان حجره يارب كيست غوغا مى كند
شكوه زير لب ز بى رحمى دنيا مى كند
ز آتش زهر جفا چون شعله مى پيچد به خود
دود آهش روز را چون شام يلدا مى كند
خاك عالم بر سرم گويى جواد ابن الرضاست
كز عطش مى سوزد و خون، قلب زهرا مى كند
آب را مىريزد آن بيدادگر روى زمين
هر چه آب آن تشنه لب از او تمنا مى كند
در سنين نوجوانى همچو زهرا مادرش
جان شيرين را به راه دوست اهدا مى كند
تا بپرسد حال آن پهلو شكسته در جنان
از پى ديدار او خود را مهيا مى كند
تشنه لب با قلب سوزان جان به جانان مى دهد
قاتلش جان دادن او را تماشا مى كند
شد دل (ژوليده) خون از داغ جان فرساى او
كز غمش اشعار او خون در دل ما مى كند
«چشمه ى جود»
از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
واى از عناد دختر مامون كه از جفا
مسموم كرد زاده ى ختمى ماب را
افكنده است شعله به جان من و هنوز
از من دريغ مى كند يك جرعه آب را
من مى كنم به العطش از او سوال آب
او مى دهد به هلهله بر من جواب را
جان ميدهم به غربت و عطشان كه خون من
تضمين كند تداوم اسلام ناب را
پى مى برد به سوختن جسم و جان من
هر كس كه ديده سوختن آفتاب را
باشد ز فيض دوستى ما اگر به حشر
آسان كند خدا به مويد حساب را
«آواى غربت»
هر دم هزار نوبت جان از بدن برآيد
تا آه سينه سوزى از قلب من برآيد
بس كوه غصه بردم بس خون دل كه خوردم
گويى كه از لبم خون جاى سخن برآيد
از بس كه يار قاتل سوزم نهفته در دل
ترسم كه جاى آهم دود از دهن برآيد
ديگر نمانده هيچم تا كى به خود پيچم
اى مرگ همتى كن تا جان ز تن برآيد
امروز بين حجره فردا كنار كوچه
آواى غربت من از اين بدن برآيد
نيكوست زهر دشمن در راه دوست از من
هم سوختن به آتش هم ساختن برآيد
از بس كه رفتم از تاب از بس تنم شده آب
بر من صداى فرياد از پيرهن برآيد
نبود عجب كه بر من هنگام دفن اين تن
خون در لحد بجوشد سوز از كفن برآيد
جانسوز شعر(ميثم) خيزد ز دل دمادم
مانند ناله اى كز بيت الحزن برآيد
«كشته محراب»
كان تقى خصلت جواد اهل بيت
آنكه در وصفش فرو ماند كميت
از هجوم رنجها خون شد دلش
همسر نامهربان شد قاتلش
همچو شمع كشته محراب شد
سوخت كمكم تا وجودش آب شد
سوختند از غم ولى الله را
با كه گويم اين غم جانكاه را
كز گل زهرا گلابى مانده است
پرتويى از آفتابى مانده است
وانكه با اسرار حق محرمتر است
عمر او از عمر گل هم كمتر است
دشمن او خار راهش مى شود
خانه ى او قتلگاهش مى شود
بسته بر رويش همه درها كنند
سايه بر جسمش كبوترها كنند
نیامد، رفتم
پائیز شدفصل بهاری که به من دادند
طی شد تمام روزگاری که به من دادند
خورشید پیشم هست اما من نمی بینم
نفرین به این چشمان تاری که به من دادند
یعقوب نابینای راه یوسفم کرده
این گریه ی بی اختیاری که به من دادند
از بس نیامد که زمان رفتنم آمد
اینگونه سرشد انتظاری که به من دادند
پایان کار "من" به وصل "او" نینجامید
آخر چه شد قول و قراری که به من دادند
ای جاده ها! ای جمعه ها! ای مردم دنیا
کو وعده آن تکسواری که به من دادند
من آرزوی دیدنش را می برم _ شاید ...
... گاهی بیاید تا مزاری که به من دادند
[] [] []
حالا زمستان است و من درگور خوابیدم
خورشید من! این خانه تاریک ِ به من دادند
___________ لطیفیان
این لینک رو یه بار دیگه هم گذاشتم اما حیف دیدم شما ازش بی بهره باشید خیلی جالبه
صدای شر شر باران شعر می آید
کسی دوباره به ایوان شعر می آید
غزل ،قصیده، نمیدانم، این که در راه است
چقدر ساده به دیوان شعر می آید
زبان روزه پیاده نزول فرموده
خبر دهید که مهمان شعر می آید
همیشه در وسط قحطی از دل دریا
به یاریم به بیابان شعر می آید
غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم
دو وزن تازه به اوزان شعر می آید
کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت
اگر نظر بنماید کریم اهل البیت
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
خبر رسیده که امشب کریم می آید
به خاک صاحب روحی عظیم می آید
کسی که نفحه باغ بهشت نفحه اوست
چقدر ساده سوار نسیم می آید
کسی که بودن او تا همیشه خواهد بود
کسی که زمزمه اش از قدیم می آید
کسی که پشت سر خشم او بدون شک
هزار دسته عذاب الیم می آید
ز فیض چشم کریمش رحیم خواهد شد
دلی که مثل شیاطین رجیم می آید
اذان مغرب افطار پای سفرهی او
چقدر اسیر و فقیر و یتیم می آید
اگر رسیده در این مه برای خاطر ماست
خدا برای سر سفره اش نمک می خواست
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
مدرسی که ادب هم بود مودب او
نشسته هر چه پیمبر به پای مکتب او
به گرد پای صعودم نمیرسی جبرییل
اگر کبوتر جانم شود مقرب او
تمام عمر شده نام او مخاطب من
چه خوب می شد اگر می شدم مقرب او
چه راکبی که فلک هم ندیده مانندش
چه راکبی که رسول خداست مرکب او
مسیر خانهیشان چند کوچه بند آید
برای خواندن قرآن چو وا شود لب او
فقط نه اهل زمین دل سپردهاش هستند
که عرشیان خدا کشته مردهاش هستند
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
هوای بزم کریمانه نگاه شما
دوباره سائلتان را کشیده است اینجا
چه خوب می شد از نخل چشمتان امشب
برای سفرهی افطارمان دهی خرما
در آستین شما دست فضل حضرت حق
و بر زبان شما معجز بیان خدا
اگر رسد به سراب تو می شود سیراب
هر آنکه تشنه برون آید از دل دریا
قسم به مهر لب روزه دارتان عمریست
که مُهر مِهر شما خورده روی سینهی ما
کجاست یوسف صدیق تا خودش بیند
خداست مشتری حُسن یوسف زهرا
دل برادرت آقا اگر چه خواهری است
دل کبوتری تو عجیب مادری است
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
ببار ابر کرامت که خوب می باری
چقدر چشمه ز چشمان خود کنی جاری
بریز ، کاسه به دستان تو فراوانند
تبرک همهی سفره های افطاری
مساحت دل ما نذر باغبانی توست
به اختیار خودت هر چه بذر می کاری
زمان دیدن تو مادرت چه حالی داشت
شب تولد خود را به یاد می آری؟
چه زود فصل زمستان گیسویت آمد
چه دیده ای وسط کوچه های بی یاری
چه بود آنچه شکست و سپس زمین افتاد
چه هست اینکه تو باید ز خاک بر داری
ببین شکسته شده ای ببین که تا شده ای
از آن زمان که تو با شانه ات عصا شده ای
**عرب خالقی
مادر مرو که فاطمه ات زار و مضطر است
هجر تو قاتل من غمدیده دختر است
غصه مخور به حال پدر چونکه بعد تو
زهرای کوچک توبرایش چو مادر است
در سرزمین شعب ابی طالب از محن
اکنون ز اوج داغ و عزای تو محشر است
گویا که سال حزن برای پدر بود
این سال غم که با غم دنیا برابر است
بار سفر تو بستی و رفتی ولی بدان
کوتاه عمر دختر مثل کوثر است
وای از دمی که فاطمه ات را تو از بهشت
بینی میان شعله و در پشت یک در است
جرم تو هست یاری پیغمبر خدا
جرم من حزین به خدا عشق حیدر است
آنکه فکنده لرزه به جانم نظاره بر
چندین کفن بود که به دست پیمبر است
بعد از شمارش کفن این روضه ام شده
یک کودک بدون کفن داغ مادر است
**مجتبی صمدی
امشب اومدم فقط باهاتون يه کم درد دل کنم
گله کنم از خودو گله از شما گله از مردم و گله از امامم
گله از خودم چون خشک و بي روح شدم نماز شب خوندن يه کار خنده داره دوست دارم بخونم اما چه جوري دلمو راضي کنم نمي دونم نمي دونم چه بدبختي دارم که عاشق نمي شم عشق يه وقتائي برام بي معني مي شه بخدا اگر يه زيارت عاشوراي هفتگي نبود تا الان مرده بودم نه ميت مرده روح
گله از شما که دعام نمي کنيد راست گفت امام معصوم که اگر مردم همديگر رو ميشناختند سلام هم به هم نمي کردند گله از شما ئي که يادتون رفته دست رو سياهها رو بگيريد دعاشون کنيد از خدا بخوايد آدمشون کنن گله از اينکه هر کي خوبه مي چسبيد و بدا رو ول مي کنيد و گله از دعاهاي سر دتون از مجلسامون که همش رو شاخ يه ميون دار مي چرخه اگه ميون دار نباشه مجلس اشک و گريه نداره و ....
گله از مردم که امام براشون کليشه شده فقط از بچگي تو گوششون خوندن يکي مياد کي نمي دونند و نمي دونم يکي مياد سوار يه اسب تو مکه مياد کنار کعبه و بعدش يه دفعه دنيا خوب مي شه گلستون مي شه ما هم که نبايد کاري کنيم که خودش مياد درستش ميکنه خيلي هامون هم اصلا باور نداريم که قراره اصلا يکي بياد اينا همش افسانه و قصه است باورش نداريم به عنوان شخص حاضر فقط مي گيم و مي شنويم آغاسي عجب شعر قشنگي خونده ها اي دوسه تا کوچه زما دورتر اما اگه فکر کنيم ميبينيم که اين دوسه تا کوچه برا ما چقدر دوره خيلي خيلي دور
گله از امامم که آدمم نمي کنه گله از اينکه ميدونه دوسش دارم ولي نيگام نمي کنه شايدم اصلا قبولم نداشته باشه من ميدونم امامم پشت ابره اما اگه از اون پشت بيرون نياد که همه گلا پژمرده مي شن و مي ميرن مردن ما چه جوريه مگه نماز تعطيل روزه شايد نماز جماعت حتما چون خيلي ها ميبيننت دعا کميل با سوز و گداز اما اشک الکي يعني چي ضعف بدني يعني چي رقه جلدي ديگه چيه الان دختراي همسايه بغليمون مي گن اين محمد چه قدر قشنگ مي خونه يعني تو فکر من هستند و امامم هم منو به حال خودم ول کرده و ....
بيشتر نمي گم چون مي ترسم پامو اونور تر بذارم
ولي شما خوبا اگه تو دعا هاتون ياد من و يکي از رفقاي هيئتي که تو کماست باشيد ممنونتون مي شم التماس دعا
این متن رو دو سال پیش تو همچین روزهائی نوشتم امروز که دوباره داشتم اونو می خوندم خودم باورم نشد یه روزی همچین کلماتی تو فکر من می چرخیده اما حالا...
من دگر آن یار سابق نیستم
راست می گفتی که عاشق نیستم
*****
گفتم بیا در بند کش این بنده فرّار را
گفتا اگر عاشق شوی کاریت با زنجیر نیست
*****
بله رفقا آدما عوض می شن نمی دونم از دو سال پیش تا به حالا چی به سرم اومده فقط دعام کنید
راستی خط آخر اون متن نوشتم برا یکی دعا کنید امروز میگم براش فاتحه بخونید چون چند روز دیگه دومین سالگردشه خدا بیامرزتش
يا علي و يا عظيم و ربنا
يا غفور و يا رحيم اي رب ما
تو عزيزي و سميعي و بصير
بي همانند و کريمي و امير
اي خدا اين ماه مهماني توست
ماه مهماني قرآني توست
خود بزرگي و کرامت داديش
هم فضيلت هم شرافت داديش
ماه روزه ماه قرآن و نماز
ماه سوز و گريه و راز و نياز
ماه نازل گشتن قرآن حق
آن کتاب هادي و فرقان حق
ماه معراج وشب قدر علي
ماه منشق گشتن بدر علي
رب منان و رئوف اي گردگار
بر گدايانت بيا منت گذار
داخلم کن در بهشت و جنتت
کن مرا مشمول لطف و رحمتت
تا که گردم همنشين مصطفي
زائر روي نکوي مرتضي
بشنوم صوت صوت دل انگيز حسين
سير بينم روي آن نور دو عين
اي خدايا گر چه من ناقابلم
حب حيدر را مگير از اين دلم
ماه شعبان رفت و آن محبوب بي همتا نيامد
ماه ديگر آمد و آن ماه خوش سيما نيامد
سالها شد دل به شوق ديدن رويش روانه
خسته شد اين دل و لي آن دلبر دلها نيامد
جان من در انتظار آن مسيحا دم برون شد
از براي زنده کردن يک دم از عيسي نيامد
کور شد چشمان يعقوب دلم از هجر رويش
بر شفاي چشم دل يک پيرهن اما نيامد
تشنگان ديدنش چشم انتظار جام وصلش
ليکن آن ساقي مستان با مي و صهبا نيامد
جان به لب آمد ز دوري نگار ما و ليکن
يادگار آل طه يوسف زهرا نيامد
به یاد خشکی لب تو روزه می گیرم
فدای لعل لبانت شهید بی کفنم
نوشته نام تو را حق به روی سینه من
به یاد نام تو مولا ، پر از غم و مهنم
زیارت حرمین تو را ، که می خوانم
غریب می شوم و کربلای تو ، وطنم
به یاد دختر تو ، می خورم رطب مولا
زمان خوردن افطار ، آتشین دهنم
طعام می خورم من ، رقیه می گویم
که یاد دختر تو ، لرزه می زند به تنم
کنار سفره افطار ، کاسه شیری هست
به یاد کودک شش ماهه ، کاسه می شکنم
لبم چگونه خورد یار ، بر پیاله آب
که عکس ساقی لب تشنگان ، بر آن بینم
برای دیدن اشعار بیشتر در آرشیو موضوعی موضوعات "شعبان"و "امام زمان" را ببینید
به تو ذکر ما شده خاتمه گل فاطمه گل فاطمه
به تو می کنم همه زمزمه گل فاطمه گل فاطمه
به صفای گل به وفای گل به نسیم و حال و هوای گل
بشنیده ام ز نوای گل گل فاطمه گل فاطمه
به جمال تو گل پرده پوش ز وصال تو برود ز هوش
به فدای تو من باده نوش گل فاطمه گل فاطمه
بده کوثر ای ساقی شباب جرعه ای ز جام شراب ناب
بده تشنه را یک سبوی ناب گل فاطمه گل فاطمه
توئی از همیشه امام دل صاحب اختیار زمام دل
شده دیدن تو پیام دل گل فاطمه گل فاطمه
تو تمام عشق پیمبری به خدا تو وارث حیدری
می و کوثر و دل و دلبری گل فاطمه گل فاطمه
به نوا و ناله و شور و شین به تو منتظر شده عالمین
ای سلاله حرم حسین گل فاطمه گل فاطمه
یابن فاطمه یابن مصطفی ثمر حسین یابن مرتضی
برس ای تمام وجود ما گل فاطمه گل فاطمه
آهِ بی کسی می رسد مدام کی شود به لحظه انتقام
ذوالفقار خود کشی از نیام گل فاطمه گل فاطمه
دگر ای ستارهی جان بیا یوسف دل همگان بیا
مهربان بیا مهربان بیا گل فاطمه گل فاطمه
با ذکر تو روشنائی آید به دو عین
ای زاده فاطمه و سردار حنین
یک بار نه صد بار دل مادر تو
با نعرهی عاشقانه می گفت حسین
---------------------------------
جبرییل که گهواره تو می جنباند
با ذکر علی بر تو لالایی می خواند
دستاس بدون فاطمه می چرخید
مادر به نماز مست ذکرت می ماند
--------------------------------
« حسین منی » از سوی پیمبر
چنین معنا دهد بر اهل کوثر
اگر خلقت به یمن مصطفی بود
گل روی حسین شد حرف آخر
محمد علی شهاب
یارا نشانهات را از هر کجا گرفتم
گاهی ز کعبه گاه از سعی و صفا گرفتم
در های و هوی وصلت هردونشانهها را
گاه از غریبه و گاه از آشنا گرفتم
دنبال عطر سیبت از هر طرف روانه
گاهی چنین پیام از باد صبا گرفتم
روز ازل که عهدی دیرینه بستم ای یار
عشق تو را چه زیبا من از خدا گرفتم
چون فطرسی ز هجران محزون و پرشکسته
عزم سفر به سویت ای دلربا گرفتم
جبریل کو که آید بر بال او نشینم
شوق حسین دارم جام ولا گرفتم
سر نه که قلب خود بر گهوارهات بسایم
ای خستگان ببینید دیگر شفا گرفتم
حبل المتین من شد زلفی که باد خم کرد
سر رشته محبت از مقتدا گرفتم
عشق علی به قلبم سرمایه الست است
عشق تو عالم (ذر) از مرتضی گرفتم
وقتی که بارش اشک از ابر وصل بارید
آقا بگو برات کرببلا گرفتم
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
بلبل نطق من ز یک نغمهی عاشقانهای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
خامهی مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحهی روزگار را مملکت ختا کند
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دایرهی وجود را جنت دلگشا کند
منطق من هماره بندد چو نطاق نطق را
منطقهی حروف را منطقةالسما کند
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسد
شاهد معنی من ار جلوهی دلربا کند
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمی که از مسیحانفسی ثنا کند
وهم به اوج قدس ناموس اله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
ناطقهی مرا مگر روح قُدُس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدةالنسا کند
فیض نخست و خاتمه، نور جمال فاطمه
چشم دل ار نظاره در مبدأ و منتها کند
صورت شاهد ازل، معنی حسن لمیزل
وهم چگونه وصف آیینهی حقنما کند؟
مطلع نور ایزدی، مبدأ فیض سرمدی
جلوهی او حکایت از خاتم انبیا کند
بسملهی صحیفهی فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطهی تحت «با» کند
دایرهی شهود را نقطهی ملتقی بود
بلکه سزد که دعوی «لو کشف الغطا» کند
حامل سرّ مستسر، حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
عین معارف و حکم، بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرهی بیبها کند
لیلهی قدر اولیا، نور نهار اصفیا
صبح، جمال او طلوع از افق علا کند
بضعهی سید بشر، ام ائمهی غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتی کند؟
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصهای از مروتش سورهی «هل اتی» کند
دامن کبریای او دسترس خیال، نی
پایهی قدر او بسی پایه به زیر پا کند
لوح قدر به دست او، کلک قضا به شست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشئات «کن فکان» حکم «بما تشا» کند
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سرّ قدم حدیث از آن ستر و از آن حیا کند
نفخهی قدس بوی او، جذبهی انس خوی او
منطق او خبر ز «لاینطق عن هوی» کند
قبلهی خلق روی او، کعبهی عشق کوی او
چشم امید سوی او، تا به که اعتنا کند
بهر کنیزیاش بود زهره کمینه مشتری
چشمهی خور شود اگر چشم سوی سها کند
«مفتقرا» متاب رو از در او به هیچ سو
زآنکه مس وجود را فضهی او طلا کند
آیتالله محمدحسین غروی اصفهانی
در آن وجود كه دل مرده، مرده است روان
به هیچ مبحث و دیباچهای، قضا ننوشت
برای مرد كمال و برای زن نقصان
زن از نخست بود ركن خانهی هستی
كه ساخت خانهی بی پای بست و بی بنیان
زن ار به راه متاعب (1) نمی گداخت چو شمع
نمی شناخت كس این راه تیره را پایان
چو مهر، گر كه نمی تافت زن به كوه وجود
نداشت گوهری عشق، گوهر اندر كان
فرشته بود زن، آن ساعتی كه چهره نمود
فرشته بین، كه برو طعنه می زند شیطان
اگر فلاطن و سقراط، بودهاند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خُردی ایشان
به گاهوارهی مادر، به كودكی بس خفت
سپس به مكتب حكمت، حكیم شد لقمان
چه پهلوان و چه سالك، چه زاهد و چه فقیه
شدند یك سره، شاگرد این دبیرستان
حدیث مهر، كجا خواند طفل بی مادر
نظام و امن، كجا یافت ملك بی سلطان
وظیفهی زن و مرد، ای حكیم، دانی چیست
یكیست كشتی و آن دیگریست كشتیبان
چو ناخداست خردمند و كشتیش محكم
دگر چه باك ز امواج و ورطه و طوفان
بروز حادثه، اندر یم حوادث دهر
امید سعی و عمل هاست، هم ازین، هم ازان
همیشه دختر امروز، مادر فرداست
ز مادرست میسر، بزرگی پسران
اگر رفوی زنان نكو نبود، نداشت
بهجز گسیختگی، جامهی نكو مردان
توان و توش ره مرد چیست ؟یاری زن
حطام و ثروت زن چیست، مهر فرزندان
زن نكوی، نه بانوی خانه تنها بود
طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان
بهروزگار سلامت، رفیق و یار شفیق
بهروز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان
1- متاعب: جمع متعب به معنای رنج و سختی
پروین اعتصامی
ممنون این محبت و این مهربانیم
آن مادر جوانیم که روز و شب
سیر از بهار زندگی و این جوانیم
قامت رشید بوده ام تا رفتن پدر
از جور اهل ستم قامت کمانیم
صدیقه ام منو هم یار حیدرم
با اول شهیده امام زمانیم
هر کو نشان ز تربت مخفی من گرفت
اشک است نشان قبر بی نشانیم
من سوختم ز آتش کینه تو ای پدر
کی می شود زاهل مدینه رهانیم
آتش گرفت درب و زهرا به پشت در
کس درک نکرد کوثر آسمانیم
کشتی شکست خورده دریا چه می شود؟
از لاله های خون جراحات زخم عشق
مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود
با چکمه های بند نبسته رسیده شمر
با زخمهای سینه بابا چه می شود
قاتل ز بس برید از نفس فتاد
ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود
نزدیک مغرب است چه باد مخالفی
نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی
ای کشته فتاده به صحرا حسین من
ای میوه رسیده زهرا حسین من
آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد
ای بانی قیامت کبرا حسین من
یادش به خیر شانه زدن های موی تو
ای صاحب شفاعت عظما حسین من
چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم
قربانی حسادت دنیا حسین من
مغرب شد و گذشت وَِ حالا شب آمده
بعد از تمام حادثه ها زینب آمده
زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد
از بین نیزه های شکسته عبور کرد
آهی کشید و گفت «أأنت اخی»حسین
اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور کرد
بشنید یا «اخی الیً»صبور باش
دل را به امر حنجر پاره صبور کرد
در آخرین دقایق گودال قتلگاه
هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد
قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است
ناگاه دید چادرش آتش گرفته است
چشم چون گفتم به مولایم به چشمم تیر کاشت
چشم طاها چشم حیدر چشم زهرا چشمه شد
چشم دادم چشم بستم از جهان بی چشم داشت
میکائیل زاده
بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد
آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد
مقصود از تکلم طور از تو گفتن است
موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد
روز ازل برای گلوی تو هیچ کس
غیر از خدای عز و جل خونبها نشد
در خلقتش زمین و مکانهای محترم
بسیار آفرید ولی کربلا نشد
گرچه هزار سال برای تو گریه کرده اند
یک گوشه از حقوق لب تو ادا نشد
ما گندم رسیده شهر ری توایم
شکر خدا که نان تو از من جدا نشد
یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم
حالا که کربلای تو روزی ما نشد
داغ تو اعظم است تحمل نمی شود
در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد
لطیفیان
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
در کوچه ها نسیم بهشت محرم است
این شهر بی مجالس روضه جهنم است
پیراهن سیاه عزاداری شما
زیباترین تجلی عشق مجسم است
شکر خدا که هیئتمان باز دایر است
شکر خدا که بر سر این کوچه پرچم است
بیرون ندیده اید زنی استاده است؟
بالش شکسته قدش هم کمی خم است
لبخند تلخ فاطمه بر تک تک شما
یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است
من که ندیدمش دم در، خب شما چطور؟
صد حیف سوی چشم گنهکار ما کم است
پرواز می کنیم از این پیله های تنگ
فصل بلوغ شیعه یقینا محرم است
در مجلس عزای امام قتیل اشک
روضه به شور و واحد و نوحه مقدم است
وحید قاسمی
از هجر تو طبیعت ما گریه می کند
چشم تمام آینه ها گریه می کند
چشم انتظار آمدنت شیر خوارهای است
گهوارهای به کرب و بلا گریه می کند
پای سه سالهای که پر تاول آمده است
دارد به اشک و دعا گریه می کند
در علقمه به خاطر تو مشک پاره ای
دارد کنار دست جدا گریه می کند
گودال سرخ روز عطش نعره می کشد
از روضه های خون خدا گریه می کند
علی اشتری
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
سالهای پیش بال آسمانی داشتیم
بال کبوتر کران تا بی کرانی داشتیم
میوه بودیم و سر سال استفاده می شدیم
چون که بالای سر خود باغبانی داشتیم
چهار فصل موی ما برف زمستانی نداشت
پیر هم بودیم اگر رنگ جوانی داشتیم
روزها گردی اگر بر روی دلها می نشست
شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم
مثل شیر مادران ما حلال و پاک بود
در میان سفره ها گر لقمه نانی داشتیم
نذری روز ظهور مهدی موعودمان
صبحها چله به چله عهد خوانی داشتیم
صبح جمعه پیشواز تکسوار فاطمه
زوی پشت بامها صوت اذانی داشتیم
گاه پاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم
گاه گاهی میل سجده جمکرانی داشتیم
ثانیه ثانیههامان گای آقا می گذشت
آی مردم!یک زمان صاحب زمانی داشتیم
پر نداریم و دل بپُر نداریم و...فقط
یادمان باشد که اینها را زمانی داشتیم
علی اکبر لطیفیان
نظر فراموش نشود یا علی
اگر چه هستی خود را فراهم آوردم
ولی دوباره به پیش شما کم آوردم
از ابتدای تولد کبوترت بودم
کبوترانه ترین هدیه را هم آوردم
برای زخم دلم با همان غریبی تو
ببین که داغ دو گل چو مرهم آوردم
برای آنکه شود آتش دلم خاموش
ببین دو کاسه لبریز شبنم آوردم
در این کویر بلا هر که سهم دارد و من
برای قافلهی خود دو پرچم آوردم
سرش به نیزه به گل های چیده می ماند
به فجر از افق خون دمیده می ماند
یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا
به نخل سبز ز ماتم تکیده می ماند
میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم
به آهویی که ز مردم رمیده می ماند
شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی
به لاله های ز حنجر دریده می ماند
رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است
به آن که رنج نود ساله دیده می ماند
امام صادق حق پشت ناقه ی عریان
به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند
شوم فدای شهیدی که در کنار فرات
به آفتاب به خون آرمیده می ماند
هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟
نگاه تو به دل داغ دیده می ماند
حکایت احد و اشک چشم خونینش
به اختران ز گردون چکیده می ماند
ششماهه على به دوش بابش دادند
يك جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تير سه شعبهاى جوابش دادند
*****************
مفهوم بلند آفتابى عباس
از گريه كودكان كبابى عباس
از تشنگيت فرات دلخون گرديد
والله كه آبروى آبى عباس
*****************
آنانكه ز كين بى پر و بالت كردند
پرپر ز جفا، گل جمالت كردند
شرمى ز نبى و فاطمه ننمودند
زير سم اسب، پايمالت كردند
*****************
سر قافله شام بلايى زينب
تو شير زن كرب و بلايى زينب
در عصر به خون نشسته عاشورا
سرچشمهاى از صبر خدايى زينب
*****************
آنان كه ز خشم و كين بههم پيوستند
زخمىشدگان بدر و خيبر هستند
رحمى ننمودند به طفلان حسين
زنجير جفا به دست و پايتبستند
*****************
يك قافله از شام بلا مىآيد
بىيار و معين و آشنا مىآيد
چل روز گذشت و داغ ما كهنه
نشد انگار كه بوى كربلا مىآيد
این جوان کیست که گل صورت از او دزدیده است
سیزده بار زمین دور قدش چرخیده است
رو به سرچشمه ی زیبایی ودریای وفا
ماه از اوست که اینگونه به خود بالیده است
خاک پرسید که سرچشمه ی این نور کجاست؟
عشق انگشت نشان داد: که او تابیده است
پیش او شور شهادت ز عسل شیرین تر
آسمان میوه ی احساس ز چشمش چیده است
گرچه هفتاد و دو لاله همه از ایل بهار
باغ سر سبز تر از او به جهان کی دیده است؟
اسب آرام رها کرد گلی را در خاک
کربلا دید که ماهی به زمین غلتیده است
کاروان عزم زیارت چو کند بر خیزید
دل من مانده ترینی که همه لنگیده است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی است
دل من میبرد آبی که از این مشک چکد
کشتی ام غرقه به آبی که زگرداب تهی است
به روی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است زآداب تهی است
دست و مشک و علمم لازمه هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من میریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است .
اي ماه خون گرفته که امشب بر آمدي
نازم سرت، به سرکشي دخترآمدي
تو باغبان عشقي و از دشت لاله ها
در پيش يک چمن گل نيلوفر آمدي
دشمن گر فته کلبه ما را ز چهار سو
اي دلنواز من ز کدامين در آمدي
راضي به زحمت تو نبودم کاين چنين
بر ديدن رقيه خود با سر آمدي
جان مني که بر لب من آمدي پدر
عمر مني که گوشه ويران سر آمدي
يادم بود که رفتي و اصغر بدوش تو
اينک چرا بدون علي اصغر آمدي
از بزم ما خرابه نشينان دگر مرو
اي ماه خون گرفته که امشب بر آمدي
در جای خودش کعبه حاجات نبود
در ناقه دگر جلوه میقات نبود
می گشت تمام کاروان را عمه
می گشت ولی رقیه سادات نبود
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
در قافلهای به جستجو افتاده
این ولوله که «رقیه کو؟»افتاده
اشک از سرنیزه ای پیاپی میریخت
می خواست پدر بگوید او افتاده
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
کاظم بهمنی
با تو شروع می کنم ای ابتدای من
ای جلوه خدایی بی منتهای من
پایان راه تو به خدا ختم می شود
از راه کربلاست مسیر خدای من
لحظه به لحظه مححضر زهرا رسیده است
رنگ خدا گرفته اگر گریه های من
از روی فرشهای حسینیه عزا
تا عرش می رود اثر ردپای من
شکر خداکه در دهه آخر الزمان
خرج تو میشود نفس من صدای من
این گریهی برای تو کفارهی من است
این راه توبه ای است برای خطای من
از من نیاز میرسد و از تو ناز-عجب
دردسری شده سفر کربلای من
لطیفیان
باز لیلی زد به گیسو شانه را
سلسله جنبان شد این دیوانه را
سنگ بردارید ای فرزانگان
ای هجوم آرنده بر دیوانگان
از چه بر دیوانهتان،آهنگ نیست
او مهیا شد شما را سنگ نیست
عقل را با عشق تاب جنگ کو؟
اندر اینجا سنگ باید سنگ کو؟
باز دل افراشت از مستی علم
شد سپهدار علم،جفّ القلم*
گشته با شور حسینی نغمه گر
کسوت عباسیان کرده به بر
جانب اصحاب تازان با خروش
مشکی از آب حقیقت را به دوش
کرده از شط یقین آن مشک پر
مست و عطشان همچو آب آور شتر
چرخ ز استسقای** آبش در طپش
برده او بر چشم بانگ العطش
ای ز شط سوی محیط آورده آب
آب خود را ریختی،واپس شتاب
آب آری سوی بحر موج ریز
بیش از این آبت مریز*** آبت بریز
* : قلم خشک شده
** : طلب آب کردن
***: آبرویت را مریز
عمان سامانی
يا اين دل شكستة ما را صبور كن
يا لا أقل به خاطر زينب ظهور كن
ديگر بتاب از افق مكه ، ماه من!
اين جاده هاي شب زده را غرق نور كن
با ذوالفقار حضرت مولا ، بيا و بعد
دلهاي شيعه را پرِ حسّ غرور كن
با كوله بار غربت و اندوه خود بيا
از كوچه هاي سينه زني مان عبور كن
امشب بيا كه روضه بخواني برايمان
امشب بساط گريه مان را تو جور كن
يا چند صفحه مقتل كرب و بلا بخوان
يا خاطرات عمه تان را مرور كن
هم از وفاي ساقي لب تشنگان بگو
هم يادي از مصيبتِ سرخ تنور كن
مرا با غصه و غم آفریدند
مرا با گریه همدم آفریدند
شبیه غصه ام افسوس و اندوه
مرا مثل محرم آفریدند
سید امیر حسین میر حسینی
باده بده ساقيا ، ولى ز خُم غدير
چنگ بزن مطربا ، ولى به ياد امير
تو نيز اى چرخ پير ، بيا ز بالا به زير
داد مسرت ستان ، ساغر عشرت بگير
بلبل نطقم چنان، قافيه پرداز شد
كه زهره در آسمان ، به نغمه دمساز شد
محيط كون و مكان ، دايره ساز شد
سرور روحانيون هو العلى الكبير
نسيم رحمت وزيد ، دهر كهن شد جوان
نهال حكمت دميد ، پر ز گل و ارغوان
مسند حشمت رسيد ، به خسرو خسروان
حجاب ظلمت دريد ، ز آفتاب منير
فاتح اقليم جود ، به جاى خاتم نشست
يا به سپهر وجود ، نير اعظم نشست
يا به محيط شهود ، مركز عالم نشست
روى حسود عنود ، سياه شد مثل قير
صاحب ديوان عشق ، زيب و شرافت گرفت
گلشن خندان عشق ، حُسن و لطافت گرفت
نغمه دستان عشق ، رفت به اوج اثير
به هر كه مولا منم ، على است مولاى او
نسخه اسما منم ، على ست طغراى او
يوسف كنعان عشق ، بنده رخسار اوست
خضر بيابان عشق ، تشنه گفتار اوست
كيست سليمان عشق ، بردر جاهش فقير
اى به فروغ جمال ، آينه ذو الجلال
« مفتقر » خوش مقال ، مانده به وصف تو لال
گر چه بُراق خيال ، در تو ندارد مجال
ولى ز آب زلال ، تشنه بود ناگزير
ولايت چيست ؟ اصل آفرينش
كليد قفل سير درك وبينش
ولايت چيست ؟تحصيل تعهد
صراط ما پس از اياك نعبد
ولايت چيست ؟معراج تكامل
پي اثبات ذات پاك حق قل
ولايت علت غايي مارا
به حمت فعل بي ماضي است مارا
ولايت آبو گل را در هم آميخت
كه از آميختن آدم برانگيخت
ولايت نور را شد ساحل نور
كه طوفانش بود در خط دستور
ولايت كوه آتش را كند گل
به ابراهيم در وقت توكل
ولايت در كف موسي عصا شد
به امر حق به شكل اژدها شد
ولايت را دم عيسي قرين است
كه انفاس خوشش جان آفرين است
ولايت در ولايت گشت كامل
كز او نور هدايت گشت حاصل
ولايت جمع را تفريق دارد
كه دركش سالها تحقيق دارد
ولايت رمز اثبات وجود است
ز جود او همه بود و نبود است
ولايت دشمن نامردمي هاست
يگانه رهبر سر در گمي هاست
ولايت هر كه دارد غم ندارد
قوامش بيش هستو كم ندارد
ولايت يازده نور جلي بود
كه پيوند تمامي با علي بود
اگر خواهي بداني اين علي كيست
ولي حق كسي غير از علي نيست
علي حق را تجلي صفات است
امامت را چو سيم ارتباط است
به او رنگ ولايت چون ولي شد
علي مهدي شدو مهدي علي شد
به نخل دين ولايت برگ و بال است
ولايت را جهان در انتظار است
ولايت پاي تا سر عدل و داد است
بشر را آخرين حكم جهاد است
ولايت كاخها را كوخ سازد
كه قانون بشر منسوخ سازد
ولايت ديده ها را ديده بان است
ظهور مهدي صاحب زمان است
بشر را لطف نا محدود آيد
ظهور مهدي موعود آيد
ولايت معني الله و نور است
شكوه رجعت و روز ظهور است
رسالت از ولايت گشت كامل
كه هستي از كمالش گشت حاصل
ولايت خاتميت راست خاتم
كه ختم خاتميت هست خاتم
دگرگوني اگر عالم پذ يرد
ره خاتم از آن خاتم بگيرد
(ژوليده نيشابوري)
خدا با اسم اعظم يا علی گفت
ملک در اولين دم يا علی گفت
عجب سری است در خلقت که از خاک
چو برمی خاست آدم يا علی گفت
عصا در دست موسی اژدها شد
کليم آنجا مسلم يا علی گفت
مسيحا دم از آن گرديد عيسی
که در دامان مريم يا علی گفت
محمد در شب معراج برخاست
به قصد قرب اعظم يا علی گفت
ز ليلايی شنيدم يا علی گفت
به مجنونی رسيدم يا علی گفت
مگر اين وادی دارالجنون است
که هر ديوانه ديدم يا علی گفت
چمن با ريزش باران رحمت
دعايی کرد و او هم يا علی گفت
نسيمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم يا علی گفت
مگر خيبر ز جايش کنده می شد
يقين آنجا علی هم يا علی گفت
بازهم - صحبت فرداست قرارِ ما ها
بازهم - خیر ندیدیم از این فردا ها
چقدر پای همین وعده ی تو پیرشدند
جگر "مادر ها " موی سر "بابا ها "
سیزده قرنِ گذشته همه اش فردا بود
پس چه شد آمدنِ آن نفر ِ فردا ها
سیزده قرن، نفسهایِ زمین پرشده از ...
"پسر فاطمه"ها ای "پسر زهرا "ها
سیزده قرن، تو آنجایی و ما اینجائیم
چه کنم راه به آنجا ببرند اینجاها
خُب بگوئید بمیرید اگر قسمت نیست
دیدن یک نفر از ... یک نفر از آقاها
باز کُرسی زمستانی ما گرم نشد
بازهم سرد گذشتند ، شب یلداها
____________________علی اکبر لطیفیان
لب تشنه بود ، تشنة يك جرعه آب بود
مردي كه درد هاي دلش بي حساب بود
پا مي كشيد گوشة حجره به روي خاك
پروانه وار غرق تب و التهاب بود
از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش
حتي نفس نفس زدنش هم عذاب بود
در ازدحام و هلهله هاي كنيزكان
فرياد استغاثة او بي جواب بود
يك جرعه آب نذر امامش كسي نكرد
هر چند آب دادن تشنه ثواب بود
آخر شبيه جد غريبش شهيد شد
آري دعاي خسته دلان مستجاب بود
غربت براي آل علي تازگي نداشت
در آن ديار كشتن مظلوم باب بود
تا سايه بان پيكر نورانيش شوند
بال كبوتران حرم را شتاب بود
اما فداي بي كفن دشت كربلا
آلاله اي كه زخم تنش بي حساب بود
هم تيغ و نيزه خون تنش را مكيده بود
هم داغديدة شرر آفتاب بود
فغان و درد که خیر العباد را کشتند
رضا بیا که عزیزت جواد را کشتند
زمین به لرزه فتاده است و آسمان تاریک
مگر قیامت عظمای حق شده نزدیک
به کنج حجره امام غریب می نالید
ز سوزش جگر خود عجیب می نالید
دوباره کارگر افتاده زهر بر جگری
به سرنوشت پدر ببین دچار شد پسری
جفای همسر و نامردی زمانه نگر
غریب ماندن مردی میان خانه نگر
کسی که زهر به جانش نشسته عطشان است
که زهر سختتر از زخم تیغ عریان است
برای رفع عطش آب او طلب می کرد
ولی چه سود طلب از قوم بی ادب می کرد
که دیده بهر تماشای درد صف بزنند
کنار بستر مردی غریب کف بزنند
چو زهر بند ز بند تنش جدا می کرد
عزیز فاطمه تنها رضا رضا می کرد
ز تشنگی پدر خویش را صدا می کرد
گمان کنم که دلش یاد کربلا می کرد
چو جان سپرد غریبانه دور از اقوام
نهاد دشمن نامرد او تنش بر بام
به روی بام تو ای آفتاب متاب
به روی پیکر این دل کباب،متاب
بیا و غربت این مرد خسته را حس کن
کسوف کن شرر شعله افکنی بس کن
کبوتران همه باید ز تو گلایه کنند
روا بود که بر این جسم خسته سایه کنند
مجید خضرایی
عاشق هميشه پر شده از اتفاقها
يك چشم وصل و چشم دگر در فراقها
عاشق كبوتر است كه هر بار می پرد
پرواز مي كند به فراسوي طاقها
شبهاي عشق دلهره هاي رسيدن اند
مهتابي اند گاه و گهي در محاقها
تاب و تب هميشگي عشق ارثي است ...
از روز اول و ازل اشتياقها
مشتاق چشم هاي تو هستم امام عشق !
اي آتش نشسته به جان چراغها
توحيد من به حصن حصين ولايتت
اي شرط عشق هستي عشق از عنايتت
باران زد و بهانه ماها رديف شد
سقفي براي بي سرو پاها رديف شد
پشت در سخاوت سبز ضريح تو
زيباترين اميد گداها رديف شد
با لهجه قنوت نگاهت يكي يكي
زنجيره بلند دعاها رديف شد
شاعر نشست قافيه را تا سحر كشيد
وقتي كه مهر ناب شماها رديف شد
يك بار آمديم زيارت وَ كارمان
تا روز حشر تا به كجاها رديف شد
آه اي نگاه دائمي ات در نگاه من
سلطان شرق و غرب دلم اي پناه من !
اي چشم آب مات شكوه زلالي ات
خورشيد و ماه عاطفه لايزالي ات
طعم بلند بنده شدن را چشيده است
هركس گرفت آبروي از ليالي ات
صدها هزار نوح و سليمان نشسته اند
بر جزر و مد عرش نشينان قالي ات
صدها هزار شب شد و يكبار هم نخورد
چشم ستاره اي به شبستان خالي ات
مهريه تمام عروسان شهر ما
پرپر شود براي وداع وصالي ات
اي رافت مداوم محسوس يا رضا
شاهنشه هميشگي طوس يا رضا
با تو هواي دست و قلم فرق مي كند
بي تابي و تلاطم غم فرق مي كند
وقتي كه از حريم تو پايم اجازه خواست
حال دلم قدم به قدم فرق مي كند
تو بي دريغ زخم مرا مي دهي شفا
من پر زنم و يا نزنم فرق مي كند ؟
تا چشم كار مي كند اينجا شكسته دل
دل با دل شكسته چه كم فرق مي كند !
با ياد كربلا و زيارات مادرت
جمعه سحر هواي حرم فرق مي كند
گفتيد كربلا و دلم بي شكيب رفت
تا گريه ي روايت ابن شبيب رفت
سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت
هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت
شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت
غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت
نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد
كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت
عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست
حديث حسن تو كي مي توان چو دعبل گفت
تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر
و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت
زلال اشك مرا از تبار كوثر كن
در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن
*
به قفل بسته كليد اجابت است اينجا
كه آستانة جود و كرامت است اينجا
به دلنوازي جان در رواق او بنشين
چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا
بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ، زيرا
پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا
زلال اشك تو از چشمة خلوص دل
هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا
نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته
هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا
دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم
طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم
*
ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست
پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست
به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش
هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست
كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد
كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست
صداي پر زدن بال جبرئيل است اين
در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست
حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت
ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست
هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو
چراغ زندگي مردمان ايرانيست
كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها
نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست
ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت
نرفته خاطره هاي نماز بارانت
*
سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »
سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو
مقام عصمتتان « إنما يريد الله »
قسم به اشهد أن لا اله الا هو
شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »
به چشم خسته مان گوشه اي از آن ابرو
دخيل گريه ببنديد زائران اينجا
به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو
چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد
رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو
خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر
به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو
غباري از اثر رفت و آمدش شايد
شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد
*
هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت
كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت
تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق
به لحظه لحظة اوقات او تجسم داشت
اگر امام رئوف است ، بسكه همواره
به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت
براي رزق تمامِ كبوتران شهر
حياط خانة آقا هميشه گندم داشت
هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد
سري به خاك قدوم امام هشتم داشت
و هر فرشته براي تبرك بالش
به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت
براي ما به جز اين آستان پناهي نيست
از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست
*
تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري
نرفته از حرمت نا اميد بيماري
دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد
شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري
كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز
از اين ترنم نقاره بانگ بيداري
دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن
ببين براي پريدن عجب سبكباري
دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا
ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري
دوباره روضه گرفتند زائران اينجا
بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري
رهاست در نفس اين حرم شميم ياس
به ياد علقمه و قبر حضرت عباس
من كيستم حقيقت حق را خزانه ام
بيرون ز مرز فكر و خيال و فسانه ام
بنيانگذار مذهب و مسندنشين علم
فيض مدام فلسفه عارفانه ام
سبط نبى و پور على، نجل فاطمه
الگوى صبر و صلح حسن را نشانه ام
آئينه دار نهضت سرخ حسينى ام
چون عابدين به نخل عبادت جوانه ام
بحرالعلوم باب من است و سخا و جود
يك قطره اى بود ز يم بيكرانه ام
استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول
پرچم فراز علم به قاف زمانه ام
با اين همه جلال در اين جوّ قيرگون
محصور كرده خصم ستم پيشه خانه ام
از يورش شبانه ابن الرّبيع پست
آيد به ناله سنگ ز سوز شبانه ام
لرزد به سان بيد تن اهل بيت من
تا مى كشد ز خانه برون وحشيانه ام
آن بى حيا سواره و من با تن ضعيف
پاى پياده در پى اسبش روانه ام
تندى كند كه تند برو در بر امير
كندى اگر كنم بزند تازيانه ام
آنان كه سوخته اند دَرِ خانه على
آتش زدند از ره كين درب خانه ام
(ژوليده اصفهانى)
ز هر طرف به کمان تیر غم زمانه گرفت
دل مرا که بسی بود خون، نشانه گرفت
چو جد خویش علی سالها به خانه نشاند
ز دیده ام همه شب اشک دانه دانه گرفت
هنوز خانه زهرا نرفته بود زیاد
که آتش از درو دیوار من زبانه گرفت
سپاه کفر به کاشانه ام حجوم آورد
مرا بزمزمه و ناله شبانه گرفت
زباغ فاطمه صیاد، مرغ سوخته را
دل شب آمد و در کنج آشیانه گرفت
سر برهنه و پای پیاده برد مرا
پی اذیت من بارها بهانه گرفت
هنوز خستگی راه بود در بدنم
که خصم تیغ به قتلم در آن میانه گرفت
هزار شکرکه زهر جفا نجاتم داد
مرا بموج غم از مردم زمانه گرفت
چه خوب اجر رسالت گرفت آل رسول
که گه بزهر جفا گه به تازیانه گرفت
گرفت تاسمت نوکری زما«میثم»
مقام سروری و جاودانه گرفت
غلامرضا سازگار
دلم هواى بقيع دارد و غم صادق
عزا گرفته دل من ز ماتم صادق
دوباره بيرق مشكى به دست دل گيرم
زنم به سينه كه آمد محرم صادق
سلام من به بقيع و به تربت صادق
سلام من به مدينه به غربت صادق
سلام من به مدينه به آستان بقيع
سلام من به بقيع و كبوتران بقيع
سلام من به مزار معطّر صادق
كه مثل ماه درخشد به آسمان بقيع
سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقيع
سلام من به گل ياس هاشمىّ بقيع
ز غربتش چه بگويم كه سينهها خون است
براى صادق زهرا مدينه محزون است
دلم دوباره به ياد رئيس مذهب سوخت
كه ذكر غربت ليلى حديث مجنون است
همانكه غربتش از قبر خاكىاش پيداست
امام صادق شيعه سلاله زهراست
ز بسكه كينه و غربت به هم موافق شد
هدف به تير جسارت امام صادق شد
همانكه فاطمه را بين كوچه زد گويا
ز كينه قاتل اين پيرمرد عاشق شد
امام پير و كهنسال شيعه را كشتند
امان كه روح سبكبال شيعه را كشتند
براى فاطمه از بى كسى سخن مىگفت
براى مادرش از غربت وطن مىگفت
بخاك حجرهاش از سوز سينه مىغلطيد
پسر به مادر خود از كتك زدن مىگفت
از آن شبى كه زد او را ز كينه اِبْنربيع
دوانده در پىاش اندر مدينه ابنربيع
فضاى شهر مدينه بياد او تار است
هنوز سينه آن پير عشق خونبار است
هنور مىكشد او را عدو به دنبالش
هنوز هم ز عدويش دلش به آزار است
هنوز تلخى كامش به حسرت شهدى است
هنوز چشم دلش به رسيدن مهدى است
سایت شیعتی
همان امام غریبی که شانه اش خم بود
به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود
میان صحن حسینیه ی دو چشمانش
همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود
دل شکسته ی او را شکسته تر کردند
شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود
اگر تمام ملائک زگریه می مردند
به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود
حدیث حرمت او را به زیر پا بردند
اگر چه آبروی خاندان آدم بود
شتاب مرکب و بند و تعلل پایش
زمینه های زمین خوردنش فراهم بود
مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده
چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود
امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد
همان امام غریبی که شانه اش خم بود
سروده علی اکبر لطیفیان
وبلاگ هیئت وارثان ثار الله
اگر چه عاشقی نالایقم من
مرید محض قال الصادقم من
دل ما لایق هر برتری شد
چو دینش دین حق جعفری شد
چو گویم ذکر اهل بیت مولا
شود دلشاد از من قلب زهرا
نمایم شادی قلبش مکرر
چو گویم از رئیس شیعه جعفر
ز شهری می گذشت آن بی قرینه
میان مکه و شهر مدینه
میان کوچه ها آن ماه می رفت
عجب مانند حیدر راه می رفت
زمین زیر قدومش مفتخر بود
زمان غرق گل خیر البشر بود
به دور شمس رویش همچو اختر
همه اصحاب و شاگردان جعفر
ملائک جملگی در بین راهش
همه در التماس یک نگاهش
رسد آن معدن نور و تجلی
میان راه در کوئی به طفلی
به کوچه کودک خرد سیه روی
به بازی بود با بازیچه گوی
به سوی طفل عاشق گشت راهی
به رخسارش نمود از دل نگاهی
گرفت از دست طفل آن گوی کوچک
تعجب کرد از این کار کودک
نگاهی کرد بر رخسار صادق
چو بلبل خیره شد او بر شقایق
گل زهرا سوالی کرد از او
الا ای نونهال پاک بر گو
عزیزم بیشتر از والدینت
ز که داری به قلب خود محبت
جواب آمد سوالت قلب برد
به زخمم باز هم اینک نمک خورد
منم دلداده یار غریبی
که از او نیست چشمم را نصیبی
دلم را برده و دلتنگ هستم
ز بوی بادهاش از دور مستم
همیشه گفته ام هرشب به مادر
بگو قصه مرا از وصف جعفر
اگر چه گفته ام هر شب به بابا
ببر طفلت به وی پور زهرا
ولی داغش نهان دارم به سینه
نبرده او مرا سوی مدینه
چو بشنید این سخن از طفل عاشق
ز دیده ژاله جاری کرد صادق
درون جام کودک پر عسل کرد
ز رافت طفل کوچک را را بغل کرد
بفرمود او به یارانش پیامی
بدین مضمون فرموده کلامی
که آیا غیر حب ،دین پایه دارد
به غیر عشق بر سر سایه دارد
بله در مکتب و دین ولایت
محبت هست مصداق شهادت
به تن زخمی من روح مداوا دادی
قوت قلب نبی جان مرا نا دادی
تلخی سنگ به لبخند تو شیرین می شد
غم دلواپسی ام را به دلت جا دادی
سالها عمر تو با زخم زبانها طی شد
پای من وقف شدی هست خودت را دادی
هیچ کس مثل تو ای خوب به من لطف نکرد
تو مرا زیر پر و بال خودت جا دادی
می روی قلب من از درد به خود می پیچد
بی کسی های مرا باز به غمها دادی
فکر تنهایی من بوده ای ای گل زیرا
همه عاطفه ات را تو به زهرا دادی
ای دل سنگی بیا و آب شو
زودتر بیدار از این خواب شو
ای رسیده تا لب نفرین دوست
وی دعای مانده تا آمین دوست
ای گرو در دست اعمال بدت
ای پشیمان گشته از حال بدت
ای دل هر جایی و ولگرد من
آبرو بردی ز روی زرد من
هر کجا شد پا نهادی بی خیال
باز کردی در هوای هر که بال
آب و دانه خوردی از هر پشت بام
فکر خود بودی نبودی فکر بام
تو ندادئی خمس مال خویش را
تو نکردی پاک بال خویش را
پس تمام آب و نانت غصبی است
تار و پود عمق جانت غصبی است
مثل نی می نالم از وضع خودم
خوب بودم از چه حالا بد شدم
من توکل بر تو کمتر می کنم
من خدا را سخت باور می کنم
ای خدا ای باور دیرین من
ای ملاک دوستی و کین من
رحم کن بر من مرا هم خوب کن
در زلال کوثرت مرطوب کن
تا شوم سرمست از عشق علی
یک جهان گردد ز نورم منجلی
از کنار بارگاه ملکوتی حضرت علی بن موسی الرضا المرتضی دعا گوی شما عزیزان هستم
وقتی به طوس جا به کنار تو می کنم
احساس وصل حق به جوار تو می کنم
بر یازده امام جو دلتنگ می شوم
می آیم و طواف مزار تو می کنم
سلام
موقعی که نیستم بخش آرشیو موضوعی را میتوانید مورد بازدید قرار دهید
نظر یادتون نره
همکار لازم دارم
کمکم بکنید!!
ما منتظريم از سفر، برگردي
يکروز شبيه رهگذر برگردي
با کاسه ي آب و مجمري از اسپند
ما آمده ايم پشت در، برگردي
وقتي سر شب که رفتنت را ديديم
گفتيم نمي شود سحر، برگردي؟؟
ما منتظر تو ايم آقا، نکند
يک جمعه غروب بي خبر برگردي
من گوشه نشين کوچه ي برگشتــم
اي کاش که از همين گذر برگردي
پرواز نمي کنيم از اينجا، بايد
در فصل نبود بال و پر برگردي
وقتش نرسيده است اي مرد ظهور
با سيصدوسيزده نفر، برگردي؟
وبلاگ روضه
امروز آقا، بي تو جور ديگري بود
حتي نگاه ياسها، نيلوفري بود
خورشيد مثل پنج شنبه پا نمي شد
انگار بين رختخوابش بستري بود
برشانه هاي شمع ها در اول صبح
تابوت يک پروانه ي خاکستري بود
وضعيت آب و هوا مثل هميشه
مثل هواي جمعه ي پشت سري بود
چشم زمين جاهليت خيز دنيا
دنبال خطّ کوفي پيغمبري بود
اينکه غروب است و کمي بارانيم، نه
از اولش همه روز گريه آوري بود
در چشمايم ، التماس آخرينم
ما را به سمت "چشمهايت مي بري" بود
وبلاگ روضه
من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا
آئينه کاري کرده باشم مقدمت را
اوّل ضمير غائب مفرد کجائي؟
اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا
بي تو سروديم آنچه بايد مي سروديم
يعني در آورديم باباي غزل را
حتمّي ِ بي چون و چرای سبز برگرد...
راحت شويم از دست اما و اگرها
آب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟
اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدي نيست
اي تکسوار جاده هاي رو به فردا
آقا، صداي پاي سبز مرکب توست
تنها جواب اينهمه "مي آيد آيا؟"
يک جمعه مي بينيد نگاه شرقي ِ من
خورشيد پيدا مي شود از غروب دنيا
آقا نماز جمعه ي اين هفته با تو
پاي برهنه آمدن تا کوفه با ما
از وبلاگ روضه
آمد به گوش مژده پیروزی و ظفر
سالار دین امام مبین میر متقین
پیدا شد و ز دین نبی رفع شد خطر
شد کامیاب نرگس و خرسند عسگری
روشن دو چشم مادر و خرم دل پدر
پنهان ز دیدگان خود اندر میان ما
اسلامیان ز هجر رخش گشته دیده تر
کی میرسد که هاتف غیبی کند ندا
بر شیعیان ز آمدن او دهد خبر
بهر شکست قدرت و نیروی کافران
با ذوالفقار شیر خدا آید از سفر
آندم که این ندا برسد از جهان غیب
کامد یگانه دادگر و منجی بشر
در خاک پای آن شه دین جان فدا کنم
جان را چه ارزشی است بر آن خجسته فر
کی می شود که گردن گردنکشان دهر
گردد محل بوسه آن تیغ پر شرر
کی می شود ودیعه یزدان کند طلوع
از پشت کعبه چهره کند باز چون قمر
آن دم که شیر صف شکن آید به معرکه
از ناکسان دهر زند دست و پا و سر
ای پور پرتوان علی یابن العسگری
فرزند سرفراز نبی رهبر بشر
از حق ، ظهور خویش طلب کن که شاهدت
از هجر روی تو گردیده خون جگر
((با تلخیص از کتاب گلشن یاران -مجموعه اشعار حجه الاسلام زنگنه))
بوی بهشت خدا از حرمش می وزد
.jpg)
بوی بهشت خدا بوی حسین است و بس
نور عترت آمد از آیینه ام
کیست در غار حرای سینه ام
رگ رگم پیغام احمد می دهد
سینه ام بوی محمد می دهد
من سخن گویم ولی من نیستم
این منم یا او ندانم کیستم
جبرئیل امشب دمد در نای من
قدسیان خوانند با آوای من
ای بتان کعبه در هم بشکنید
با من امشب از محمد دم زنید
از هوا گلبانگ تهلیل آمده
دیده بگشائید جبریل آمده
مکه تا کی مرکز نا اهلهاست
پایمال چکمه بوجهلهاست
مکه دریای فروغ وحی شد
بت پرستان بت پرستی نهی شد
روز، روز مرگ ظلم و ظالم است
بانگ نفرت مرد ، اقرا حاکم است
یا محمد منجی عالم توئی
این مبارک نامه را خاتم توئی
انبیا مشعل ز تو افروختند
وز دمت پیغمبری آموختند
غیرت و مردانگی آئین توست
عزت زن در حجاب دین توست
بر همه اعلام کن زن برده نیست
برده مردان تن پرورده نیست
خاتم توحید در انگشت تو
حق به پیش روی و حیدر پشت تو
ما تو را زهرای اطهر داده ایم
شیر مردی مثل حیدر داده ایم
ما تو را دادیم در بین همه
یک خدیجه یک علی یک فاطمه
کنون که گوشه زندان به بند زنجیرم
خدا گواست چو زهرا ز زندگی سیرم
شبیه مادر مظلومه تا ورود اجل
دو دست بسته خود سوی آسمان گیرم
شکسته پا و کمان قد رسیده جان به لبم
شکنجه های عدو کرده اینچنین پیرم
ز تار کعب نی و پود تازیانه کین
به باغ یاس ولایت بنفشه تصویرم
عدو بدون جهت ناسزا به من می گفت
اگر چه گفته خدا از تبار تطهیرم
ز جانب من خسته به دخترم گوئید
اسیر سلسله ها نی ، اسیر تقدیرم
رضا بیا که نگاهم به چهار چوب در است
بیا که کنج قفس بی شکیب می میرم
به یاد کرببلا بی قرار می گریم
به یاد حنجر شش ماهه و سر تیرم
به یاد ساقی بی دست و مشک علقمه ام
به یاد راس جدا از جفای شمشیرم
با این گمان که جنگ با فانوس کردند
خفاشها خورشید را محبوس کردند
دیدند فسق محض را مؤمن نموده
با او فقط زنجیر را مأنوس کردند
با آتشی که در دلش روشن نمودند
سلول او را لانه ققنوس کردند
هم بی وضو بر آیههایش دست بردند
هم پیش رویش صحبت از ناموس کردند
در باز شد یک تخته در چار نوکر
یک شهر را از دیدنش مأیوس کردند
حضرت باقر (ع) در سال 57 هجرى در شهر ?مدينه? چشم به جهان گشود. او هنگام وفات پدر خود امام زين العابدين (ع) كه در سال 94 رخ داد، سى و نه سال داشت. نام او ?محمد? و كنيهاش ?ابوجعفر? است و ?باقر? و ?باقر العلوم? لقب او مىباشد.
مادر حضرت ?ام عبدالله? دختر امام حسن مجتبى (ع) و از اين جهت نخستين كسى بود كه هم از نظر پدر و هم از نظر مادر فاطمى و علوى بوده است.
امام باقر در سال 114 هجرى در شهر مدينه درگذشت و در قبرستان معروف بقيع، كنار قبر پدر و جدش، به خاك سپده شد. دوران امامت آن حضرت هيجده سال بود.
خلفاى معاصر حضرت
پيشواى پنجم در دوران امامت دوران خود با زمامداران و خلفاى ياد شده در زير معاصر بود:
1- وليد بن عبدالملك (86-96)
2- سليمان بن عبدالملك (96-99)
3- عمر بن عبدالعزيز (99-101)
4- يزيد بن عبدالملك (101-105)
5- هشام بن عبدالملك (105-125)
اين خلفا، به استثناى عمر بن عبدالعزيز- كه شخصى نسبتا دادگر و نسبت به خاندان پيامبر (ص) علاقهمند بود- همگى در ستمگرى و استبداد و خودكامگى دست كمى از نياكان خود نداشتند و مخصوصاً نسبت به پيشواى پنجم همواره سختگيرى ميكردند.
پايه گذار نهضت بزرگ علمى
پيشواى پنجم طى مدت امامت خود، در همان شرائط نامساعد، به نشر و اشاعه حقايق و معارف الهى پرداخت و مشكلات علمى را تشريح نمود و جنبش علمى دامنه دارى به وجود آورد كه مقدمات تاسيس يك ?دانشگاه بزرگ اسلامى? را كه در دوران امامت فرزند گراميش ?امام صادق ع? به اوج عظمت رسيد، پى ريزى كرد.
امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضيلت سرآمد همه بزرگان بنى هاشم بود و مقام بزرگ علمى و اخلاقى او مورد تصديق دوست و دشمن بود. به قدرى روايات و احاديث، در زمينه مسائل و احكام اسلامى، تفسير، تاريخ اسلام، و انواع علوم، از ان حضرت به يادگار مانده است كه تا آن روز از هيچ يك از فرزندان امام حسن و امام حسين (ع) به جا نمانده بود.(1)
رجال و شخصيتهاى بزرگ علمى آن روز، و نيز عدهاى از ياران پيامبر (ص) كه هنوز درحال حيات بودند، از محضر آن حضرت استفاده مىكردند.
?جابر بن يزيد جعفى? و ?كيسان سجستانى? (از تابعين) و فقهائى مانند: ?ابن مبارك?، ?زهرى?، ?اوزاعى?، ?ابوحنيفه?، ?مالك?، ?شافعى?، ?زياد بن منذرنهدى? از آثار علمى او بهرهمند شده سخنان آن حضرت را، بى واسطه و گاه با چند واسطه، نقل نمودهاند.
كتب و مولفات دانشمندان و مورخان اهل تسنن مانند: طبرى، بلاذرى، سلامى، خطيب بغدادى، ابونعيم اصفهانى، و كتبى مانند: موطا مالك، سنن ابى داود، مسند ابى حنيفه، مسند مروزى، تفسير نقاش، تفسير زمخشرى، و دهها نظير اينها، كه از مهمترين كتب جهان تسنن است، پر از سخنان پرمغز پيشواى پنجم است و همه جا جمله: ?قال محمد بن على? و يا ?قال محمد الباقر? به چشم مىخورد. (2)
كتب شيعه نيز در زمينههاى مختلف سرشار از سخنان و احاديث حضرت باقر (ع) است و هر كس كوچكترين آشنايى با اين كتابها داشته باشد، اين معنا را تصديق مىكند.
امام باقر (ع) از نظر دانشمندان
آوازه علوم و دانشهاى امام باقر ع چنان اقطار اسلامى را پر كرده بود كه لقب ?باقر العلوم? (گشاينده دريچههاى دانش و شكافنده مشكلات علوم) به خود گرفته بود.
?ابن حجر هيتمى? مىنويسد:
محمد باقر به اندازهاى گنجهاى پنهان معارف و دانشها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمتها و لطايف دانشها را بيان نموده كه جز بر عناصر بى بصيرت يا بد سيرت پوشيده نيست و از همينجاست كه وى را شكافنده و جامع علوم، و برافرازنده پرچم دانش خواندهاند. (3)
?عبدالله بن عطأ? كه يكى از شخصيتهاى برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام بود، مىگويد:
?من هرگز دانشمندان اسلام را در هيچ محفل و مجمعى به اندازه محفل محمد بن على (ع) از نظر علمى حقير و كوچك نديدم. من ?حكم بن عتيبه? را كه در علم و فقه مشهور آفاق بود، ديدم كه در خدمت محمد باقر مانند كودكى در برابر استاد عاليمقام، زانوى ادب بر زمين زده شيفته و مجذوب كلام و شخصيت او گرديده بود.(4)
امام باقر ع در سخنان خود،اغلب به آيات قرآن مجيد استناد نموده از كلام خدا شاهد مىآورد و مىفرمود: ?هر مطلبى گفتم، از من بپرسيد كه در كجاى قرآن است تا آيه مربوط به آن موضوع را معرفى كنم?.(5)
شاگرادان مكتب امام باقر (ع)
حضرت باقر ع شاگردان برجستهاى در زمينههاى فقه وحديث و تفسير و ديگر علوم اسلامى تربيت كرد كه هر كدام وزنه علمى بزرگى به شمار مىرفت. شخصيتهاى بزرگى همچون: محمد بن مسلم، زرارهبن اعين، ابو بصير، بريد بن معاويه عجلى، جابربن يزيد، حمران بن اعين، و هشام بن سالم از تربيت يافتگان مكتب آن حضرتند.
پيشواى ششم مىفرمود: ?مكتب ما و احاديث پدرم را چهار نفر زنده كردند، اين چهار نفر عبارتند از: زراره، ابوبصير، محمد بن مسلم و بريد بن معاويه عجلى. اگر اينها نبودند كسى از تعاليم دين و مكتب پيامبر بهرهاى نمىيافت. اين چند نفر حافظان دين بودند. آنان، از ميان شيعيان زمان ما، نخستين كسانى بودند كه با مكتب ما آشنا شدند و در روز رستاخيز نيز پيش از ديگران به ما خواهند پيوست.?(6)
شاگردان مكتب امام باقر (ع) سرآمد فقها و محدثان زمان بودند و در ميدان رقابت علمى بر فقها و قضات غير شيعى برترى داشتند.
شكافنده علوم و گشاينده درهاى دانش
آثار درخشان علمى پيشواى پنجم و شاگردان برجستهاى كه مكتب بزرگ وى تحويل جامعه اسلامى داد، پيشگويى پيامبر اسلام (ص) را عينيت بخشد. راوى اين پيشگويى ?جابر بن عبدالله انصارى? شخصيت معروف صدر اسلام است.
جابر كه يكى از ياران بزرگ پيامبر اسلام (ص) و از علاقهمندان خاص خاندان نبوت است، مىگويد:
روزى پيامبر اسلام (ص) به من فرمود: ?بعد از من شخصى از خاندان مرا خواهى ديد كه اسمش اسم من و قيافهاش شبيه قيافه من خواهد بود. او درهاى دانش را به روى مردم خواهد گشود?.
پيامبر اسلام (ص) هنگامى كه پيشگويى را فرمود كه هنوز حضرت باقر (ع) چشم به جهان نگشوده بود.
سالها از اين جريان گذشت، زمان پيشواى چهارم رسيد. روزى جابر از كوچههاى مدينه عبور مىكرد، چشمش به حضرت باقر افتاد. وقتى دقت كرد، ديد نشانه هايى كه پيامبر (ص) فرموده بود، عينا در او هست.
پرسيد اسم تو چيست ؟
گفت: اسم من محمد بن على بن الحسين است.
جابر بوسه بر پيشانى او زد و گفت: جدت پيامبر به وسيله من به تو سلام رساند!
جابر از آن تاريخ، به پاس احترام پيامبر (ص) و به نشانه عظمت امام باقر (ع) هر روز دوبار به ديدار آن حضرت مىرفت، او در مسجد پيامبر ميان انبوه جمعيت مي نشست (و در پاسخ بعضى از مغرضين كه از كار وى خردهگيرى مىكردند) پيشگويى پيامبراسلام را نقل ميكرد
کپی شده از ایرنا
ای داده در ماه جمادی فیض از دست
برخیز که از جام رجب گردی مست
ماه دعا ماه نیایش ماه توحید
هر شام آن شام دعا هر صبح آن عید
برخیز که از نهر رجب آبی بنوشی
از دست ساقی باده نابی بنوشی
آغاز ماه است و زمین دریای انجم
تابیده از برج ولا خورشید پنجم
میلاد فرزند امام الساجدین است
در جلوه روی ماه زین العابدین است
بنت الحسن ای عالمی را کرده گلشن
امشب پیمبر زاده ای چشم تو روشن
این ، چهار خورشید ولا را نور عین است
نجل علی مهر حسن ماه حسین است
نسل امامان همام از باب و مام است**
آری امام ابن امام بن امام است
این نازنین فرزند و دلبند حسین است
محو خدا و مات لبخند حسین است
تا ماه رویش را حسین ابن علی دید
چون مصحف ختم رسل وی را ببوسید
این است فرزندی که از جد گرامش
آورده جابر با ادب عرض سلامش
هفت آسمان خشتی ز ایوان رفیعش
گلبوسهی جبریل بر باب البقیعش
------------------------------------------
**:مادر آن حضرت ام عبدالله دختر امام حسن (ع) بوده است
عزیز حضرت زهرا،چهار صورت قبر
نشسته اند شبیه چهار سنگ صبور
غم تو را به تماشا چهار صورت قبر
و قطره قطره فرو می خورند در دل خود
تمام اشک غمت را چهار صورت قبر
مدینه مانده که این چیست در کنار بقیع
چهار پاره دل یا چهار صورت قبر؟!
برای عقده گشودن در این مصیبت سخت
بهانه ات شده تنها چهار صورت قبر
تو را نمی برد از یاد ،تا همیشه ی درد
بقیع خاطره ها با چهار صورت قبر...
غم با نگاه خیس تو معنا گرفته
یک موج از اشک تو را دریا گرفته
در فصل غم،فصل خسوف ماه خونین
خورشید هم مثل دلت گویا گرفته!
تا آسمانها میرود دلمویه هایت
کار دل خونت عجب بالا گرفته!
این روزها با دیدن حال تو بانو!
بغضی گلوی اهل یثرب را گرفته
هر روز اشک و آه، حق داری بسوزی
یک کربلا غم در نگاهت جا گرفته!
می دانم اینجا بارها با دست لرزان
اشک از دو چشمت حضرت زهرا گرفته
تاریخ را می گردم ـآری ـ تا ببینم
مثل دل تنگت دلی آیا گرفته؟
اینجا به همراه لب خشک تو مادر!
هر سنگریزه ختم "یا سقا" گرفته...
دوباره بوی بقیع و مدینه می آید
دوباره زمزمه غم ز سینه می آید
دوباره مرغ دلم سر به زیر پر برده
که سوز ناله به سودای چشم تر برده
نشسته گوشه اندوه و ناله سر داده
ز سوز ناله ام البنین خبر داده
منم که سایه نشین و جود مولایم
کنیز خانه غم ؛ خاک پای زهرایم
منم که خانـــه به دوش غــم علی هستم
منم که همقدم محنت ولی هستم
منم که شاهد زخم شکسته ابرویم
انیس گریه به یاس شکسته پهلویم
منم که در همه جا در تب حسن بودم
منم که شاهد خون لب حسن بودم
منم که جلوه حق را به عین می دیددم
خدای را به جمال حسین می دیددم
منم که بوده دلم صبح و شام با زینب
منم میان همه ؛ هم کلام با زینب
منم که سوگ گلستان و باغبان دارم
به سینه زخم غم کربلائیان دارم
منم که ظهر عطش را نمی برم از یاد
چهار لاله بی سر ز من به خاک افتاد
منم که مادر عشق و امید و احساسم
فدای یک سر موی حسین عباسم
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت ازروزازل مدیون عطریاس بود
ای که ره بستی میان کوچه هابرفاطمه
گردنت رامیشکست آنجا اگرعباس بود
خون ميچکد ز زمزمه عاشقانه اش
هرگز ز ياد بلبل عاشق نمي رود
مشت پري که ريخته در آشيانه اش
گلچين به باغ آمد و تاراج کرد و ماند
بر برگ برگ گل اثر تازيانه اش
آن شعله اي که غارتيان برفروختند
در گر گرفت و سوخت در آتش جوانه اش
دشمن شکست حرمت آن در که جبرئيل
بوسيده بود از سر شوق آستانه اش
تير از کمان جور رها مي شد و نبود
جز سينه شکسته زهرا نشانه اش
ستاره سحرش را ز خاک برداريد
شما به تسليت باغبان قيام کنيد
اگر دلي ز دل من شکسته تر داريد
شما به مردمک ديده التماس کنيد
اگر که خواهش باران ز چشم تر داريد
شما که باخبر از رفتن بهار شديد
به داغ لاله بگرئيد اگر جگر داريد
شما که همسفر کاروان گريه شديد
به جز مدينه کجا نيت سفر داريد
شما چو شمع بسوزيد در کنار بقيع
اگر ز فاطمه پروانهي گذر داريد
شما اشاره اي از تلخي وداع علي
شنيده ايد که دلهاي شعله ور داريد
شما حساب غم فضه را نمي دانيد
چه آگهي ز خبر هاي پشت در داريد
شما که محرم راز مگو نمي باشيد
چقدر از شب قدر علي خبر داريد
شما مگر که بپرسيد از ستاره صبح
مزار گمشده اي را که در نظر داريد
نخلی که شکسته است ثمرش را نزنید
مرغی که فتاده است پرش را مزنید
از ما که گذشت مردم بعد از این
مردی که بسته دستش همسرش را مزنید
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
جوانی گر چه می باشد بهار زندگانی را
ولی از بس ستم دیدم نمی خواهم جوانی را
الا ای خاتم پیغمبران برخیز و بین حالم
فلک با رفتننت بگرفت از من شادمانی را
پدر این روزها بنشسته میخوانم نمازم را
مفصل خوان از این مطلب حدیث ناتوانی را
ز چشم کودکانم صورتم را میکنم پنهان
نبینند تا که نیلی این عذار ارغوانی را
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
هر که از جام ولای تو نزد آدم نیست
در سراپرده سر ازلی و ابدی
همسفر با قدم عشق تو در عالم نیست
ضربان قلب تو بوده هم آهنگ حسین
اینچنین قلب کسی با دگری همدم نیست
هر که جانانه نشد عارف نامت ،زینب
در حریم حرم عشق حسین محرم نیست
زین اب هستی و هم زیور نام حیدر
بی تو در حلقه انگشتری اش خاتم نیست
مصطفا گفت که همپای خدیجه هستی
مادر ام ابیها که کم از مریم نیست
مریم آل علی نام ز حق کمتر توست
او که از قطره دریای تو جز یک نم نیست
شده جبریل ز ابعاد وجودت مبهوت
قدر تو غیر امامت ز برادر کم نیست
ای که گریان شدی از روز ولادت زینب
به جز آغوش برادر به غمت مرهم نیست
هیچ کس غیر تو که نائبه الزهرائی
نسخه ثانی دخت نبی اکرم نیست
زینب از داغ تو و داغ حسین می سوزم
خوشی هر دو جهان بهتر از این یک غم نیست
به یک همکار گرانقدر نیازمندیم
دوستان ایمیل بذارند یا
نظر بدهند
به دلیل مشغله کاری یه دوست می خوام که در گذاشتن اشعار یاریمان کند هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
هیچ می دانی دلم مدیون کیست ؟
هیچ می دانی دلم پر خون ز چیست ؟
تا کنون پرسیده ای از چیستی ؟
هیچ می دانی ز نسل کیستی ؟
تا کنون خاری به دستت رفته است ؟
تا کنون دستی سرت را بسته است ؟
تا کنون از ترس شب رنجیده ای ؟
تا کنون نور شفق را دیده ای ؟
چند باری بند کفشت پاره شد ؟
مادرت بر زخم پایت چاره شد ؟
چند بار از گشنگی خوابت نبرد ؟
جوجه گنجشکت به دستت جان سپرد ؟
تا کنون پیش آمده غمگین شوی ؟
یا ه خون زخم خود رنگین شوی ؟
جیبت آیا خالی از پول پدر
دستت آیا خورده بر لولای در ؟
مد روز و چرخه تیپ و لباس
روز و شب در کافه شاپی با کلاس
با لباسی شر و در با اسم روز
کفش اسپرت ستی با رنگ روز
بند چرم و خط چشم و رنگ لب
با لباسی پاچه کوتاه یک وجب
روزگاری مد روز ما چه بود؟
رنگ خاکی بر تن رزمنده بود !
کافه شاپ ما پر از تیر و تفنگ
گردش ما در وسط میدان جنگ
کفش روز آن زمان رنگ سیاه
پوتین چرمی و بر سر یک کلاه
جای بند چرم در دستم تفنگ
ورزش و عشق و صنایم با تفنگ
پاچه های گت شده در خاک و گل
حسرت یک خواب راحت را بدل
در فضا پیچیده یکدم بوی سیب
دائما بر لب دعا ام الجیب
شب زمان حمله و جنگ و نبرد
نغمه العفو با دلها چه کرد !
در میان راه از دنیا جدا
رفتن از ما بود و بعدش با خدا
رفته ایم و گشته ایم و دیده ایم
از گل باغ شهادت چیده ایم
بعد ما جنگ میان اشک و چشم
بعد چندی دل مزار گند خشم
خشم دشمن در دل و جانها چه شد ؟
جای پای عشق در جانها چه شد ؟
رگ به رگ های تنم آلوده است
روزگاری جای ترکش بوده است
بوده نام بوترابم روی دل
از علی و فاطمه گشتم خجل
من که نام شیعه بر دوشم گران
پس چرا بنشسته ام با دشمنان !
کافران امروز در قلب منند
بر لباس و کفش من سر می زنند
خواهر من با لباس تنگ تنگ
ای برادر باد بر نام تو ننگ
دین و ایمان ارزشش را باد برد
از فروش دختری یک مرد مرد
غیرت و مردانگی را سوختند
بر خیال خود تمدن دوختند
یک پسر با بنز خود ویراژ رفت
در خیابان دختری تاراج رفت
گر بمیریم و اگر بی چند و چون
سر کشم از خشم خود جامی ز خون
حق ما جر مرگ با خفت که نیست !
بر گناهمان دمی مولا گریست !
شاعر :اوحدی
از وبلاگ لاهوتیان




