تبليغاتX
اشعار مذهبی


عشق و ابروی این دنیا رقیه                        ثانی فاطمه زهرا رقیه (س)
تو خودت میدونی كه دوست دارم من           قدر 1دنیا نه صد دنیا رقیه (س)
یادمه كه مادرم ازون قدیما                           توی هر درد و بلا میگفت رقیه (س)
میگرفت روضه و پهن میكرد یك گوشه          صفره ای از نون از خرما رقیه (س)
مادرم به روضه خون میگفت بخونه                 یتیمی دردیه بی دوا رقیه (س)
تا یه روز دیدم با گریه بار میبنده                     گفتمش كجا و كی گفتا رقیه (س)
تو كیفش دیدم كه بود چند تا عروسك           گفت اینارو میبرم برا رقیه (س)

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388;ساعت 7:28;  توسط سید ایلیاد موسوی;  | 

دخترم بر تو مگر غير از خرابه جا نبود                      گوشه ويرانه جاي بلبل زهرا نبود
جان بابا خوب شد بر ما يتيمان سر زدي                  هيچ‌کس در گوشه ويران به ياد ما نبود
دخترم روزيکه من در خيمه بوسيدم تو را                  ابر سيلي روي خورشيد رخت پيدا نبود
جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب                      پاسخم جز کعب ني ،جز سيلي اعدا نبود
دخترم وقتي که دشمن زد تو را زينب چه گفت          عمه آيا در کنارت بود بابا ،يا نبود
جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را مي‌زدند                  ذره‌اي رحم و مروت در دل آنها نبود
دخترم وقتي عدو مي‌زد تو را برگو مگر                      حضرت سجاد زين‌العابدين آنجا نبود
جان بابا بود، اما دستهايش بسته بود                       کس به جز زنجير خونين، يار آن مولا نبود
دخترم آن شب که درصحرافتادي ازنفس                مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرانبود
جان بابا من دويدم زجر هم مي‌زد مرا                        آن ستمگر شرمش از پيغمبر و زهرا نبود
دخترم من از فراز ني نگاهم با تو بود                        تو چرا چشمت به نوک نيزه اعدا نبود
جان بابا ابر سيلي ديده‌ام را بسته بود                      ورنه از تو لحظه‌اي غافل دلم بابا نبود
دخترم شورها بر شعر ميثم داده‌ايم                          ورنه در آواي او فرياد عاشورا نبود
جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت                   ز آن که او جز ذاکر و مرثيه خوان ما نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388;ساعت 7:27;  توسط سید ایلیاد موسوی;  | 

من روی قلبم عكس آزادی كشيدم                   
شهد شهادت را به آزادی چشيدم

دل را به دلبر دادم و از دلبرم دل                             
 با عشق از بازار آزادی خريدم

من بلبلی هستم كه در گلخانه اشك                   
شهد گل از لبهای آزادی مكيدم

من جان زينب را به يك لحظه گرفتم             
 چون خون به پای نخل آزادی چكيدم

زينب صدايم می زد و من می دويدم               
 تا اينكه در مقتل به دلدارم رسيدم

من كربلا را كربلا آباد كردم                                 
ويرانه كاخ جهل و استبداد كردم

من حجله شادی كنار دجله بستم                 
گل دسته در گلدسته ها بنياد كردم

من هم بلال و هم اذان گوی حسينم                     
 در عشقبازی كربلا بيداد كردم

من رهبر يك نسل و فرهنگی جوانم                         
در نينوا دانشكده ايجاد كردم

من هستيم را در خم يك گوشه دادم               
با نخل دين را با خلوصم شاد كردم

حاج داوود یداللّهی

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388;ساعت 7:26;  توسط سید ایلیاد موسوی;  | 

از زمین تا آسمان ، خورشید چیدن سـاده نیست
گرچه بی اذن خدا ، حتی پریدن ساده نیست

هم نشینی با امام عشق ، اوج بودن اسـت
زندگی بعد از شهید حق گزیدن ، ساده نیست

آه ! می فهمم که بی اصغر چه حالی داشتی!
کودک شــش ماهه روی نیزه دیدن ، ساده نیست!!!

... مرد میخواهد بفهمد معنی این درد را
از دیار شام تا کوفه دویدن ، ساده نیست!

عشق یعنی اینکه بعد از یار خود یک سال ... نه!
باورش سخت است ... اینگونه تکیدن ، ساده نیست

باورش سـخت است آنچه دیدی و آنجا گذشت
نیزه ها ؟ تیر سه شعبه ؟ نه! شنیدن ساده نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388;ساعت 7:25;  توسط سید ایلیاد موسوی;  | 

اي دهمين رهبر والا مقام
نجل محمد خلف نه امام
روح دعا، روح سجود و قيام
ساية لطفت به سر خاص و عام
مهر تو امضاي صلات و صيام
سيّدنا حضرت هادي سلام

آينة احمدي و مرتضي
واقف آينده اي و ما مضي
هادي راه قدري و قضا
نجل جواد استي و ابن الرضا
جدّ و پدر هر دو امام همام
سيّدنا حضرت هادي سلام

خازن جنت به سرايت فقير
پيش جلالت متوكل حقير
ملك دل اهل ولا را امير
دل كه نباشد به ولايت اسير
نور الهي است بر آن دل حرام
سيّدنا حضرت هادي سلام

اي ز كرامت شده غمخوار من
اشك تو در چشم گهربار من
نام تو و ذكر تو گفتار من
سامرة توست دل زار من
اي حرم دل ز تو بيت الحرام
سيّدنا حضرت هادي سلام

اي غمت از جور عدو بي حساب
اي جگر شيعه برايت كباب
ديده مدام از متوكل عذاب
از چه تو را برد به بزم شراب
خوب گرفتند ز تو احترام
سيّدنا حضرت هادي سلام

خون عوض اشك فشانم همه
نيست به سوز جگرم خاتمه
ناله شده بر لب من زمزمه
بزم شراب و پسر فاطمه
سوزد از اين غم جگرم صبح و شام
سيّدنا حضرت هادي سلام

حيف كه اي بضعة پاك جواد
خصم ستم پيشه تو را زهر داد
داغ تو را بر دل عالم نهاد
دور تو كم بود و مصائب زياد
عمر تو با خون جگر شد تمام
سيّدنا حضرت هادي سلام

سينه ز سوز مِحَن ات سوخت سوخت
شمع صفت جان و تنت سوخت سوخت
شيعه به هر انجمنت سوخت سوخت
آه كه قلب حسنت سوخت سوخت
اشك فشاند ز فراقت مدام
سيّدنا حضرت هادي سلام

حيف كه شد صحن و سرايت خراب
زائر قبر تو شده آفتاب
غربت تو كرده دلم را كباب
خون چكد از ديده به جاي گلاب
سوخت از اين غم جگر خاص و عام

سيّدنا حضرت هادي سلام

استاد  غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388;ساعت 0:58;  توسط محمد علی صولی;  | 

این پست به مدت یکماه ثابت است لطفا مطالب را از پست های بعدی دنبال کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388;ساعت 19:42;  توسط سید ایلیاد موسوی;  | 

شكستني ست 

وقتي بلور اشك زلالش شكستني ست

حالا كه قلب پر ز ملالش شكستني ست

مردم دگر نياز به اين كارها كه نيست

آن قامت ز غصه هلالش شكستني ست

شمشير و تازيانه براي چه مي بريد

باور كنيد او پر و بالش شكستني ست

اي دستهاي سنگي كوچه نگاه كن

او آينه ست در همه حالش شكستني ست

اين دست نيست شاخة طوباي عصمت است

بگذار بشكند، به خيالش شكستني ست


بقیع

تو که بر بی کسـی هامون دلیـلی

               تو کـه خـلوت سـرای جبـرئیلی

چـرا داره فقـط رنگـین کـمونت

                   سه رنگ! اونم کبود و سرخ و نیلی


نذر سوره یاس

تا آيه آيه سورة كوثر مقدس است

شان تو اي مليكة محشر مقدس است

بال بهشت فرش قدمهات مي شود

يعني مقام عصمت مادر مقدس است

قلبي كه فاطمية غمهات مي شود

نذر نگاه تو شده ، ديگر مقدس است

تا روضه روضة تو و گريه براي توست

اين اشكهاي پاك و مطهر ، مقدس است

بانو به احترام تو و عطر نام تو

گلهاي ياس سبز و معطر مقدس است

وقتي كه ريخت پال و پرت بين كوچه ها

ديگر گل بنفشة پرپر مقدس است

دور و بر بقيع تو بانوي بي نشان

حتي غبار بال كبوتر مقدس است

خونت نوشت بر تن تاريخ تا ابد

هر كس شود فدايي رهبر مقدس است


نگفتنی است !

تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است

تشريح حادثات مكرر نگفتني است

مبناي روضه خواندن ما بر كنايه است

باور كنيد روضة مادر نگفتني است

وقتي كه با اشاره اي از دست مي رويم

شرح تمام روضه كه ديگر نگفتني است

حالا بماند آن همه غربت نشيني اش

دلتنگيِ فراق پيمبر نگفتني است

آري سه ماه خون جگر خورد و دم نزد

از قصه اي كه سخت تر از هر نگفتني است

بهتر كه حرف كوچة دلواپسي نشد

اصلاً حكايت گل پرپر نگفتني است

جريان گوشوار شكسته براي بعد

مرثيه هاي خاكي معجر نگفتني است

او رفت و درد هاي دلش نا شنيده ماند

تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است

 با بال اشك سمت حرم پر كشيده ايم

شوق طواف مرقدش آخر نگفتني است !


باران اشک

سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود

باران اشك دور و برش را گرفته بود

حسي شبيه غربت و دلتنگي غروب

حال و هواي هر سحرش را گرفته بود

مي ريخت لخته هاي دل از بغض هر شبش

انبوه زخمها ، جگرش را گرفته بود

از آتشي كه دور و برش شعله مي كشيد

اجر رسالت پدرش را گرفته بود ؟!

اين تند باد هاي پيايي كه مي وزيد

ديگر توان بال و پرش را گرفته بود

خاكي شده ست چادر بانوي بوتراب ؟

آخر مگر كسي گذرش را گرفته بود ؟

وقت غروب در وسط كوچه ناگهان

ابري كبود چشم ترش را گرفته بود

خشنود بود از اينكه به هنگام حادثه

چشمان خستة پسرش را گرفته بود

يك دست او به شانة ديوار بي كسي

با دست ديگرش كمرش را گرفته بود

آلاله هاي دم به دم  زخم بسترش

خواب و قرار مختصرش را گرفته بود

معلوم بود فاطمه هم رفتني شده

تابوت اين همه نظرش را گرفته بود

لبخندهاي تلخ و غريبش دليل داشت

انگار رخصت سفرش را گرفته بود

مولا براي دفن خودش رفت و روي دوش

تابوت نيمة دگرش را گرفته بود

در بين قبر دست پدر از امام صبر

ياس كبود شعله ورش را گرفته بود

حالا علي و غربتِ يك قبر بي نشان

سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود


ضريح گمشده

عمريست با عنايت تو گريه مي كنم

تنها به قصد قربت تو گريه مي كنم

عمريست پاي بيرق مشكي روضه ها

در سايه سار رحمت تو گريه مي كنم

گاهي ستاره مي شوم و تا سپيده دم

در آسمان غربت تو گريه مي كنم

قبرت كه نيست دلخوشم از اينكه لاأقل

پايين پاي هيئت تو گريه مي كنم

آه اي ضريح گمشده ! بانوي بي نشان !

در حسرت زيارت تو گريه مي كنم

تا صبح در حوالي دلتنگي بقيع

با بوي ياس تربت تو گريه مي كنم

تا تربت شهید اُحد پا به پاي اشك

هرشب به رسم عادت تو گريه مي كنم

گاهي به ياد هق هق آن پلك نيمه جان

در سوگ بي نهايت تو گريه مي كنم

گاهي كنار روضه ات از دست مي روم

از بسكه در مصيبت تو گريه مي كنم

از ابتداي مرثيه هايت قدم قدم

تا كوچة شهادت تو گريه مي كنم


اي كاش ... !

با ديدن حال و هواي چشمهايت

آلاله مي ريزم به پاي چشمهايت

پلك ملائك هم كنارت خيس گريه

باشند شايد هم نواي چشمهايت

از بسكه شبها گريه مي ريزي تواني

ديگر نمي ماند براي چشمهايت

يك چند وقتي مي شود گلهاي نيلي

گل مي كند در جاي جاي چشمهايت

تركيب سرخي و كبودي شقايق

آيينه اي از زخمهاي چشمهايت

از چادر خاكي چرا چيزي نگفتي

از كوچه و از ماجراي چشمهايت

اي كاش يا آن اتفاق تلخ هرگز ... !

يا بود چشم من به جاي چشمهايت

شوق پريدن بال در بال كبوتر

پر مي زند در ربناي چشمهايت

اينجا همه با چشمهاي من غريبه ند

غير از حضور آشناي چشمهايت

گفتي كه ديگر فرصتي باقي نمانده

تا آن غروب بي صداي چشمهايت

از ماتم روز عطش در حلقة اشك

آتش گرفته كربلاي چشمهايت

تو مي روي و تا هميشه مثل باران

مرثيه مي خوانم براي چشمهايت

تا آخر دنيا ميان آسمانها

برپاست بانو جان عزاي چشمهايت

آري غروب و بيقراري يادگاريست

از غربت بي انتهاي چشمهايت

با بيرقي از سرخي خون شقاي

مي آيد آخر خونبهاي چشمهايت


برگ ریز اطلسی ها                

                  السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)   

پاییز غم در برگ ریز اطلسی ها

                                 در انتهای کوچه ی دلواپسی ها 

باد سیاهی آمد و بال و پرت ریخت

 آغاز شد فصل جدید بی کسیها

نه حرم نه رواق نه گنبد ، 

نه ضريح و نه صحن و گلدسته ...

دلم امشب به مجلس روضه 

خسته و بيقرار مي آيد 

يك كبوتر شده و از سمتِ

حرمي پر غبار مي آيد

*

گرد غربت نشسته بر روي 

پر و بال كبوترانة دل

مي چكد لاله لاله اشكِ درد

امشب از خلوت شبانة دل

*

با من اي دل بگو كجا رفتي 

كه پر از ماتم و شراره شدي

تو چه ديدي در آن ديار غريب

كه شكستي و پاره پاره شدي

*

گفت رفتم به سرزميني كه

عطر اندوه و بغض و ماتم داشت

خاك آنجا هميشه دلگير و

آسمانش هميشه شبنم داشت

*

به خدا رنگ خاك مي گيرد

پر و بال كبوتران بقيع

روز ها هم هميشه در آنجا 

آفتاب است سايه بان بقيع

*

نه حرم ، نه رواق ، نه گنبد

نه ضريح و نه صحن و گلدسته

هست آنجا مزار خاكيّ

چار مرد غريب و دلخسته

*

در نواحي نوحه و ناله

شعلة بي كرانه اي دارد

نه فقط قبر چار مرد غريب 

بانوي بي نشانه اي دارد

*

اين زمين دلشكسته از آهِ

غربت و ناله هاي مادر بود

همدم اشك هاي مادرمان

يك بغل لاله هاي پرپر بود

*

و در اين باغ آتش سرخي 

در دل سبز ياسمن گل كرد

شعلة زهرِ كينه ها بين 

جگر پارة حسن گل كرد

*

چند روزي گذشت و خاك بقيع

عطر غمناك اشك و ناله گرفت

و به دست همان كمان داران

بدن ياس رنگ لاله گرفت

*

اين زمين يك زمين ساده كه نيست

اين زمين خاك غربت آباد است

اين زمين دلشكستة داغ 

گريه هاي  امام سجاد است

*

اين زمين از تبار اشك و آه 

به خدا هر سپيده زائر داشت

آسماني پر از ستاره از

روضه هاي امام باقر داشت

*

خاكهاي غريب اين صحرا

روزگاري تب شقايق داشت

تا سحر در كبود چشمانش

اشك سرخ امام صادق داشت

*

اين زمين يك زمين ساده كه نيس

باغي از داغ لاله و ياس است

در تبِ ناله هاي محزونِ

مادر بيقرار عباس است

*

در حوالي اين ديار غريب

از غم يار آشنا مي خواند

در مدينه كنار خاكِ بقيع

روضة سرخ كربلا مي خواند


                                        یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388;ساعت 20:55;  توسط محمد علی صولی;  | 

رفتي و نقش روي تو بر لوح ديده‌ ماند  ..... رفتي و، داغ تو، به دل غمكشيده ماند 
«چون خم شدم كه پاي تو بوسم پي وداع»  ..... «رفتي و، قامت من غمگين خميده ماند 
در اين سفر كه نيمه ره از من جدا شدي  ..... بار غمت به دوش دل داغديده ماند 
آغوش من تهي شد و خار جدائيت  ..... در چشم انتظار من اي گل خليده ماند 
تا كي شب فراق سياهت رسد به روز  ..... چشمم به جلوه گاه سحر تا سپيده ماند 
بس روز و شب كه گشتم و آخر نجستمت  ..... باز اين دلم، شكسته و در خون طپيده ماند 
از شوق توست كز بدن ناتوان من  ..... جانم برون نيامد و، بر لب رسيده ماند 
شد زرد چهره ی من و خشكيد اشك من  ..... گلهاي انتظار من آخر نچيده ماند 
بس گريه كردم و، اثري در عدو نكرد  ..... بس ناز كودكانه ی من نا خريده ماند 
كو دست مهر تو كه نوازش كند مرا  ..... خارم به پاي و، اشك به رويم چكيده ماند 
گنج وصال تو چو به ويرانه يافتم  ..... تنها درين مكان دل نا آراميده ماند 
در گوشة خرابه چو مي‌رفت جان من  ..... داغت نرفت از دل و، اشكم بديده ماند 
بر چهره‌ام نشانه ی رفتار دشمنان  ..... جاي كبود سيلي و رنگ پريده ماند 
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388;ساعت 20:34;  توسط سید ایلیاد موسوی;  | 

تا شعلة هجران تو خاموش كنم  ..... بر آتش دل ز صبر، سرپوش كنم 
بسيار بكوشيدم و، نتوانستم  ..... يك لحظه غم تو را فراموش كنم 
اي كاش، دمي دهد امانم اين اشك  ..... تا نقش تو را به ديده منقوش كنم 
آخر چه شود، شبي به خوابم آئي  ..... تا جام محبّت تو را نوش كنم 
بنشيني و، در برت، مرا بنشاني  ..... تا زمزمة نوازشت گوش كنم 
گربار دگر مرا در آغوش كشي  ..... صد بوسه بر آن دست و بر و دوش كنم 
از حملة غارت به دلم آتشهاست  ..... اين داغ، عيان، ز لالة گوش كنم 
گويند به من، يتيم غارت زده‌ام  ..... ز آن چشمة چشم خويش بر جوش كنم 
ديگر اگر اي پدر نخواهي برگشت  ..... بر خيزم و، پيكرم سيه پوش كنم؟ 
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388;ساعت 20:33;  توسط سید ایلیاد موسوی;  | 

قصه ها با نام تو جانسوز شد  ..... غصه ها با تو جهان افروز شد 
اشک ها با محنتت گشته روان  ..... قلب ها از غربتت شد خون چکان 
بس که شد بر تو روا بیدادها  ..... آید از سینه برون فریادها 
در غمت هستی کشیده آه ها  ..... ناله ها کرده ز داغت ماه ها 
آسمان از ماتمت خون گریه کرد  ..... عالمی با قلب محزون گریه کرد 
دیده از اندوه در خوناب شد  ..... شمع جانها در عزایت آب شد 
بهر تو پروانه ها افروختند  ..... از برایت شاپرک ها سوختند 
قاصدک ها قاصد داغ تواند  ..... لاله ها بشکفته ی باغ تواند 
هر کجا سوزد پر پروانه ای  ..... یا که آید نامی از ویرانه ای 
دل شود سرمست عطر یاد تو  ..... زنده گردد عشق از امداد تو 
می درخشی در دو عالم روز و شام  ..... چون ستاره در شب تاریک شام 
غنچه ای اما شکوفاتر ز گل  ..... جلوه ای زیبا و والاتر ز گل 
گل ولی پرپر ز جور خارها  ..... چون هلالی دست بر دیوارها 
ای کبودی طلوع نور عشق  ..... فاطمه ی کوچک شهر دمشق 
کوچکی اما بزرگان مات تو  ..... حق تجلی کرده در مرآت تو 
من چه می گویم کجا تو کوچکی  ..... تو بزرگی و به ظاهر کودکی 
باب حاجات بزرگان جهان  ..... قبله گاه بی بدیل عارفان 
ارتقاء نام تو اوج فلک  ..... سر گذشتت همچو تکرار فدک 
چهره ات برگ گلی افروخته  ..... پیکرت چون ارغوانی سوختته 
رنگ نیل چهره ی چرخ کبود  ..... بیشتر از روی تو نیلی نبود 
آن چه زهرا در همه عمرش بدید  ..... کمتر از یک ماه برجسمت رسید 
لحظه هایت غرق در اندوه بود  ..... آن چه خم شد در غم تو کوه بود 
هر کجا رفتی به قلبی چاک چاک  ..... مانده جای پای سرخت روی خاک 
کربلا تا شام جای پای تو  ..... تا ابد می گوید از غمهای تو 
از جفای خار بر نیلوفری  ..... تازیانه روی جسم دختری 
از تماشای سری روی سنان  ..... ماجرای تشت زر با خیزران 
عاقبت در شام شامت شد سحر  ..... پرکشیدی لحظه دیدار سر 
هر زمان یاد رقیه می کنم  ..... لعن بر آل امیه می کنم
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388;ساعت 20:28;  توسط سید ایلیاد موسوی;  |